وارش مهر

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خودت گفتی...

هر وقت دیدی تمام درهای دنیا به روت بسته...

هر وقت دیدی با هیچ کسی نمیتونی حرف بزنی...

هر وقت دیدی هیچ کس حرفاتو نمیفهمه...

هر وقت احساس کردی خییییلی تنها شدی...

هر وقت رسیدی به جایی که دیگه امیدت رو داری از دست میدی...

دیگه موقعش هس که بیای سمت من...

خواستم فضا یه جوری بشه که تنها باشیم...

خلوت کنیم...

خودمو خودت...

دستتو بده به من،حالا بیا در آغوش من...

امیدت فقط به من باشه... فقط من...

من از همه چیز آگاهم... از پیدا و پنهان... از همه چیز...

با من حرف بزن...

من میشنوم...

من میبینم...

مهربان ترین...

**سمیه **

کریم

کریم اهل بیت

یکی از معانی دل نشین کریم : کسی که نمیتونه نبخشه

**سمیه **

تو خوب تر از آنی که مرا تنها بگذاری

خدیا!

گلویم دارد از بغض می ترکد

نه این طرف ها آپاراتی هست

نه گلوی زاپاس دارم!

به دادم برس...

الهی  و ربی من لی غیرک...

خدایا!

در قرن بیست و یکم

چاه از کجا گیر بیاورم

برای درد دل کردن؟

**سمیه **

حرفای درگوشی...

خدای مهربانم تنهایم نگذار... 

 

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

.

.

.

.

.

.

گاه دلت هوای یک خیال راحت دارد...

**سمیه **

حس خوب

بعضی وقتا آدم اییییییییییییینقدر حس خوب داره که دوس داره تا ابد این حس تو وجودش حفظ بشه...

و این حس ایییییییییییییییینقدر خوبه که غیرقابل وصف...

نمیتونی برا دیگران توضیح بدی ازین حس و درک نخواهند کرد...

یه نمونش دیدن عکس یک عدد دوست عزیز...

باخودت میگی دیدن عکس اینقد حالمو خوب کرده و حس خوب بهم داده اگه واقعا خودشو ازنزدیک ببینم چه حسی بهم دس میده؟

ماه پیش که رفتم پایتخت نمایشگاه کتاب با یه سری دوستان مجازی قرار داشتم که یکیشون رو تازه برای اولین بار میخواستم از نزدیک ببینم، حسااااابی خوشحال شدیم همو دیدیم و حسااابی همو بغل کردیمو بوسیدیم و دوست عزیز گفتن وای سمیه بی خیال عکسات خودت از نزدیک یه چی دیگه هستی البته برام جالب بود و حسابی خندیدم و حتی بهم گفت از دیدن تو کلی انرژی گرفتم...

دیدن دوست مجازی که خیلی تجربشو دارم بسیار هیجان انگیزه و حس خوبی داره...

گاهی آدم خداروشکر میکنه که از طریق فضای مجازی آدمایی رو سر راه ما قرار داده که بسیار بهم نزدیک شدیم و شاید همو ندیده باشیم اما دلامون خیلی بهم نزدیکه...

دیشب هم یکی ازون شبا بود که بادیدن عکس دوستی حالم عوض شد و  اینجور موقع ها میگم اینقد حالم خوبه و انرژی گرفتم  که انگاری ده سال جوونتر شدم و خواب کلا از سرم پرید با اینکه اولین بار نبود که عکسشو میدیدم اما بعد مدت ها دیدن عکسش حالمو عوض کرد فقط صرفا بهش گفتم خوشحال شدم دیدمت درصورتی که درونم دنیایی از شوق و حس خوب بود و ترجیح دادم که بهش نگم....

بعضی از حرفارو فقط خدا میتونه درک کنه چون فقط خدا از عمق وجود ما آگاه ست...

اینقد حالم خوب شد و تا مدت ها شارژم، امدم اینجا در دفتر خاطراتم ثبت کنم...

خدایا ممنونم به خاطر همه چی... دلمو سپردم دست تو... حواست به دل سمیه باشه...

.

.

.

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

بیماره خنده های توام بیشتر بخند...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۴ نظر
**سمیه **

تلگرام تکونی

احیانا تلگرام گرام رو خلوت کردم...

کلی کانال که هی شب و روز کلی پیام می امد ازش...

خیلیاشو فرصت نداشتم بخونم...

بعضیاش برام جالب بود و وسوسه میشدم برای دوستانم بفرستم که همین وقت منو میگرفت...

البته بعضی از کانال ها که تخصصی رشته من بود واقعا برام مفید بود...

اما  الان همه گوشیشون پر شده از اطلاعات... بدون اینکه کمی فکر کنن خیلی ازاین اطلاعات رو دربست قبول میکنن و تازه منتشر هم میکنن...

در قرآن خداوند چقد تاکید داره اینکه تفکر کنید...

اینقد دورمون شلوغ شده با این پیام ها و عکسا و اطلاعات که وقت فکرکردن رو نداریم...

اندیشه ی درست... نه فکر کردن به هرچیزی و هرکسی...

به نظرم ما از هرچیزی در نهایت به خدا نرسیم واقعا بیهوده داریم زندگی میکنیم...

یه چیزی به ذهنم رسیده بود کلی خندیدم... اینکه کاش یه تلگرام دیگه ای هم داشتم...

بعد خودم به خودم پیام میدادم...

اینجوری دیگه نگران نبودم مزاحمتی هس یا نه؟

اینجوری دیگه میدونستم اگه استیکری میفرستم عمق محبت در اون استیکر چقد هس؟

دیوانگی هم عالمی دارد... این چی بود یوهو امد به ذهنم...

اما خب بخشی از روابط ما ادما رو همین تلگرام تشکیل داده...

اما فضای مجازی در هرصورتی بازم مجازی هس... همه چی مجازیه... دوست داشتن ها...دلخوریا... محبت ها... شیطنت ها....

هیچی حضور نمیشه... لمس نمیشه... نگاه دوخته در نگاه نمیشه...

وقتی دلتنگ میشی هیچی به اندازه ی شنیدن صدای کسی یا در اغوش گرفتنش لذت بخش نیس...

البته من قدیما خیییییلی چت میکردم در تلگرام... الان خیییییییلی کم شده...

روابطم خیلی محدود و کم شده... خیلیاشو من خواستم که کم بشه و کمرنگ کردم اما خیلیاشو متاسفانه یا خوشبختانه دیگران رفتن که رفتن...

برای همه کسایی که لحظه های زیادی رو باهم بودیم اما الان بنا به هزاران دلیل دیگه بامانیستن بهترین هارو از خدا میخوام...

این دنیا کلا موقت است...

بیماره خنده های توام بیشتر بخند...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۳ نظر
**سمیه **

رهاااااااااااا...

خدا جونم عااااااشقتممممممممم...

بیا روی ماهتو ببوسمممممممم...

ممنونم ازینکه اجازه میدی باهات حرف بزنم...

اجازه میدی یه عالمهههههههه اشک بریزم و سبک شم...

ممنونم تنهایی هامو پر میکنی...

ممنونم که اجازه میدی راحت بهت بگم دوستت دارم...

ممنونم هرطور شده بهم میفهمونی که چقد دوستم داری و اینکه جز تو با کسی درد دل نکنم و این تویی که هوامو داری نه انسان ها، موجوداتی که خودشون ضعیفن و محتاج کمک تو...

وای خدا جونم چقددددددددد خوبه که لازم نیس خودمو بهت ثابت کنم...

وای چقد خوبه که از همه چیه من آگاهی...

خیالم رااااااحته ازاینکه مهم اینه تو میدونی عمق وجودم چطوره پس دیگران هرطور دوس دارن درباره من فکر کنن...

وای چقد الان حس خوبی دارممممم...

چقد خوبه که اینجا رو دارم و میتونم هرچی دوس دارم دراین دفتر خاطرات بنویسم...

چند روزی بود حال روحی خوبی نداشتم...

که بیشترش به خاطر فشار درس بود که هم سخته هم اینکه منم زیادی سختش کردم و دوس دارم تکالیفم رو به خوبی انجام بدم... و البته مادرم هم رفتن سفر و نبودنه ایشون در منزل، کلا حس خوب رو از آدم میگیره... و کسی که تمام وجودت هس تمام زندگیت هس اگه کنارت نباشه قطعا حالت خوب نیس.........

از طرفی ادم وقتی دلش بگیره دوس داره باکسی حرف بزنه که مطمعنه بعد حرف زدن باهاش قطعا آروم میشه و حس خوبی داره...اما خب یه وقتایی آدم به عبارتی ضایع میشه یا به قول بچه ها گفتنی ضدحال میخوره...

هیچی بدترازین نیس اون بنده خدا هم از نظر روحی داغون باشه و شما روحتون هم خبر نداشته باشه...

بعد باخودت هزارتا فکر مزخرف میکنی که اخه چی شده که یوهو فضا سردددد شده...

و همین جریان حال روحی شما رو بدتر میکنه...

و در نهایت هم متوجه میشی شما اون بنده خدارو با حرفای نسنجیده و شایدم ناآگاهانه رنجوندی... و زود قضاوت کردی و هی سوتفاهم پشت سوتفاهم....

و اگه میدونستی کسی رو که خیلی دوسش داری اینقد حالش بد قطعا اون حرفارو نمیزدی و اصلا هم به روش نمیوردی که حال روحی خودت چقد بد...

اینجور موقع ها که میفهمی، دنیا روسرت خراب میشه...

هم طاقت نداری ببینی کسی ناراحته هم طاقت نداری ببینی کسی رو رنجوندی...

باخودت میگی من که اییییییییییییین همه دوسش دارم این همه محبت تو وجودمه این همه دوس دارم فضا پرمهرباشه و فضا پر از یادخدا باشه و روابط یه جوری باشه ادم احساس کنه که تو بهشت هس و همش هم حال خودش خوب باشه تو رابطه، هم حال اطرافیان و دوستان و کلا ادمایی که دوسشون داریم... پس چرا با این همه خوبی یوهو شدم آدم بده ی قصه و کسی رو ناراحت کردم.... هیچی بدترازین نیس که فکر کنی ادم بدی هستی... بدی کردی در حق کسی...

اینجاست که به خدا پناه میبری و هرچییییییییی تو دلته صادقانه بش میگی...

و برای کسی که دوسش داری فقط و فقط و فقط دعا میکنی...

چون گاهی غیر دعا هییییییییچ کاری از دستت بر نمیاد برا شاد کردن دوستات...

گاهی تنها گذاشتن دوستات کمک خیلی بزرگی هس تا اونا به آرامش برسن...

این دنیا موقت... جمله ای که روزی هزاربار باخودم تکرار میکنم تا تلنگر باشه برام...

امیدوارم این موقت بودن رو خوب درک کنیم تا سرخودخواهی و غرور و هرچیز بد دیگه ای نیوفتیم به جون هم و باهم مهربون باشیم...

الان همزمان با نوشتن دارم اهنگ هواتو کردم محمد علیزاده گوش میدم...

چقددددددد قشنگه... هم شعر هم اهنگ و کلا همه چی....

تو که دردامو میدونی...تو که چشمامو میخونی...بده بازم  به دل من یه نشونی...

دلمو دست تو دادم... منه دلتنگ احساسی...

نمیذاری که تنها شم.... تو رو من خیلی حساسی.............

همیشه مهربون بودی.... دوباره مهربونی کن..........

خداجونم تو که اینقد رو من حساسی بازم مهربونی کن... ممنووووون... بوووووووووووس

خدا زیباست...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۲ نظر
**سمیه **