وارش مهر

بهشت

به نام خدای مهربان

سلام به دوستان عزیزی که هنوز معرفت دارن و به یاد من هستن و وارش مهر رو فراموش نکردن.

این مدت نبودم دوتا اتفاق در زندگیم افتاد.

یکیش این بود که من از پایان نامم دفاع کردمو بالاخره درسم در مقطع ارشد تموم شد.

هرچند من تا ابد دانشجو هستم در دانشگاه روزگار و امتحان ها و درس ها تمومی نداره و روزی که چیزی یاد نگیریم از باطل ترین روزهاست.

اتفاق بسیار مهم و خوب دیگه اینکه من رفتم کربلا.

ینی من امسال دوبار روزیم شد برم کربلا.

سال 94که دانشجو ارشد شدم هر ترم عتبات دانشگاهیان اسم مینوشتم و در قرعه اسمم در نمیومد و اما ترم آخر در امد و روزی که من دفاع کردم و درسم تموم شد چند روز بعدش پرواز داشتم به سمت بغداد و این بهترین اتفاق و بهترین سفر زندگیم بود.

اینکه بعد دوسال سختی در مقطع ارشد اینطور به بهشت دعوت بشم این عالیه اونم در ایام فاطمیه...

اینکه بعد سختی های سفر اربعین چند ماه بعدش بازم برم بهشت این بهترین هدیه ست از طرف خدا...

اینقد این سفر خوب بود واقعا نمیدونم چطور تعریف کنم.

فضا دانشجویی  بود و در جوار اساتید بسیار مهربان و متواضع و بهترین امکانات در کشور عراق و مراسم خوب و خیلی چیزای دیگه که همش عالی بود.

در محضر بهترین های آفرینش بودم : امام علی(ع)،امام حسین(ع)،حضرت عباس،امام موسی کاظم(ع)،امام جواد(ع)،امام هادی(ع)،امام حسن عسکری(ع) و خیلی جاهای خوب دیگه که پر از انرژی مثبت و همراه با فرشته ها و ذکر و یاد خدا....

روزهای سخت هم یه روزی تموم میشه و به این نتیجه رسیدم اگه به خاطر خدا صبر کنیم پاداش صبر مارو میده و کار خدا حرف نداره و عالیه و هزاران بار شکر بابت این همه مهربانی و وارش مهرش در زندگیم...

۰ نظر
**سمیه **

خلوص نیت

خاله جانم درباره ی یه خانمی حرف میزدن که وقتی مادرشوهرش مریض بود و منزلشون بود این خانم اجازه نمیدادن همسرش، مادرش رو در حمام بشوره!!! میگفت ببر داخل حیاط بشور...!!!

و آقا مادرش رو در حیاط در هوای سرد میشستن...!!!

و بالاخره این پیرزن از دنیا میره...

و این خانم که درواقع عروس این پیر زن بود، سالها بعد خودش هم مبتلا به سرطان شد و دقیقا همین کار رو با این خانم کردن ینی میبردنش در حیاط میشستن!!!

من که اصلا این خانواده رو نمیشناسم...

اما هدف خاله جان از تعریف این داستان که درواقع در روستای خاله اینا اتفاق افتاد،این بود که وقتی کسی پیر میشه و مبتلا به بیماری خیلی بدی میشه انگار نه انگار آدم هس و هر برخورد بدی باش میشه و اینکه هرکاری کنی در این دنیا به خودت برمیگرده...

من تعجب نکردم که دقیقا این اتفاق برا اون خانم افتاد چون دیگه باور دارم که واقعا قانون این دنیا اینطوره هر کار خیر و شر که انجام میدیم به خودمون برمیگرده...

اما طبق معمول خیلی ذهنم درگیر شد...

خیلی فکر کردم و گفتم حالا اگه کسی بخواد از این مدل داستانا درس عبرت بگیره از ترس اینکه خودش بعدا دچار این گرفتاری نشه کار درست انجام میده یا واقعا فقط برای رضای خدا انجام میده؟!

این سوالی هس که من همیشه درگیرشم...

اینکه دقیقا کدوم کار ما واقعا برای خداس؟

اینو فقط خود خدا میدونه...

یه وقتایی خودمم حتی نمیتونم تشخیص بدم...

اما همیشه دعا میکنم کارهام خالصانه فقط برای خدا باشه...

به نظرم خیلی سخته...

روح بزرگی میخواد...

اما واقعا چرا بعضیا اینقد نامهربونی میکنن؟

اگه مادر خودشم بود همین برخورد رو میکرد؟

حالا این مادرشوهر و عروس از دنیا رفتن و خدا خودش هم به اونا رحم کنه هم به ماها...امیدوارم ما ازین کارا نکنیم...

فرشته ها سجده کردن به آدم... خدا جونم ینی فراموش کردیم؟هدف کلا چی بود؟ما چیکار داریم می کنیم؟

واقعا یه وقتایی من کاری به این ندارم  که مسلمان هستیمو در قران خدا چطور با ما حرف میزنه و... من میگم چطور بعضیا دلشون میاد اینقد بی احساس و بی عاطفه باشن؟!

به قول یه استادی: کاش رنجی کم کنیم...

۱ نظر
**سمیه **

ستار العیوب

بعد اینکه سفرنامه اربعین رو نوشتم گفتم کلا بیخیال نوشتن در این وب...

هم خودم حس و حالشو نداشتم هم گفتم مگه کسی اینجارو میخونه که براش مفید باشه...

اما به این نتیجه رسیدم کلا نوشتن خوبه... تمرین خوبیه...

به قول یه استادی حواستون به وقتتون باشه که چطور ازش استفاده میکنید اگه میخواید فضای مجازی باشین مفید باشین...

گفتم از این به بعد هر وقت فرصتی داشتم بیام اینجا از تجربیات زندگیم بنویسم امیدوارم برای خودم و بقیه مفید باشه...

و اما اولین تجربه :

با یکی از استادام داشتم حرف میزدم درباره کلاسی که چندوقت پیش رفتم...

چنان با هیجان داشتم از اون کلاس به استادم میگفتم که چقد کلاس خوبی بود چه استاد خوبی داشت و چقد من چیزای جدید و خوبی یاد گرفتم...

استادم پرسید مدرس این کلاس کی بود؟منم اسم اون استاد رو گفتم...

استادم گفت عه ایشون که زمان کارشناسی همکلاسم بود و برای دکترا من خارج درس میخوندم ایشون رو اونجا هم دیده بودم  و اینکه در اون کشور فعال بود...عجب امده اینجا کلاس میذاره؟

گفتم آره اسمشو در نت سرچ کن رزومه ایشون براتون میاد ببینید چقد فعال هست و چه مهارت هایی داره...

استاد هم جلو چشم من سریع در سیستمش در نت سرچ میکنه و شروع میکنه با صدای بلند رزومه این دوست قدیمیشو میخونه با حالت تمسخر میخنده و میگه اینا کدومش واقعا درسته؟ چه فایده با این همه کارایی که میکنه عضو هیات علمی دانشگاه نیس!!!

خلاصه شروع کرد درباره این همکلاسش حرف زدن که ایشون زمان دانشجویی اینجوری بود اونجوری بود و ازین حرفا...

من از تعجب واقعا نمیدونستم چه کنم...

حسادت تا چه حد آخه؟

خیلی زشته به دانشجوی خودت درباره همکلاست اینطور بگی، کسی که الان برا خودش تو کل دنیا کسی شده ... واقعا زشته بیایم گذشته دیگران رو اینطور لو بدیم...

تازه اسم چند نفر دیگه رو گفتم که با این استاد کار میکنن ...چنان واکنشی نشون داد و یه چیزای خیلی زشتی هم درباره اونا گفت من داشتم دیوانه میشدم...چون اصلا خوشم نمیاد ذهنیتم درباره دیگران بد بشه و با دیدنشون یادچیزای بد بیوفتم...

باخودم گفتم خدا ستارالعیوب...اون وقت بنده هاش چرا اینطورن؟

حالا یه بنده خدایی 20سال پیش یه خطایی ازش دیدیم و الان آدم موفقی شده آیا درسته جلو بقیه اینطور دربارش حرف بزنیم؟

اصلا اخلاق نیکو ینی چی؟این کجاش نشانه مسلمان بودنه؟وای من مغزم داشت از جا در میومد...حالم بد شد از این حرکت استادم...

من خودم خیلی حرکات استادم رو قبول ندارم اینکه آدم ظاهرا مذهبی باشه ، اما یه سری رفتارا داشته باشه که برخلاف سیره اهل بیت هس...

اما همیشه به ایشون به عنوان یه بزرگتر احترام میذارم...

بعد کلی حرص به من و دوستم میگه اصلا شماها که دانشجوی من هستین میدونین من چن جا داور مقاله هستم...اصلا شما میدونید من رییس فلان جا هستم و...

بعد اینکه از استادم جدا شدم خیلی فکر کردم...

چرا ما آدما اینطور شدیم؟چرا پیشرفت دوست، فامیل یا کلا هرکس دیگه ای رو نمیتونیم ببینیم؟

چرا از موفقیت دیگران شاد نمیشیم؟

آیا قیمت آدما به سطح تحصیلات و اینکه عضو هیات علمی باشن هس؟

چرا فقط به خطاها و ایرادهای دیگران فکر میکنیم؟

البته استادم گفت با همه ی ایرادایی که ایشون داشتن هوش هیجانی بالایی داشت که این رمز موفقیتش هس...!

گفتم خب خداروشکر به یه نکته مثبت ایشون اشاره کردن...وگرنه چنان اون بنده خدارو با خاک یکسان کرد...

کاش یه مقدار به ایرادهای خودش فکر میکرد و اینکه قبل حرف زدن درباره دیگران به خودش میگفت اگه این حرفارو پشت سر من بگن من ناراحت نمیشم؟

به شدت به این قضیه ایمان و اعتقاد دارم که هر عملی از ما سر بزنه به ما برمیگرده...

کاش به استادم میگفتم حواست باشه داری چیا میگی... اگه یه روزی یه جایی کسی آبروی تو رو برد خیلی تعجب نکن و ناراحت نشو...!!!

این جهان کوه هست و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

۲ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین(قسمت آخر)

غروب بود که رسیدیم کربلا...

من و مادرم و مادر دوستم...ما سه تا باید موکبی که دوستم و بقیه همسفرهای ما اونجا بودن رو پیدا میکردیم...

آدرس کامل نبود... یه آدرس خیلی کلی... به دوستم زنگ هم نمیتونستم بزنم...

یه پلیسی اونجا بود بش آدرس رو گفتم، با من حرف زد اما من هیچی از حرفاش نفهمیدم!!!

خدا خیر بده به ایرانی هایی که در کربلا موکب داشتن... تا سوال میپرسیدم تا اونجایی که میتونستن راهنمایی میکردن...

چندین ساعت پیاده دنبال آدرس موکب بودیم... دیگه مامانم و مامان دوستم به شدت خسته شدن و گفتن ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم...

تو دلم گفتم یا امام حسین بی ادبی نباشه ها،اما خب ما با کلی سختی امدیم به زیارت شما میشه راه رو نشون بدی؟

سریع یه آقایی عرب به من اشاره کردن گفتن کجا میخوای بری؟همون آدرس به شدت کلی و ناقص رو بش دادم و خداروشکر راهنمایی کرد...

گفتم یا امام حسین چقد مهربونی سریع جواب میدی...

خلاصه موکب رو پیدا کردیم... البته خب من جزییات رو ننوشتم چون به شددددت سختی کشیدم تا پیدا کردم و من هیچ وقت اون شب یادم نمیره که تو خیابونای کربلا من چندین ساعت پیاده روی داشتم تا آدرس رو پیدا کنم...چون نمیشد ماشین سوار شیم اکثر خیابونا در اون ایام به خاطر دسته های عزا بسته بود... اما بعد توسلم به امام حسین سریع موکب رو پیدا کردیم...

خادمایی که در موکب ایرانی بودن خدا خیرشون بده خیلی فعال بودن...

شب استراحت کردیم و فرداش ینی روز دوشنبه 15 آبان من و مادر رفتیم حرم...

اول با کلی سختی رفتیم حرم حضرت عباس...این سختی که میگم غیرقابل وصف هس... به شددددت شلوووووغ... من نگران مادر بودم همش میگفتم اگه قلبشون مشکل پیدا کنه چی... گفتم مامان بی خیال بریم تو خیابون یا کوچه ای و از دور سلام کنیم... خب مگه مادرجان قانع میشدن؟از طرفی اونجا مثل حرم امام رضا نیس که پر از صحن باشه و حسابی فضا باز باشه...اطراف حرم پر از مغازس واس همین خیابون و کوچه ها اصلا جا نبود و به شدت شلوغ...

خانمای ایرانی در این شلوغی هم دس از حرف زدن بر نمیداشتن... یه خانمی تازگیا بینی عمل کرده بودن هی نگران بود تو این شلوغی مشکلی براش پیش نیاد... حالا نمیشه تو این شلوغی نفس کشید اون وقت یکی دیگه که اونم قدیما عمل کرده بود بش میگه چقد برات هزینه شد و ازین حرفا... من تودلم گفتم خدایا اینجا کجاس؟ما به چه هدفی امدیم؟اینا چی میگن؟بابا اصلا نمیشه نفس کشید هی هول میدن چه خبره بابا...و من همچنان نگران مادرجان...هیچ راه برگشتی هم نبود...خلاصه خدا کمک کرد و بالاخره وارد حرم حضرت عباس شدیمو نماز ظهر رو من و مامان اونجا به جماعت خوندیم...ضریح که فقط برای آقایون باز بود و خانما میرفتن یه زیرزمینی بود اونجا هم ضریح داشت و اونجا زیارت میکردن...

گفتیم نماز مغرب رو بریم حرم امام حسین...

از حرم حضرت عباس امدیم بیرون...در بین الحرمین و خیابون اطراف حرم پر از دسته بود... پر از شتر که با لباسای خاصی این عربا روش نشسته بودن و یه جورایی نمایش اجرا میکردن... مثلا یکیشون نقش امام حسین...یا نقش دشمنان اهل بیت... خیلی دیدنی بود... مامانم خیلی گریه میکردن با دیدن این صحنه ها... اما خب به شدت شلوغ بود و من همش داشتم به این فکر میکردم چطور بریم حرم امام حسین؟!

نباید وارد بین الحرمین میشدیم...پر از دسته های عزا بود... من و مامان و خیلی از خانمای دیگه که هم ایرانی بودن هم خارجی میون مردا واقعا له شدیم... حس خوبی نداشتم...حالم داشت بد میشد ازینکه تنم میخورد به نامحرم جماعت... فقط هی استغفار داشتمو خدا رو صدا میزدم تا ازین فضا خارج بشیم...بالاخره رفتیم حرم امام حسین... نماز مغرب و عشا رو به جماعت اونجا خوندیم...

یه قسمتی بود پتو میدادن... من برا مامانم برداشتم... به ایشون گفتم یه مقدار استراحت کن.. ایشون خوابید... و من شروع کردم به نماز خوندن و کلا عبادت و خلوت با امام حسین...اصلا باورم نمیشد بازم امدم حرم امام حسین... گفتم تا مامان بیدار بشه من برم کنار ضریح... خوبیش اینه مثل حرم امام رضا نیس بلکه میله داره همه میرن توصف و راحت میتونی ضریح رو از نزدیک ببینی..هرچند پارسال حسابی دیدم اما باز دلم میخواس، اصلا انگاری دست من نبود... بعد یه ساعت که تو صف بودم دستم به ضریح رسید و مهر و تسبیحی که یادگاری سفر راهیان نور بود که بهم هدیه دادن و عکس شهیدی که از دوستان من هستن رو متبرک به ضریح کردم...

برگشتم هنو مامان از خواب بیدار نشده بود...اون قسمت حرم همه خواب بودن...محلی برای استراحت مهمان ها بود.. مامان که بیدار شد گفتم میخوای تا صبح حرم باشیم؟گفت نه بریم موکب...

اون وقت شب ساعت ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به موکب...

وقتی رسیدیم رفتم سراغ گوشیم که در کوله بود... دیدم عه چنتا پیامک دارم... یکیش پیامک یکی از دوستانم بود که در دوران کارشناسی همکلاسم بودن ایشون تولد منو تبریک گفتن... من تو دلم گفتم مگه امروز تولد من بود؟؟؟!!!

گفتم عه عه آره امروز 15 آبان بود... عجب... یادم رفته بود... خیلی خوشحال شدم همین که رفیق جان به یادم بود هم اینکه روز تولدم من در کربلا بودم در حرم حضرت عباس و امام حسین...این اتفاق برام خیلی لذت بخش بود...

استراحت کردیم و فردا ینی روز سه شنبه به همراه خادمین موکب دسته روی عزا داشتیم و باورم نمیشد یه روزی منم تو دسته های عزا باشم در کربلا...

چهارشنبه صبح هم حرکت کردیم به سمت مرز مهران اونم سختی های بسیار زیادی داشت ینی غیرقابل وصف که جزییات رو نمینویسم...

پنجشنبه که در واقع روز اربعین در ایران بود، ظهر بعد کلی استراحت از کرمانشاه حرکت کردیم به سمت شهرمون... هر چند من خیلی دلم میخواس شب جمعه کربلا باشم اما خب نشد و هنوز هم یکی از خواسته های بزرگ منه از خدای مهربان که حتما همچین شبی در کربلا باشم...

این بود سفرنامه...

باتشکر از یک عدد دوست مجازی که به من پیشنهاد دادن سفرنامه بنویسم... اصلا همچین چیزی تو فکرم نبود... اما بعدش خوشحال شدم... حالا که فکر میکنم میبینم چه کار خوبی کردم که نوشتم... هرچند همه ی جزییات رو ننوشتم چون خیلی زیاد بود یه مقدار از حوصله من خارج بود چون این روزا درگیر نوشتن فصل اخر پایان نامه هستم واقعا فرصت ندارم... از طرفی دلم میخواس زودی بنویسم... چه خوب که اینجا ثبت شد تا همیشه برام تداعی خاطره باشه...

ممنونم از دوستان عزیزم که وقت میذارن چشمشون رو خسته میکنن میان وب من نوشته هامو میخونن... هم تشکر از دوستانی که اینجا نظر مینویسن هم دوستانی که در فضاهای دیگه نظرشون رو به من میگن...

در این زمونه که فاصله ها زیاد شد و بی معرفتیا و فراموشی ها زیاد شده واقعا دمتون گرم هنو به یاد من هستین...

خب خیلیا میگفتن این سفر جای زن نیس... از طرفی خب حق هم دارن... به نظرم هر خانمی یه بار هم شده تجربه کنه این فضارو ... خب آقایون هرجا وضو بگیرن هرجا بخوابن یا هرچیزی قطعا براشون راحته اما خب برا خانما اینطور نیس و سخته...

قسمت پیاده روی اصلا سختی نداره بلکه به شدددت لذت بخشه از نظر معنوی... اما خب رسیدین کربلا میتونین از دور عرض سلامی داشته باشین و برگردین... واقعا ایام اربعین وقت اینکه برین داخل حرم و خلوت کنید نیست...

اینکه بعضیا پیاده روی رو قبول ندارن و خیلی حرفای بیهوده ای در این زمینه میزنن اینا خب دشمنان اسلام هستن و مثلا میخوان بگن ما روشنفکریم...که این اصلا روشنفکری نیست و اتفاقا جهل این ادما رو نشون میده... خداوند هدایت کنه این جماعت رو...

درباره حس و حالم در حرم ها چیزی ننوشتم چون به نظرم این مسایل به شدت خصوصی هس و هرکسی باید خودش تجربه کنه...دوستانی که تجربه ندارن به امید خدا که تجربه کردن اون وقت میفهمن من چی میگم واقعا نمیتونید برا کسی از حس و حالتون بگین...الهی روزی همه بشه دیدن این بهشت...

من که گفتم دیگه توبه دیگه پیاده روی نمیرم،البته بیشتر به خاطر شلوغی و برخورد با نامحرم جماعت، اما هروقت فیلم ها و عکس هامو میبینم بازم دلم میخواد برم...اما بیشتر دوس دارم خادم باشم...در موکبا خانما با چه عشقی خدمت میکردن... میگن خادما یه جورایی معاون امام حسین هستن و مقامشون بالاتر از مهمونای آقاجان هس...

همسفر در این سفر به شدت مهم می باشد...خلاصه حواستون باشه با چه آدمایی دارین میرین سفر... من به فدای مادرجانم که بهترین همسفر دنیاس و تو این سفر من فهمیدم عشق مادر به بچه اصلا یه چیز عجیب و غیرقابل وصف هس...البته خب عشق ما بچه ها هم جالبه ها مثلا من یواشکی بدون اینکه مامان بفهمه یه سری از لباسا و وسیله هاشو گذاشتم در کوله خودم تا کوله ایشون سبک باشه... درسته کوله من سنگین شده بود و بعدها واقعا بدنم درد گرفت که البته ربطی به این چنتا لباس و وسیله های مامان نداشت اما در هرحال اون دردا رو آدم تحمل میکنه اما راضی نیستی مادرت سختی بکشه و این خیلی زیباس حالا نه اینکه من خیلی آدم خوبی هستم... نه میخوام بگم در سفر هس که خیلی چیزا لو میره و آدما نسبت به خودشون و اطرافیان شناخت بیشتری پیدا میکنن...

در این سفر خدا مارو با خودمون روبرو میکنه و این خیلی خوبه...اینکه چقد صبوریم...چقد ظرفیت داریم...چقد گذشت داریم...

  صرفا به عشق امام حسین امدیم زیارت؟ آیا اخلاقمون هم واقعا حسینی هس؟ آیا ما صرفا برای به دست آوردن ثواب امدیم؟

این سفر از نظر من ینی خودسازی... ینی غسل روح... واقعا به این هدف باید رفت...

آدمایی که وسواس دارن و یا حسابی پاستوریزه هستن به درد این سفر نمیخورن اگه اینطوره با پرواز برن و اونجا هتل های بسیار خوب هم هس میتونن استفاده کنن...پیاده روی جای ادمای به اصطلاح، از این لحاظ، سوسول نیس...

سفری پر از سختی هس اما بستگی به نگاهت داره که این سختی هارو چطور ترجمه کنی...

بعد سفر تاثیراتشو در زندگیت میبینی... اما باید تلاش کرد و از خدا هم خواست تا نورهایی که در سفر جمع کردیم در روحمون همچنان در طول زندگی حفظ کنیمو با گناه خرابش نکنیم...

اونایی که به شدت عاشقن و دوس دارن برن زیارت الهی روزیشون بشه البته همت هم لازمه... تلاش از شما نتیجه با خدا...

اما اونایی که هنو هیچ خبری در دلشون نیس برا زیارت، واقعا یه فکری باید به حال اون دل داشته باشن...واقعا از خدا میخوام یه نظری بهشون داشته باشه... و خدا هدایت کنه همه ی اونایی که حرمت اهل بیت رو نگه نمیدارن و تفکرات پوچی درباره مسایل زیارت دارن...

یه نکته ای یادم امد گفتم اضافه کنم برای دوستانی که تجربه این سفر رو ندارن یا پیشنهاد بدن به کسانی که میخوان به این سفر برن،درسته در احادیث داریم که هدیه محبت رو زیاد میکنه و سفر که میرین سوغاتی بیارین اما واقعا در سفر اربعین جای این کارا نیس البته این نظر شخصی منه، من و مادر واقعا تعجب میکردیم خانما میومدن در موکب و بساط پهن میکردن و خریدهای بسیار زیادی که داشتن رو به هم نشون میدادن و اظهار نظر میکردن!!!واقعا این سفر خاص هس باید حسابی حال و هوای معنوی اونجارو درک کنیم و جای این کارا نیس، هروقت ایران امدین همونجا در مرز یا شهر خودتون یا تو راه اگه دوس داشتین میتونین خرید کنید که البته ما همینم نداشتیم چون از اول گفتیم ما برای خرید نمیریم و هدف چیز دیگس...

یه نکته دیگه اینکه ما دست خالی از ایران رفتیم عراق و من خیلی ناراحت شدم، از بس به ما گفتن سبک سفر کنید اصلا به ذهنم نرسید اگه ما منزل عراقی ها میریم و اینقدر به ما احترام گذاشتن و محبت داشتن، چرا ما براشون هدیه نبریم... برا بچه هاشون...واقعا خجالت کشیدم دست خالی رفتم...به هرحال ما در ایران مثلا زعفرون داریم یا خیلی چیزای خوب دیگه...برا بچه ها هم میشد یه چیزای کوچیک و سبک و بامزه خرید...اونجا هم اینقد شلوغ بود واقعا شرایط خرید نبود...لذتش به این بود چیزی از ایران براشون هدیه میبردیم...به هرحال من تجربه نداشتم اما به شدت این کارا زیباست و محبت رو بین ما آدما زیاد میکنه و نباید این طور باشه که ما فقط در حق هموطن های خودمون محبت و احترام داشته باشیم...مهم اینه به همه ی آدما در کشورهای مختلف احترام بذاریم و در این سفر به خوبی این فضای وحدت و مهربانی رو میشه دید...

بازم تشکر میکنم از دوستان عزیزی که هنو به یادم هستن و نوشته های منو میخونن و براشون مهمه...ببخشید اگه خوب نمینویسم...امیدوارم این نوشته ها مفید باشه...

در حق هم دعا کنیم... و لحظه ای از یاد امام زمانمون غافل نباشیم و سعی کنیم همیشه خلوتی داشته باشیمو با ایشون در عالم خودمون ارتباط داشته باشیم واقعا تاثیرات عمیقشو در زندگیتون میبینید...

.

.

.

آیا انسان نمی داند که خدا او را می بیند؟

۱ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین7

اون شب من نفهمیدم چطور در اون شلوغی بیهوش شدمو حسابی خوابیدم...

بعد خوندن نماز صبح از خونه امدیم بیرون و از صابخونه هم حسابی تشکر کردیم...

هوا به شدت سرد بود و هنو آفتاب طلوع نکرده بود اما خیلیا مثل ما حرکت کرده بودن...

آخه بعضیا بعد نماز هم استراحت میکردن تا یه مقدار هوا گرم بشه بعد حرکت کنن...

صبونه معمولا حلیم میدادن... مامانم خورد اما من نخوردم...

یه موکب ایرانی بود یه اقایی با صدایی بلند میگفتن بیاین دمنوش آویشن بخورین...

نمیدونم برای کدوم استان بود اما احتمالا فارس بود... آخه هرجایی که شربت و دمنوش میدیدم یا اهل شیراز بودن یا کاشان...

دمنوش رو خوردیم و همین طور که حرکت میکردیم نون داغ هم درست میکردن که من ترجیح میدادم صرفا نون بخورم...

و اما طلوع آفتاب و حال و هوای خاص پیاده روی و...

و باز هم مسیر...

باز هم دیدن عشق... مهربانی...

عراقی های عزیز که تمام تلاششون این بود تا بهترین پذیرایی رو داشته باشن...

دومین روز پیاده روی بود...ینی روز یکشنبه...

اون لحظه هایی که تنها بودمو در عالم خودم بودم تا چشمم به عکس شهیدی میوفتاد در دلم میگفتم ای روزگار ای شهدای عزیز اون موقع ها که زیارت کربلا سخت بود و زمان جنگ چقد گفتین ما میریم تا راه کربلا باز بشه ... ما میریم کربلا...  و شماها پرواز کردین و حالا راه باز شد و این طور از کل دنیا راحت میان کربلا... ما چقد بدهکار شما هستیم؟ما چیکار کردیم برای شما؟ و هزاران سوال دیگه... هی اینا مرو میشد در دلم...

داداش جانم به من پیامک زدن گفتن زیبایی هارو چطور میبینی؟گفتم زیبایی اینکه همه دارن میرن سمت نور...

این همه آدم از کل دنیا یک هدف دارن... و این به شدت زیباست و دنیا دنیا حرف داره...

ظهر شد و یه حسینیه اونجا بود گفتیم بریم نماز بخونیم... رفتم دسشویی از شانس من آب بود خب خدارو شکر اما رفتم وضو بگیرم آب قطع شد... اینارو اگه مینویسم واس اینه که مشکلات اینجوری هم پیش میومد... خلاصه آب هایی که برا خوردن در موکبا بود گرفتم تا باش وضو بگیرم...

یه جاهایی موکبا به شدت تمیز و پر از امکانات بود اما یه جاهایی هم کمبود امکانات.. خلاصه هر چیزی ممکن اونجا ادم ببینه و واقعا اونجا خیلی چیزا غیرقابل پیش بینی هس... انگار آدم باید برای هر اتفاقی اماده باشه...

بنا به یه سری دلایل برخلاف میل من و مادرم،مجبور شدیم دیگه پیاده نریمو و در ستون 607ماشین بگیریم بریم کربلا... اینم یکی از اتفاق های غیرقابل پیش بینی بود... من و مادر به شدت داشتیم لذت میبردیم از این فضا اما خب همسفرها مشکلی براشون پیش امد و مجبور شدیم ماشین بگیریم...

بعضی ماشینا صلواتی میبردن کربلا... اما خب این ماشین که ما گرفتیم گفت نفری ده تومن میگیرم میبرم...

یه خانم و چنتا اقا هم سوار شدن که اقایون ایرانی بودن اما خانم اصالت عراقی بود اما سالها بود در تهران زندگی میکرد...

خانم به ما گفتن شما نفری هزار بدین و ده تومن خیلی زیاد...

اون چنتا اقا به شدت حرف میزدن با این خانم...

میگفتن ما مجردیم... در تهران زندگی میکنیم... خونه داریم ماشین داریم و دختر خوب و محجبه میخوایم اما نیس!!! شما در عراق سراغ نداری؟!!!چون در ایران دخترا به شدت بدحجابن و اینکه بسیار پرتوقع هستن...اما در عراق چقد محجبه و چه راحت ازدواج میکنن... اون خانمه هم میگفت خیلی سخته ازدواج با خارجی حرف همو متوجه نمیشین و فرهنگا فرق داره...در ایران هم دختر خوب پیدا میشه و ازین حرفا... خلاصه اون پسر شماره دادن به این خانم تا اگه این خانم موردی در تهران پیدا کردن به این اقا بگن!!!

ظاهر این پسرا که اصلا مذهبی نبود... هرچند از روی صرفا ظاهر نمیشه درباره ادما راحت قضاوت کرد...

خانم یه مسیری پیاده شدن...

اون پسرا شروع کردن حالا مغز مارو بخورن...

از من پرسیدن شما اهل کدوم استان هستین؟کی حرکت کردین؟چی شد که با ماشین دارین میرین کربلا؟

من اصلا از این پسر خوشم نیومد... واقعا نمیفهمم چه زود با نامحرم ارتباط میگیرن،بعد ایشون همسر محجبه و... اینا میخواس؟!

من خیلی سرد و رسمی پاسخ بعضی سوال هاشو دادم البته بیشتر مامانم جواب داد...

گفتم خدایا کی میرسیم کربلا تا خلاص شم در این ون، از دست این پسر  ایرانیا... صد رحمت به اون چنتا اقای عرب که در ماشین ما بودن...

و اما بعد کلی ترافیک رسیدیم کربلا...

ادامه در پست بعدی...

۰ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین6

و اما اصل ماجرا، آغاز پیاده روی...

شنبه ظهر 13آبان از نجف پیاده روی رو شروع کردیم به سمت کربلا...

دوست داشتم اینجا از بقیه جدا شم و در عالم خودم پیاده برم...

یه چند جایی گوشی رو از کوله ام در آوردم و عکس و فیلم گرفتم چون زیاد دوست نداشتم درگیر گوشی باشم...

در این سفر سختی های زیادی رو تجربه کردیم اما قسمت پیاده روی بهترین لحظات زندگی من بود...

همش عشق بود...

پر از مهر...

در واقع سه تا خیابون کنار هم بود که یکیش کلا موکب بود چه ایرانی چه خارجی چون در بین خارجی ها هم فقط موکب عراقی نبود از کشورهای دیگه هم بود... یه خیابون هم بود بدون موکب و کلا فقط برای پیاده روی بود و خیابون دیگه که ماشینا میرفتن سمت کربلا...

اون خیابونی که پر از موکب بود خیلی شلوغ بود چون مردم ترجیح میدادن از این مسیر برن تا هروقت نیاز به آب و غذا و سرویس بهداشتی داشتن راحت بتونن استفاده کنن...

اما خب من ترجیح میدادم از خیابونی برم که موکب نداشت چون آرام و بدون صدا بود...

چون در هر موکبی صدای مداحی پخش میشد و واقعا رو اعصاب بود و تمرکز آدمو بهم میزد تا آدم با خودش و خدای خودش در مسیر خلوتی داشته باشه...مداحی های اونا هم آهنگ داشت ما که هیچی نمیفهمیدیم اما صداش خیلی زیاد بود شما تصور کن هر موکب آهنگ پخش بشه با صدای بسیار زیاد خب آدم دیوانه میشه...منم که کلا سکوت رو ترجیح میدم...

حالا دیگه هر چی از پیاده روی شنیده بودم رو داشتم لمس میکردم و سعی میکردم قدر این لحظات رو بدونم...

اینکه عراقی ها چقد محبت دارن و چطور در موکبا پذیرایی میکنن و خداروشکر هر چیزی لازم داشتیم وجود داشت...

در مسیر همه مدل آدمی وجود داشت با هر زبانی با هر تیپ و قیافه ای از هر کشوری...

پشت کوله ها دیدنی بود، پشت اکثر کوله ها عکس شهدا رو زده بودن...

و شهیدی که خیلی عکسشو دیدیم محسن حججی بود...

خیلیا پشت کوله هاشون درباره امام زمان نوشته بودن...

بعضیا نوشته بودن من پزشک هستم که وقتی دقت کردم دیدم بچه های علوم پزشکی دانشگاه تهران هستن... اینکه هر کسی از تخصص و سوادش اینجا در راه امام حسین خالصانه خرج میکنه خیلی زیباست... اینکه نوشت من پزشک هستم ینی اگه کسی توراه مشکل داشت میتونه ازین بچه ها بپرسه یا کمک بگیرن... بعضیا هم بودن کفش و کوله تعمیر میکردن...

از این همه زیبایی به شدت لذت میبردم...

دوست نداشتم با کسی حرف بزنم...

از مادرم و بقیه کمی فاصله گرفتم و در اون جمعیت در عالم خودم بودم...با خدا حرف میزدم... با امام حسین حرف میزدم... به امام زمان فکر میکردم که ممکن در این جمعیت باشه... خودمو مرور میکردم... اینکه چطور شد من الان اینجام... به چه هدفی دارم میرم...

این همه آدم کجا دارن میرن...

این همه پیر و جوان و بچه و خیلیا مریض بودن نمیتونستن راه برن اما  با چه عشق و انرژی امده بودن...

وای چقد این تنهایی و تو عالم خود بودن اون لحظات زیبا و آرام بخش بود...

همش میگفتم وای کاش تموم نشه...

دختر پسرای کوچولوی عراقی که با هم میخوندن لبیک یا زهرا... دلم میخواس همشونو بغل کنم ببوسم...ازشون فیلم گرفتم...

بچه های عراقی که پذیرایی میکردن... یکی خرما یکی دستمال کاغذی یکی آب... هرکسی هر چی در توان داشت...

اینکه بچه های این کشور از همون بچگی درگیر این مسایل هستن خیلی زیباست و قطعا در آینده شون خیلی موثر و پربرکت هس...

غروب شد و باید دنبال یه موکبی میگشتیم که بریم استراحت کنیم چون دوستان شب حرکت نمیکردن... البته اگه دست من بود اتفاقا دوست داشتم شب حرکت کنم چون هم اینکه شب حال و هوای خاصی داره هم اینکه از اون آهنگا خبری نبود...

همین طور که میرفتیم و منتظر بودیم یه جایی پیدا بشه برا خواب دیدیم یه پیر زنی امده و میگه بیاین خونه ی ما...

پسرش با ماشین امده بود که ما سوار شیم مارو ببرن خونشون... به به عجب ماشینی... خب من که نمیدونستم اسم این ماشین چیه اما خب اگه کسی در ایران همچین ماشینی داشته باشه قطعا بش میگن پولداره... البته با تشکر از ایرانی جماعت که کلا چه در ایران چه خارج از روی ظواهر زندگی ملت خیلی قضاوت ها دارن... که بماند... خلاصه نمردیمو یه ماشین درست و حسابی در عراق سوار شدیم...

دوتا خونه کنار هم بود که یکی برای مردا بود یکی هم برا ما خانما...

خونشون دو تا اتاق بزرگ داشت که تمیز هم بود...

خانواده به استقبال ما امدن و چقد خوش اخلاق و مهربان بودن...

به ما گفتن شما ایرانیا در یه اتاق باهم باشین... که ما بودیم و یه سری خانم از کاشان...

یه سری مهمان عرب هم داشتن که گفتن شما عربا در یه اتاق باشین...

چون خونه ای که در نجف بودیم حمام نداشت من تا اینجا حموم دیدم خوشحال شدم اما خب صف بود ...

خیلی سخته حمام و دسشویی باهم باشه اما خب چاره ای نبود بازم خداروشکر حموم داشت...

بعد دوش شام اوردن که آبگوشت با سالاد!!! بود... قاشق هم زیاد نیوردن...

کلا عادت دارن با دست غذا میخورن... منم نون زدم داخل کاسه یه چنتا لقمه ای خوردم چون همش حواسم بود هر غذایی نخورم و اینکه زیاد نخورم تا سبک و سرحال باشم...

بعد شام چای اوردن...

من دلم میخواس هر چه زودتر خاموشی بزنن و بخوابیم... اما این خانما مگه میخوابیدن... حسابی باهم دوست شدن و هی حرف میزدن...

عرب ها هم از اتاق بغلی مارو نیگا میکردن...

یه دختر خانمی از همین عرب ها به من گفتن تو مجردی؟ من با تعجب جوابشو دادم... دوستانم خندیدن گفتن اینا با تو کار دارنا... گفتم بابا شوخی داشتن شما جدی نگیرین... الان تو این  همه جمعیت این دختر این چه سوالی بود اخه از من پرسید... منم خسته دلم میخواس بخوابم تا فردا با عشقی بیشتر پیاده برم اما این جماعت فقط حرف میزدن...

یه خانمی هم بود اهل خوزستان اما اینقد خوب عربی حرف میزدن گفتن ما در عراق فامیل داریم...خلاصه اگه کاری داشتیم به این خانم میگفتیم چون هم عرب بودن هم ایرانی... اما بنده خدا امده بود اتاق ما بخوابه اما همین ایرانیا گفتن جا نمیشه چرا امدی سرجای ما... کنار ما هم به شدت فشرده بود وگرنه بش یه جایی میدادیم تا بخوابه...حالا بنده خدا افقی شده بود...چنان رک گفتن بلند شو جای من و خانواده ی منه... ینی اگه من بودم از جاش بلندش نمیکردم... نه اینکه بگم ادم خیلی خوبی هستم...نه... اما واقعا در سفر  یا کلا غیر سفر باید به هم رحم کنیم... دلم براش سوخت... بنده خدا رفت کنار عربا با چه گرفتاری خوابید... اینا همش درسه در سفر که کجاها صبوریم... کجاها به هم کمک میدیم...کجاها گذشت داریم...

من شنیدم در این سفر همه مهربان میشن...همچین چیزی رو واقعا دیدم اما یه موردای این جوری هم خیلی کم دیدم...اینکه فقط به فکر خودشون بودن و به نظرم تو اون شرایط سخت اصلا درست نیس...

ادامه در پست بعدی...

۰ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین5

ماشین هایی که میبردن سامرا و کاظمین ون بودن...

تا ون تکمیل نمیشد راه نمیوفتادن...

چند نفر از آقایون که فکر کنم اهل همدان بودن منتظر بودن مسافر بیاد تا این ون تکمیل بشه...

وقتی دیدن ما میخوایم بریم سامرا خیلی خوشحال شدن گفتن سوار شیم خداروشکر تکمیل شد و به آقای راننده گفتن حرکت کن...

اینطور به توافق رسیدن این آقا همه ی ما رو ببرن کاظمین ،سامرا و سید محمد فکر کنم نفری 70تومن...

ینی صرفا ببرن اونجا و در واقع برگشت به نجف با خودمون...

و ما هم بی تجربه گفتیم باشه...

حرکت کردیم اول به سمت سامرا...

منم خوشحال که چقد خوب در روز جمعه من برای اولین بار دارم میرم سامرا...

چندین ساعت تو راه بودیم و فاصله نجف تا سامرا خیلی زیاد بود...

ما غروب رسیدیم سامرا...

ما رو یه جای خیلی دور از حرم پیاده کرد و گفت ما راننده ها اجازه نداریم تا نزدیک حرم شما رو ببریم...

از گروه هفت نفره ی ما یه پاسپورت گرفت و از گروه اون چنتا آقا هم همین طور...

گفت برین زیارت و دوباره بیاین همین جا تا شما رو ببرم کاظمین..

ما فکر کردیم خب حتما حرم نزدیکه...

اون روز غروب به شدددددددددت شلوغ بود ینی پر از ایرانی و کشورهای دیگه انگار همه عالم فقط اون روز امده بودن که برن زیارت

دیدیم ملت هر کی داره تو عالم خودش روضه میخونه و پیاده میره سمت حرم...

اصلا حرمی معلوم نبود...

به دوستم گفتم شما که پارسال امدی مسیر حرم دقیقا کجاس؟الان ما کجا داریم میریم؟درسته آیا؟

گفت ما پارسال به صورت کاروان امدیم حرم پیاده شدیم...

حالا هیچ راه برگشتی هم نداشتیم...

گفتیم وقتی این همه جمعیت دارن میرن خب ما هم میریم...

واقعا نمیدونم تو اون تاریکی تو اون هوای سرد تو اون همه جمعیت دقیقا ما چند کیلومتر پیاده رفتیم!!!!

ینی غیرقابل وصف...

کاش قبل رفتن میپرسیدیم امسال زیارت سامرا چطوره... همین طور از دنیا بی خبر راه افتادیم سمت سامرا...

تو مسیر یه سری کامیون بود که پسرا کلا راحت بودن میپریدن پشت ماشین میرفتن...خب واس ما خانما سخت بود...

ما همچنان پیاده...

هر چی میری این مسیر تموم نشدنیه...

داداشم هم از ایران پیامک زد گفت کجایی؟منم گفتم سامرا... ایشون ناراحت شدن گفتن آخه شما اونجا چیکار میکنید؟! چون داداش جان دو سفر اربعین رفته بودن و در سفرها که اولی با پرواز بود و دومی هم با ماشین،اول رفتن نجف بعد هم پیاده تا کربلا و برگشت به ایران...و همیشه میگن در سفر اربعین مهم پیاده روی نجف تا کربلاست و زیارت جاهای دیگه باید در ایام دیگه باشه نه در اربعین که به شدت شلوغ و اوضاع کلا اونجا غیرقابل پیش بینی هس...

حالا من هی تو دلم میگم خب تمام انرژی ما اینجا رفته واقعا انرژی داریم فردا از نجف حرکت کنیم پیاده به سمت کربلا؟آخه این چه اشتباهی بود مرتکب شدیم...

یه ماشینایی هم بودن مثل  وانت نیسان و تو این مایه ها... دیدم همسر دوستم میگه سوار شیم...

حالا همه حمله سمت پشت این ماشین... منم که متنفرم ازین حرکات...

مامانم گفت بدو تا جا نمونیم...گفتم این همه مرد اونجاس من چطور سوار شم؟گفت چاره ای نداریم مجبوریم...

برای اینکه تو اون جمعیت از ماشین احیانا پرت نشیم بیرون،خب دوستم که کلا چسبیده بود به همسرش...منم چسبیدم به دوستم...مادر چسبیدن به من... اصن یه وضی...غیرقابل وصف... تمام تلاشم این بود تنم به نامحرمی نخوره واقعا بدم میاد و حس خیلی بدی داره ....برای اولین بار بود در زندگیم همچین چیزی رو تجربه میکردم

حالا این همه ماشینای خوب در عراق دیدیم از شانس ما اون لحظه فقط از این ماشینا میومدن

این ماشین هم مارو تا حرم نبرد... و باز هم پیاده... و بازم میگم من واقعا نمیدونم چند کیلومتر راه رفتیم... دیگه داشتم منفجر میشدم... اما راهی نبود...باید تحمل میکردیم...

بالاخره رسیدیم حرم اما نه گنبدی دیدیم نه حرمی کلا هیچی...فقط یه جمعیت خیلی زیاد با گرفتاری داشتن میرفتن داخل حرم...

که ما گفتیم واقعا بیخیال و همین جا داخل کوچه نماز بخونیم...

همونجا با هر دو امام حرف زدم و تشکر کردم منو دعوت کردن... درسته خیییییییلی سختی داشت اما همین که نزدیکی حرم تو اون فضا نفس کشیدم برام خیلی ارزش داشت...

خداروشکر برای برگشت ماشین بود ما رو تا یه جایی رسوند اما خب بازم پیاده رفتیم تا به ماشین خودمون رسیدیم...

داغون بودیم...به شدت خسته... به آقای راننده فارسی و عربی و خلاصه هر زبانی بود گفتیم آقا ما بی خیال کاظمین شدیم هر چی پول میخوای ما بهت میدیم مارو ببر نجف...چون کوله هامون هم در منزل اون خانواده در نجف بود...

آقای راننده گفت نه بابا همچین چیزی امکان نداره، ما به توافق رسیدیم...

گفت زنگ بزنین به دوستاتون بیان بریم...منظورش اون چنتا اقا بود که همسفر ما از نجف تا سامرا بودن...

گفتیم اونا اصلا دوستای ما نیستن و ما ازشون شماره ای نداریم...

گفت من دارم بهشون زنگ بزنین...

خلاصه ما زنگ زدیم گفتیم بیاین ما واقعا نمیتونیم دیگه تحمل کنیم چون به شدت خسته ایم...

اون چنتا اقا امدن و وقتی بهشون گفتیم ما پشیمون شدیم بریم کاظمین ما نمیدونستیم اینقد پیاده روی داره و برای مسایل امنیتی امسال اینطور شده که نمیذارن ماشینا تا نزدیک حرم برن...

دیدیم این چنتا اقا به هیچ صراطی مستقیم نیستن و میگن نخیر ما به توافق رسیدیم و باید بریم کاظمین و سید محمد...

ما اصلا نمیدونستیم سید محمد از فرزندان امام هادی هستن که حرمشون تو راه کاظمین هس...

دیدیم هیچ راهی نداره... پاسپورت همسر دوستم هم دست آقای راننده بود... مسیر رو ادامه دادیم به سمت سید محمد...من و دوستم فقط از سرویس بهداشتی!!! این حرم استفاده کردیم و از دور سلامی عرض کردیم خدمت این امامزاده...چون به شدت خسته بودیم...

بالاخره رسیدیم کاظمین... حرم امام موسی کاظم و امام جواد که حال و هوای خاصی داره...نماز خوندیم...

به آقای راننده گفتیم درسته قرار ما این بود برگشت به نجف با خودمون باشه اما ما بهت پول بیشتر میدیم مارو ببر نجف... خداروشکر قبول کرد... ازون چنتا اقا هم  خداروشکر!!! جدا شده بودیم... و بالاخره برگشتیم نجف که نمیدونم دقیقا ساعت چند بود اما خب نصف شب بود...

همه بیهوش شدیم...

و فردا ظهر بعد نماز ینی روز شنبه حرکت کردیم به سمت کربلا...

ینی خاطرات سامرا فراموش نشدنی هس...

از من به شما نصیحت،دوستانی که دوس دارن پیاده روی اربعین رو تجربه کنن؛زیارت سامرا و کاظمین و دیدن مسجد کوفه و مسجد های دیگه رو خواهشا بذارین برای ایامی غیر از ایام اربعین... و در این زمان فقط نجف زیارت حضرت امیر برین بعد هم ازونجا پیاده روی رو شروع کنید به سمت کربلا...

اما با تمام این سختی هایی که داشت و برام پر از درس بود،بازم خداروشکر

ادامه در پست بعدی

۰ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین4

ساعت یک نصفه شب بود رسیدیم نجف...

نمیدونستیم این خیابونی که آخر مسیر بود و آقای راننده ما رو پیاده کردن،اصلا کجاست و چقد با حرم حضرت امیر فاصله داره...

همه خسته بودیم...

دوستانی که همراه ما بودن تجربه سفر اربعین رو داشتن و دنبال مسجدی بودن که پارسال اونجا موندن جهت استراحت...

من تودلم گفتم وای من خیلی خسته هستم،این وقت شب آخه اینا کجا دارن میرن،همین طور شروع کردم با خدا و حضرت امیر حرف زدم؛به خدا گفتم کمک کن...به حضرت علی گفتم قطعا شما مهمان دعوت میکنید پذیرایی خوبی هم دارین،ما خیلی خسته هستیم واقعا این وقت شب نمیدونیم کجا بریم برای استراحت...

همین طور که داشتم حرف میزدم یه آقایی با موتور سه چرخ امد به ما گفت صلواتی...

من فکر کردم میگه سوار موتور بشین من شمارو صلواتی تا یه جایی میرسونم...

برای اولین بار بود سوار موتور میشدم اونم سه چرخ و خیلی جالب بود این همه آدم پشت موتور...

گفتم وای پدرجان،مولای مهربانم چه زود جواب میدین...

اون آقا مارو بردن داخل یه کوچه ای و گفتن پیاده بشین اینجا خونه ی منه!!!

تازه فهمیدم ایشون مارو آورد تا اینجا استراحت کنیم...

گفتم وای خدا چقد مهربونی...

چون خراب شدن ماشین واقعا ما رو کلافه کرد و اینکه ما از صب زود تا اون وقت شب اصلا استراحتی نداشتیم واقعا سفر زمینی خیلی سخته...

یه خونه ی خیلی ساده که دو تا اتاق داشت...

یه اتاق خیلی کوچیک که همسر و بچه هاش فعلا در این ایام اونجا بودن و یه اتاق تقریبا بزرگ با کلی پتو و بالش،برای ما مهمونا بود...

آدرس منزلش رو روی کاغذی نوشت و به ما داد گفت اگه رفتین حرم و مسیر رو فراموش کردین ادرس رو داشته باشین...

گفت تا هر وقت دلتون میخواد میتونید اینجا بمونید...البته همه ی اینارو به عربی گفت به هرحال متوجه شدیم...!!!

ما استراحت کردیم تا فردا صبح ینی روز جمعه بریم حرم...

خونه ی این اقا تا حرم امام علی(ع) خیلی فاصله بود و خیلی دور بود...

صبح بیدار شدیم دیدیم در حیاط خونشون 5تا بچه هستن که دارن بازی میکنن و یه دونه هم داخل اتاق هس که چند ماهش هس...

خانمش رو هم دیدیم... گفتیم خدای من ینی این 6تا بچه که فاصله سنی خیلی کمی باهم دارن بچه های این اقا و خانم جوان هستن؟؟؟!!!

دیگه برای ما عادی شد که سیستم کلا اونجا این طوری هس!!!البته من به بقیه میگفتم شاید به خاطر عدم آگاهی هس که اینقد بچه دارن...!!!

اما خب خیلی ناراحت شدیم با این همه بچه این خونه حموم نداشت و بچه هارو در حیاط حتما میشست!!!

خیلی دلم سوخت که این زن و شوهر با این همه بچه چطور داخل اون اتاق به شدت کوچیک زندگی میکنن،اصلا راضی نبودیم ما در اون اتاق بزرگ و تمیز باشیم اما میزبان به اون سختی زندگی کنه...عشق به امام حسین چطور در دل های این مردم بود...

من همش میگم این آقا واقعا فرشته ای بود که یهو  اون  وقت شب از آسمان امد...

وقتی خدا رو در سختی ها صدا بزنیم حتما جواب میدن...

صبح از خونه زدیم بیرون که بریم حرم...

حرم حضرت علی به شدت شلوغ بود...

مادر رفتن داخل که زیارت کنن اما من نرفتم گفتم من کفشدار شما هستم...همونجا در حیاط با پدرجانم مولای مهربانم حرف زدم هرچند نه گنبدی نه ضریحی هیچی ندیدم به شدت شلوغ بود و از یه دری رفته بودیم که اصلا گنبد معلوم نبود هرچند پارسال سه روز در حرم بودم و حسابی لذت بردم اما در ایام اربعین چون شلوغ هس از دور باید زیارت کرد...

بعد اینکه زیارت اینجا تموم شد، دوستان گفتن سامرا و کاظمین هم بریم و فردا که شنبه هس پیاده روی رو شروع کنیم...

ما گفتیم چه خوب،امروز که جمعه هس بریم سامرا،منم چون در سفر قبلی درواقع همه جا رفته بودم  اما سامرا نرفته بودم بسیار دوست داشتم برم از نزدیک دو امام عزیز رو  هم زیارت کنم اما خب ما از دنیا بیخبر و نمیدونستیم چه اتفاق هایی قراره برای ما بیوفته و چقد سختی بکشیم...

ادامه در پست بعدی...

۰ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین3

خیلی عجیبه ما در این سفر اکثر ماشین های  عراقی رو  که سوار میشدیم خراب بودن...

البته خب همسفرهای من میخندیدن میگفتن اینم از شانس ما هرجا میریم ظاهرا ماشین خوبه اما بعد حرکت میفهمیم مشکل داره...

خلاصه نگه داشتن کنار موکبی وسط بیابون تا ماشین رو چک کنن...

در این موکب یه خانواده ای بودن که ایام اربعین یه مدتی موقت اینجا در  چادر زندگی میکردن تا در خدمت مهمان های امام حسین جان باشن...

وقتی رفتیم داخل چادر داشتن شام میخوردن به خاطر ما از جاشون بلند شدن به همان زبان عربی خوش امد گفتن...

احیانا شام کله پاچه بود هرچند من با این غذا مشکلی ندارم اما خب برام جالب بود با دست میخوردن...البته من سیر بودم اما مامانم خوشش امد و شروع کرد به خوردن اونم با دست!

بقیه گفتن چه مامان باحال و خوش سفری داری و اصلا پاستوریزه نیس...

اون بنده خداها هم حسابی خوششون امد که مامانم غذاشون رو میخوره... آخه من شنیدم بعضی از ایرانیا اگر غذایی از دست عراقی ها میگرفتن و خوششون نمیومد در حضورشون میریختن دور!!! واقعا این حرکت زشته و خدا رو خوش نمیاد...

خیلیاشون واقعا وضع مالی خوبی ندارن اما یک سال بخشی از پول هاشون رو کنار میذارن تا همچین روزی با نهایت عشق میزبان مهمان های امام حسین باشن...

وقتی دیدن من و دوستانم غذا نمیخوریم برامون میوه آوردن...احیانا موز و نارنگی...

متاسفانه زیاد عربی بلد نبودیم و هرچی هم قدیما در مدرسه یاد گرفتیم فراموش کرده بودیم...

قبل سفر هم نه مطالعه در این زمینه داشتم نه برنامه ای در گوشی نصب کردم و به هوای سفر اولی که رفته بودم عراق،فکر میکردم در این سفر هم نیاز به مکالمه نیس...

میزبان خانواده ی به شدت شادی بودن...

تمام خانما و بچه هاشون حتی کوچولوهاشون لباس مشکی پوشیدن ...

ما چند ساعتی در جمعشون بودیم تا ماشین درست بشه برای همین حسابی باهم دوست شدیم...

ازشون پرسیدم کدوم شهر زندگی میکنید؟گفتن کاظمین...

اونا هم از ما پرسیدن کجای ایران زندگی میکنید؟ با هر گرفتاری بود گفتیم از کدوم استان امدیم...

جالبه من یه جاهایی واقعا متوسل میشدم به زبان اشاره...حسابی نمایش بازی کردم تا باهم مکالمه داشته باشیم و خیلی جذاب بود...

وقتی اسم ایران میومد میگفتن جمیل جمیل... کلا در نظرشون ایران یه جای بسیار زیبایی هس...و اینکه  به یاد امام رضا بودن و دوست داشتن حتما به زیارت بیان...

منم گفتم حتما بیاین ما در خدمت شما هستیم تا محبت های شما رو جبران کنیم...

اون شب چیزایی که متوجه شدیم این بود در سن خیلی کم ازدواج میکنن و خیلی زود هم بچه دار میشن و کلا انگاری سالی یه بچه میارن!!!تو دلم گفتم بابا، خدا قوت عجب توانایی شما دارین این همه بچه رو واقعا چطور مدیریت میکنن ...جالبه به شدت شاد بودن در صورتی که در ایران الان یه دونه بچه دارن کلا خانما افسرده و حوصله همین یه دونه رو هم ندارن!!!

یکی از همین خانمای عراقی که کنارم نشسته بود گوشیشو اورد بهم گفت بیا عکسای خانوادگی بهت نشون بدم...منم تعجب کردم چه زود صمیمی میشن!!!اما خب لبخند زدم با خودم گفتم نزنم تو ذوقش از بس با محبت بودن...

عکس همسرش رو بهم نشون داد و بهش گفتم بسیار خوب و عالی...

دیدم بنده خدا کلی ذوق کرد  و به بقیه گفت ببین چه تعریفی از همسرم داشت...

تو دلم گفتم من که معمولا درباره ظاهر و کلا درباره دیگران کم پیش بیاد نظری بدم اما خب کلمه خوب و عالی که من گفتم عجب باعث شادی این خانم شد...دوستانم حسابی خندیدن...کلا همه چی اونجا سوژه بود...

از من پرسید ازدواج کردی؟ منم شیطنت کردم دست چپم رو نشون دادم گفتم میبینی که چیزی نیس... حسابی خندید...گفتم اما این دوستانم احیانا متاهل هستن و مثل شما خیلی زود ازدواج کردن... حالا تصور کنید همه ی این حرفا  ترکیبی از عربی و فارسی و اجرای نمایش و یه جاهایی هم متوسل به زبان انگلیسی میشدم...!!!

بعدش بهم گفت تو هم عکسای گوشیتو بهم نشون بده... تو دلم گفتم جااااان؟؟؟!!!

دیدم طرف حسابی پسرخاله شده منم گفتم عکس زیادی ندارم در گوشیم... چنتا عکس و فیلم بود که در مرز مهران از موکبای ایرانی گرفتم نشون دادم که خیلی براشون جالب بود ایرانی ها ازشون یاد گرفتن و در ایران موکب دارن...

یه خانمی هم بود که کم سن و سال هم بود مشخص بود از من کوچیکتره دیدم بارداره و دور شکمش یه پارچه سبز بسته و برای ما چای آورد...

به این خانم که کنارم نشسته بود و احیانا حسابی صمیمی شد بالاخره با هر زبونی بود بش گفتم  ایشون باردار؟اگه باردار هس کار نکنه بشینه استراحت کنه...

گفتم خدایا اخه من چطور ازش بپرسم اون پارچه سبز چیه که دور شکمش بسته... هرطور شده با اجرای نمایش فهموندم... و ایشون گفتن آره بارداره و دکترا گفتن بچه مشکل داره و اون پارچه سبز هم نذر امام حسین هس تا بچه سالم به دنیا بیاد...

اعتقادات عجیبی دارن... برام عجیب بود در اون هوای سرد در بیابان این خانم باردار از خونه زندگیش دور شده و موقت با خانواده امده در این موکب تا در خدمت مهمان های امام حسین باشن...

من همیشه در زندگیم سعی میکنم بی تفاوت  از کنار اتفاق ها و آدم ها رد نشم و برام پر از درس هستن...در این سفر هم به شدت سعی کردم لحظه لحظه هارو خوب درک کنم و باخودم میگفتم همش نشونه ست و خدا داره بات حرف میزنه و حکمتی در این اتفاق ها هس...

اون شب هم اون موکب و اون خانواده برام پر از درس بودن...

بعد ساعت ها صدای اقایون رو شنیدیم که گفتن بیاین بیرون ماشین درست شده و حرکت کنیم به سمت نجف...

ادامه در پست بعدی...

۱ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین2

بعد اینکه نماز صبح رو در اون هوای به شدت سرد کنار جاده خوندیم حرکت کردیم و به پمپ بنزین رسیدیم اما خب به شدت شلوغ بود و همه در صف بودن و اکثرا هم مسافر کربلا بودن اما یه دعوای مفصل اونجا شد احیانا دعوا سر این بود که هر کی زودتر بره سمت بنزین و طبق معمول صف و رعایت حقوق دیگران در کشور ما کلا معنی و مفهومی ندارد چرا که کلا از کودکی به ملت یاد ندادن چقد این مسایل مهمه...!!!

جالبه مسافر کربلا بودن...

واقعا فقط شور حسینی مهمه یا در کنارش شعور هم باید باشه؟!

من فقط به دعوای این ملت نیگا میکردم و در دلم با خدا حرف میزدم که خدایا کلا هدف تو از آفرینش انسان چی بود و ماها کجا داریم میریم و اصلا چی بودیم و الان چی شدیم؟!

آیا فقط هدف زیارت اینه صرفا جهت ادب و احترام و عرض سلامی به امامان در اون مکان مقدس باشه یا واقعا بریم خودمون رو بسازیم...

بخوایم که دعا کنن ما درست بشیم...

خلاصه داستان بنزین هرطور بود تموم شد اما برای من صحنه های زیادی پر از تفکر داشت با دیدن آدمایی که عجله دارن و حرمت نگه نمیدارن...

رسیدیم مرز و ماشین رو بردیم پارکینگ و سوار اتوبوس شدیم تا برسیم به گیت ها...

اونجا پر از موکب های ایرانی بود خدا خیرشون بده خیلی محبت داشتن...عدسی و آش و غذاهای دیگه داشتن که من آش خوردم چون صبونه نخورده بودیمو درگیر صف بنزین بودیم...

گیت های بسیار زیادی رو رد کردیم تا بالاخره رفتیم اون طرف مرز...

گفتن از مهران تا نجف هم 5ساعت در راهیم و ما هم گفتیم خب غروب میرسیم نجف... درصورتی که ماشینی که برا نجف گرفتیم توراه خراب میشه...این اتفاق هارو که میدیدم با خودم میگفتم واقعا این دنیا غیرقابل پیش بینی هس...

ما به شدت خسته و تشنه و گرسنه بودیم...

تو راه مهران نجف موکب های  عراقی بود و آقای راننده یه جا نگه داشت یه آقایی امدن داخل ماشین و ساندویچ آوردن برامون برای اولین بار بود همچین صحنه ای میدیدم یه ساندویچ خیلی کوچولو که وقتی باز کردم دیدم چنتا سیب زمینی سرخ شده داخل نون هس...

برداشتم و تشکر کردم و اون اقا به عربی گفتن شما مهمان های امام حسین روی سر من جا دارین...

من واقعا نفهمیدم چطور اون غذا رو خوردم از بس گشنم بود...!!!

بعدش پیاده شدم هوایی عوض کنم دیدم خانما دارن نون درست میکنن نزدیکشون نشدم گفتم درست نیس مزاحم کارشون بشم اما دختری که به شدت کار میکرد تا نون آماده بشه و پدر خانواده اون طور از بقیه پذیرایی کنه، به من اشاره کردن گفتن بیا نون بردار و من لبخند زدم و تشکر کردم و سمتشون نرفتم گفتم درست نیس... در صورتی که مادرجان رفتن و چنتا نون داغ گرفتن و بردن داخل ماشین به بقیه هم دادن...باتشکر از مامان جونم که بهترین همسفر دنیاس و به شدت نسبت به همه محبت دارن...

خیلی جالب بود اونجا  همه تنور داشتن و نون داغ به دست مردم میدادن...

 و اما حرکت رو ادامه دادیم به سمت نجف اما تو راه ماشین خراب شد و همین قضیه باعث شد ما ساعت ها در بیابون باشیم تا این ماشین درست بشه...

ادامه در پست بعدی...

۱ نظر
**سمیه **

سفرنامه اربعین1

به نام خدای مهربان

من که نویسنده نیستم اما به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز میخوام اینجا از سفرم به کربلا بنویسم.خیلی راحت و ساده می نویسم امیدوارم لذت ببرین... هرچند هرچی هم ازین سفر ادم بگه تا خودتون تجربه نکنید واقعا از روی نوشته ها درک نمیشه حس و حال اونجا...

پارسال ینی فروردین95 برای اولین بار کربلا رفتم اونم کاملا معجزه وار بود

همیشه دوس داشتم برم کربلا از خدا هم میخواستم اما به نظرم از ته دلم نمیخواستم و همش میگفتم من که پول ندارم و اینکه خانواده هم شرایطش رو ندارن با من بیان خب که چی از خدا میخوام برم کربلا؟

بعدها فهمیدم خدا خیلی بزرگتر از این حرفاس و همه چی کاملا غیرمنتظره و مث یه معجزه اتفاق میوفته...

گفتن سفر کربلا میخوای برو مشهد از امام رضا بخواه...

منم نیمه شعبان سال94 که در حرم امام رضا بودم واقعا از ته دلم خواستم و در سال95 این اتفاق افتاد...

اما اولین بار اینقد هیجان داشتم انگاری خیلی خوب درک نکردم که واقعا کجا دارم میرم...

خب اولین بار درواقع با پرواز و یه جورایی خیلی شیک رفتیم و برگشتیم و هتل خوب و کلا همه چی مشخص بود اما سفر اربعین به شدت خاص و غیرقابل پیش بینی هس...

دوس داشتم سفر اربعین رو هم تجربه کنم...

خلاصه امسال هر طور شده بود به شدت تلاش کردم تا این سفر رو تجربه کنم البته قبلش باز رفتم مشهد هم ایام فاطمیه اونجا بودم هم میلاد امام رضا و واقعا خواستم که بازم آقا جان ردیف کنن...

انگاری دیگه طمع کردم به مهربانی آقاجان!!!

بازم مثل سفر اول ذوق داشتم اما با خودم گفتم ثانیه ثانیه این سفر رو به خوبی درک کن و بامعرفت برو...

همه میگفتن این سفر خیلی سخته ها... میگفتم خب منم به خاطر این سختیاش میرم البته خدا هم حسابی به خاطر این حرفم منو امتحان کرد و واقعا سختی کشیدم در این سفر...با خودم گفتم من میرم برای غسل روحم...

اون سری که با هواپیما بود این سری گفتیم با ماشین بریم که البته هزینش خب خیلی کمتره اما خب واقعا سخته...

مثلا اینکه رسیدیم مرز مهران به شدت شلوغ بود و برای من خیلی سخت بود مردها و زن ها فشرده کنار هم باشن البته برای یه تایم بسیار کمی بود اما بازم سخت بود حس خوبی نداره ادم به شدت نزدیک نامحرم جماعت باشه...

خدارو شکر قسمت گیت ها اقایون جدا بودن و راحت همشو رفتیم...

چهارشنبه 10آبان بود که حرکت کردیم به سمت کرمانشاه و شب رسیدیم و استراحت کردیم و ساعت 2نصف شب بیدار شدیم و حرکت کردیم به سمت مهران اما به شدت ترافیک بود و نماز صبح رو احیانا در ترافیک کنار جاده خوندیم یه صحنه خیلی جالب بود...

با گرفتاری ما خانما وضو گرفتیم و اونجا رو سنگا کنار جاده نماز خوندیم...

جاده دیدنی بود همه دیدن تو ترافیک موندن و نشد برن یه مسجدی نماز صبح بخونن برای همین همه شروع کردن به نماز خوندن کنار جاده و بسیار این لحظه در اون هوای به شدت سرد دیدنی بود...

جاده هم بسیار زیبا بود اطرافش کوه های بلند و منم همیشه دوس داشتم عبادت رو در دل کوه هم تجربه کنم اما خب این تجربه هم به شدت جالب بود و یه خاطره خوب ثبت شد...

خب ادامه رو در پست بعدی مینویسم...

احیانا اگه هنو اینجا خواننده داره لطفا خواننده خاموش نباشین و نظرات خودتون رو بنویسین...ممنون از محبت دوستانی که هنو منو فراموش نکردن و به یاد من هستن...

۲ نظر
**سمیه **

دوستت دارم

خدای مهربانم میترسم این ماه تموم شه و من اون طور که باید از لحظه لحظه اش استفاده کنم،استفاده نکرده باشمو در نهایت بگم چه زود دیر شد...

خدا جونم سحرها که دعای ابوحمزه میخونم چقدددد دلم گرممممممم میشه به مهربونیت...

امام سجاد عزیز قشنگ راه و رسم عاشقی رو به ما نشون داده...

من رو مهربونیات حساب کردما...

تو تنها کسی هستی که میشه روت حساب کرد...

امکان نداره تنهام بذاری و رهام کنی در این دنیای سرد...

خدای مهربانم تو خوبتر از آنی هستی که تنهام بذاری...

من عاشقی را از تو یادگرفتم همان جا که گفتی صدبار اگر توبه شکستی بازآ...

خدایا دوست داشتنت را فریااااااد میزنم...

پناهم باش ای رفیق ای حبیب...

الهی و ربی من لی غیرک...

**سمیه **

در حضور خدا

دیروز برای کارای پایان نامه صبح خیلی زود رفتم یه اداره ای کار داشتم...

یکی از فامیل های ما هم در اون اداره کار میکنه...

ایشون بامن امدن  در قسمت های مختلف اداره تا کارهای اداری رو انجام بدیم...

وقتی با حضور ایشون وارد اتاق میشدم و در واقع همه متوجه شدن من فامیل ایشون هستم چنان برخورد خوبی داشتن و سریع کارهای منو انجام دادن...

باخودم گفتم اگه من اینجا فامیلی نداشتم باز هم همین طور کار منو انجام میدادن؟!

یکی این موضوع بود فکر منو مشغول کرده بود یکی دیگه اینکه شهر به خاطر جریان هایی که این روزا در کشور هست به شدت نامرتب بود و روی زمین پر از کاغذ و...

شهر رو اینطور دیدم واقعا حالم بد شد مثل فضاهای مسموم این روزا که واس رسیدن به خیلی چیزا و خیلی جاها... خیلیا دروغ میگن و زود قضاوت  میکنن و خیلی چیزای دیگه که واقعا به دور از شان یک انسان ست...

فقط بعد اینکه این همه خسته شدم چه روحی چه جسمی تنها چیزی که یه مقدار حالمو عوض کرد تماس همون فامیل ما بود که زنگ زد بهم گفت چی شد بقیه کارهات امروز خوب پیش رفت؟

در صورتی که میتونس با همه مشغله ای که تو زندگیش داره بهم زنگ نزنه و  با خودش بگه کاری که مربوط به من بود براش انجام دادم پس بقیش به من ربطی نداره... اما محبت داشتن و زنگ زدن و در نهایت گفتن بازم کاری داری به من بگو...

خداروشکر هنوز هم انسان های مهربان وجود دارن...

انسان هایی که فقط دنبال منفعت شخصی خودشون نیستن...

اگه کاری میکنن برای رضای خداست نه اینکه ممکن یه روز محتاج من بشه پس واس همین با من همراهی کنن...

الهی شکر...

۰ نظر
**سمیه **

امتحان

خدایا بندگانت را امتحان می کنی...

من در زندگی خود دیده ام،تجربه کرده ام،گاه گاهی در درد و غم و شکنجه فرو رفته بودم،یکباره خدا عشق کسی را بر دلم انداخت،به وجد آمدم،به حرکت افتادم،دنیا در نظرم تغییر کرد،نسیم سحر حامل پیام های شیرین و روح نوازی بود،چشمک ستارگان با من رازونیاز می کردند و از عمق آسمان بلند،اسرار ناشنیدنی وجود را می شنیدم.هیجان طلوع آفتاب به من قدرت و حیات می داد،زیبایی غروب آفتاب مرا به معراج می برد، از هر برگ سبزی؛دفتری از علم و خلاقیت و زیبایی می دیدم،از هر مرغ هوایی و ماهی دریایی روحم به وجد می آمد،از هر سنگریزه ای آیات وجود خدا را می شنیدم،سراسر وجودم را عشق،محبت،ایثار،ایمان،پرستش،شور،شوق،ذوق و جوش و خروش پر می کرد.دنیا رنگی دیگر داشت،حیات زیبا و دوست داشتنی بود،هدف حیات عشق و پرستش و من نیز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق، در دنیای محبت سیر می کردم و از زیبایی ها لذت می بردم.

اما یکباره می دیدم که خدا آن معشوق دوست داشتنی را از من می گیرد،او را می برد،کوهی از غم و درد بر سرم می کوبد،دوست داشتنی ها را نابود می کند.خدا می خواهد به من بگوید که تو معبود دیگری داری،تو نباید انسان دیگری را بپرستی،تو نباید آنچنان در عشق کسی فرو روی که خدا در مرتبه دوم قرار گیرد،تو باید بفهمی که زیبایی مطلق خداست،آنچه پایدار و ابدی است خداست.این گل های زیبا،این برگ های سبز می میرند و بر خاک می افتند و زیبایی آنها دستخوش طوفان های نابود کننده قرار می گیرد.

تو ای بشر، حق نداری آن چنان در عشق کسی فرو روی که خدا تحت الشعاع قرار گیرد.

اما ای خدا این انسان های پاک تجلی وجود تواند.من آنها را می پرستم زیرا خلیفه تواند.من آنها را دوست می دارم زیرا تو آنها را دوست می داری.

ای خدا،من می خواهم کسی را دوست بدارم که ملموس باشد،بتوانم با همه ابعاد وجودم،از روح و نفس و جسم آن معبود را حس کنم،با دستم لمس نمایم،با چشمم از زیبایی اش لذت ببرم،با قلبم از احساسات پاکش آگاه شوم و با روحم با او به معراج بروم،همه ابعاد وجودم را قربانی وجودش کنم و از فنا شدنم بزرگ ترن لذت ابدیت را حس کنم.

اما خدا نمی خواهد،خدا اجازه نمی دهد،معشوق را از ما می گیرد و آدمی را در گردابی از غم و حسرت فرو می برد.

(بخشی از کتاب نیایش ها، شهید دکتر مصطفی چمران)

۱ نظر
**سمیه **

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

خدای مهربانم کمک کن قدر لحظه لحظه زندگیم رو بدونم...

من چه طوری میتونم در این هستی مفید باشم؟

کمک کن...

گاهی اینقد درگیر فضای مجازی و مشکلات زندگی و... میشم که از خود غافل میشم...

شناخت خود...

سفری لازم دارم به درونم...

خودم رو گم کردم...

خدایا نجاتم بده...

تو صدای منو میشنوی...

تو منو میبینی...

من همیشه به نگاه مهربانت نیاز دارم...

بیا روی ماه تو رو ببوسم ای مهربان ترین...

الهی و ربی من لی غیرک...

**سمیه **

با اجازه خدا

به نام مهربان ترین

هنوز هم اینجا رو دوس دارم

یه جای دنج و خلوت و آروم...

می نویسم برای دل خودم...

من و حضرت رفیق...

خدای نزدیکتر از جان...

رییس من تویی ای مهربان ترین...

هر آنچه تو بگی اطاعت کنم...

ای همراه و همدل تمام لحظه لحظه های زندگی من...

ممنون خدای مهربان...

بیا روی ماه تو رو ببوسم ای مهربان ترین...

الهی و ربی من لی غیرک...

**سمیه **

زمزمه

ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان!

ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی!

اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده

و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده!

.

.

.

خدایا!

خسته ایم.دلگشاتر از تو کیست؟!

درمانده ایم.کریمتر از تو کجاست؟!

.

.

.

ای خدای دلهای شکسته

نعمت شکستگی دل را بر ما ارزانی دار...

(مناجات نامه، سید مهدی شجاعی)

**سمیه **

خدایا دوستت دارم

نگاهم رو به سمت تو شبم آیینه ی ماهه
دارم نزدیکتر میشم یه کم تا آسمون راهه
به دستای نیاز من نگاهی کن از اون بالا
من این آرامش محضو به تو مدیونم این روزا
خدایا دوستت دارم واسه هرچی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که ازم حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو میبندم که خوبی هاتو بشمارم
نمیتونم فقط میگم خدایا دوستت دارم
تو دیدی من خطا کردم دلم گم شد دعا کردم
کمک کن تا نفس مونده به آغوش تو برگردم
تو حتی از خودم بهتر غریبی هامو میشناسی
نمیخوام چتر دنیا رو که تو بارون احساسی

(با صدای مازیار فلاحی)

**سمیه **

رفیق

رفیق

**سمیه **

وَلِرَبِّکَ فَاصْبِرْ

خدای مهربانم، اینجا از خودم و بعد از شیطان به تو پناه می برم و بی نیاز از تمام جهان و قیل و قالش به قرآن کریمت دل می سپارم تا دلم خالی باشه از ترس ها و دلهره های زیاد این دنیا...

.

.

.

جانماز روضه ام را پهن کن،یک دو رکعت گریه می خواهم کنم...

.

.

.

کلام مهربان ترین : به خاطر پروردگارت صبر کن...

**سمیه **

درد دل با مهربان ترین

خدای مهربانم دیگر من ماندمو تو...

باهم برای همیشه...

تو خوب تر از آن هستی که مرا تنها بگذاری...

پس به مهربانی تو اعتماد می کنم و خیالم راحت که پشتم گرم است با حضورت...

خدایا گفتم با من حرف بزن...

قران را باز کردم و سوره طه آمد...

آیه 46 گفتی هیچ نترسید من با شما هستم، میشنوم و میبینم...

خدایا با وجود تو باز هم باید بترسم؟

باز هم باید نگران باشم؟

خدایا کمک کن باور و ایمان قلبی من نسبت به حضور و قدرت تو بیشتر شود...

خدایا با وجود اشتباه ست که تجربه کسب می کنیم و یاد میگیریم اما خدایا کمک کن از اشتباهاتم کم شود...

خدایا کمک کن کسی را نرنجانم با حرفم با رفتارم...

خدایا دوستی به من می گفت حتی محبت زیادی به دیگران هم اسراف است و اسراف هم گناه ست...

خدایا کمک کن کلا در زندگیم تعادل داشته باشم در هر زمینه ای حتی این محبت زیادی که در وجود من گذاشتی...

خدای مهربانم می گویند دنیا برای مومن قفس است... من نمی دانم مومن هستم یا نه فقط دارم تلاش میکنم که باشم، اما این دنیا برای من قفس است خدایا قفل در قفس دست توست ممنون میشم باز کنی...

خدایا کمک کن از این امتحان هایی که در زندگی من هست سربلند بیرون بیام...

خدایا میدونم با قرار دادن انسان ها سر راه زندگیم منو امتحان می کنی اما میشه بعضی از آدما رو دیگه این مدلی سر راه من قرار ندی و اینطور منو امتحان نکنی؟خودت میدونی دقیقا چی میگم... میدونی که چقد بات راحتمو همه چی رو صادقانه بهت میگم حتی گاهی غر هم میزنم...

خدایا میدونم امتحان ها تمومی نداره اما بهم صبر بده...

خدایا ظرفیتمو بیشتر کن...

خدایا کمک کن مفید باشم در این هستی...

خدایا کمک کن اگر کسی قدر وجود منو ندونست اگه کسی قدر محبت منو ندونست حداقل من قدر خودمو بدونم و به خودم احترام بذارم...

خدایا فراموشی هم چیز خوبیه به من قدرت بده بعضی چیزارو فراموش کنم...

خدایا آرامش فقط با یاد توست... آرامشی از جنس خودت به من بده...

خدایا من جز تو کسی را ندارم..................

**سمیه **

گنج

سید مجید حسینی :آدم های دل شکسته غالبا از خدا شاکی اند؛ شکایت می کنند از خدا که آنها را ندید، دلش نسوخت، آرام شان نکرد، نگاهی به حال و روز روح شان نیانداخت؛ آدم های دل شکسته، طلبکار خدایشان هستند که بی گناه ندیدشان و نگاهشان  نکرد تا بریان شدند؛ من می گویم: آدم دل شکسته اتفاقا اگر قرض و طلبی باشد، بدهکار خداست؛ دل شکسته مال آدم های نازک است، مال آنها که نسبتشان با دنیا و دیگران به مهر است، مال آنها که درون زندگی این جهان با معنای رنج کشیدن برای دیگران خوگرفته اند؛ دل شکسته عمیق است، همان اندازه که رنجور است و تمیز است همانقدر که زخم دارد و نازک است به همان مقدار که درد کشیده؛ کجا کسی که عمیق و تمیز و نازک شده طلبکار است از این همه شدنش؛ کجا این همه بزرگی جای طلبکاری دارد؟ کاش آدم ها قدر بزرگ شدنشان را بدانند، وجود تمیز و لطیف و عمیق شان را هدر ندهند، صرف آنچه کنند که درونشان مثل یک گنج تولیدشده؛ گنجی که فقط درون موجودی به نام آدم هست؛ کاش آدم ها قدر گنج شان آدم باشند؛ دل شکسته، لطیف و عمیق بمانند   .

**سمیه **

نجاتم بده

مگر تو همان خدای یونس نیستی...؟؟؟!!!

**سمیه **

رو به روی تو

نمیدونم تاحالا براتون پیش امده یا نه...

اینکه بعد از اینکه نماز خوندین همین طور خیره بشین به سجاده...

انگاری هیچ حرفی برا گفتن نداری...

خدا رحمت کنه حاج آقا مجتهدی تهرانی رو که میگفتن نماز خوندی سریع بلند نشو نرو،بشین دعا کن با خدا حرف بزن...

اما گاهی من واقعا هیچ حرفی برا گفتن ندارم...

واقعا نمیدونم چی بگم و چی بخوام...

گاهی هم میترسم از این سکوتم میترسم ایمانم سست بشه و اعتقاداتمو از دست بدم...

درسته خدا از عمق وجود ما خبر داره اما خودش گفته دوست دارم بنده هام بیان سمت من و بامن حرف بزنن...

گاهی میگم خدایا ینی از وجود عظیم و پرقدرت تو چیزی نمیخوام؟

ینی ناامید شدم؟

بعد طبق معمول اشکم در میاد از این حالت های خودم...

اما انگاری ته همه ی این حالت های بد و مبهم بازم یه نور امیدی هست چون خدا خیلی وقته مهربونیشو بهت ثابت کرده و انگاری ته دلت قرص هست که درست میشه...

نیایش

رسول مهربانی ها: به زیادی نماز و روزه و حج و احسان و مناجات شبانه مردم نگاه نکنید بلکه به راستگویی و امانتداری آنها توجه کنید.

(عیون اخبار الرضا ج2،ص51،بحارالانوار(ط.بیروت)ج72،ص114)

۳ نظر
**سمیه **

آغوش پر مهرت

کاش می شد سرمو بذارم تو بغلت زار بزنم و برات بگم از:

گلایه هام...از ترس...از تنهایی

برات از خودت بگم :

از امید،صبر،انتظار

«الهی و ربی من لی غیرک»؟؟؟ چه کسی رو دارم جز تو؟؟؟

بعد وسط اشکام صورتمو بگیری تو دستت و بگی می دونم چقدر صبر کردی

همه ی اون شبای سیاهت با دستای خودم صبح شده دختر...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

مبادا نا امید شی که خوب می دونی انه لا ییأس من روح الله الا القوم الکافرون (یوسف، 87)

و من آروم بگیرم و با ایمان تو بغلت زمزمه کنم...

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون (یس،82)

در اغوش تو ای مهربان ترین

**سمیه **

یا حبیب

ای دوست کسی که دوستی ندارد...

**سمیه **

مهربانم

خدای مهربانم دوستت دارم...

ممنون بابت همه ی نگاه های پر مهرت...

دستم را رها مکن...

**سمیه **

جامانده از بهشت

بهشت   

دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است

**سمیه **

لبیک یا حسین

والله که من عاشق چشمان تو هستم


والله که تو باخبر از این دل زاری


مهمان خیالم شده ایی هرشب و هرشب


والله شبیه من دیوانه نداری


حقا که مرادی و مریدت شده ام من


حقا که تو خورشید و زمین و آسمانی


حاشا که به غیر از تو کسی بردلم افتد


هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی


هیهات اگر یار بخواهی و نباشم


ای وای به من گر تو مرا یار ندانی


باید به تو زنجیر کنم بند دلم را


جانی و جهانی و چنینی و چنانی


ای نورتر از نورتر ازنورتر از نور


ای ماه تر از ماه تر از ماه تر از ماه


تو امر کنی خاک در درگهت هستم


ای شاه تر از شاه تر از شاه تر از شاه

لبیک یاحسین

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم...

**سمیه **

یا حسین فرماندهی از آن توست

یادم میاد قدیما نمیدونم دقیقا چه سالی یه بار این متن رو یه جایی خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و همش میگفتم شهید شوشتری چه کسی هستند که بعدها مصاحبه با همسر ایشون رو دیدم تازه فهمیدم چه آدم بزرگی بودن...

پیشنهاد میکنم این لینک رو ببینید:

آخرین خداحافظی شهید شوشتری با همسرشون

این نوشته ی شهید عزیز همیشه جلو چشم من هست...

خوبه اینجور نوشته ها در محل کار ما یا در گوشی یا اتاق ما همیشه باشه به عنوان تلنگر...

میون این همه مشغله هایی که داریم گاهی سری به وصیت نامه های شهدا بزنیم کاملا مسیر رو به ما نشون دادن...

وظیفه ما خیلی سنگین تر از این حرفاست...

حواسمون باشه باید یه روزی جواب بدیم...

مردان آسمانی

**سمیه **

شور و شعور


 داداش جونم خوشحالم که تو توی بهترین جای زمین قدم میزنی... نفس میکشی... عاشقی میکنی... خیالم راحته که اگه خودم جا موندم عوضش تمام قلبم رو به دست مطمئن تو دادم که برسونیش به کربلای حسین(ع)...

داداش جونم آخرین خبری که ازت دارم گفتی مسجد سهله هستم...

دلم را بردی نجف...  حرم  پدرم... مولای مهربانی ها...

یادش بخیر در این مسجد قدم زدم اما من همچنان گیج بودم خدایا من کجا... اینجا کجا... قدر ندونستم  اما باز می خواهم بهشت را تجربه کنم...

خدایا چقد زود غیرممکن ها از نگاه ما را ممکن می کنی و ما همچنان ایمانمان ضعیف است...

 داداش جونم، مهربونم، عزیز دلم هر قدمی که بر میداری برایم دعا کن...

سلامم را به آقای مهربانم برسان و بگو اینجا دلی برایش تنگ است...

بگو اینجا کسی غرق دغدغه های دنیوی هست و از خودش غافل شده است و بی تاب و بی قرار آغوش پرمهر شما در قطعه ای از بهشت است...

 دلم یک بغل ضریح میخواهد...

 داداش جونم دلتنگ  تو و قلب مهربونت هم هستم و یادم نمیره موقع خداحافظی چطوری منو در آغوش گرمت گرفتی و بوسیدی...

گفتم خیلی التماس دعا و تو لبخند زدی...

من خاک پای تک تک زائرین اربابم هستم...

چه ایرانی چه غیر ایرانی...

چه مسلمان چه غیر مسلمان....

زائر امام حسین(ع) خیلی مقامش بالاست...

خواننده محترم این متن...دوست عزیز... هر بنده خدایی که گذرش به این وب میوفته من نمیدونم کربلا رفتی یا نه... نمیدونم از ایمانت از اعتقاداتت از خیلی چیزا... مهم نیس بدونم... فقط اینو میدونم هر کسی پا به این مکان مقدس بذاره زندگیش متحول میشه... یه بار هم شده تجربه کنید... برای هرچیزی هزینه می کنیم وقت میذاریم هرسفری میریم اما بهشت که در نزدیکی ماست رو تجربه نمی کنیم... نمیخوای غسل روح انجام بدی؟ بخواه از خدا و ببین مهربانی و لطف مهربان ترین را...

از بعضی از تفکرات هم خوشم نمیاد که بعضیا به زور میخوان ادای مثلا روشنفکرهارو دربیارن که مهم دل ما آدماست و که چی بریم اونجا و به جاش به نیازمندا کمک می کنیمو ازین حرفا... اینا حرفای شیطان هس...شیطان بسیار استاد و متخصص هستن...خیلی کاربلد هست، خیلی...حواستون باشه با کی طرف هستین...

امسال که کربلا بودم یه بنده خدایی که به اینجور چیزا اعتقاد نداره وقتی امد پیشم حتی زیارت قبول هم نگفت فقط با یه حالتی مثلا شوخی گفت سفر بعدی اروپا... منم نرفتم کربلا که بعدش بیام منتظر باشم ببینم کی میاد پیشم بهم بگه زیارت قبول... نه... بحث اینه حواسمون باشه هر حرفی زمان و مکان خاص خودشو داره...

من فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم به ایشون چون خیلی از من بزرگتر هستن و نمیشد تو اون فضا پاسخ ایشون رو بدم و خدای نکرده بی احترامی بشه... البته خیلی لطف دارن زحمت کشیدن منزل ما امدن و من هم دعاشون میکنم...

منم از سفر اروپا بدم نمیاد اتفاقا خیلی دوس دارم کل دنیا رو ببینم و لذت ببرم اما بحث اینه مسائل رو باهم قاطی نکنیم... زائر خیلی حرمت داره...

به عقاید هم احترام بذاریم...

میشه هم به دیگران کمک کرد هم برای عرض ادب سختی کشید و هزینه کرد... حالا یا در اربعین یا هر زمانی که دوست داشتین میتونین برین فقط یه بار تجربه کنید واقعا غیرقابل وصف هس اون فضا...

چرا در سخنان اهل بیت هست که حتی شده پول قرض بگیرید و به این سفر برید...چرا؟ مگه امام حسین کیه؟مگه کربلا کجاست؟چرا اینقد اهمیت داره؟ چرا نمیریم دنبال جواب این سوال ها؟چرا درک و معرفت ما نسبت به امام ما اینقد پایین؟ چرا یه آدم مثلا اروپایی اطلاعاتش از  امام حسین،  از من که از ازل مثلا شیعه بودم و مثلا در یک کشور اسلامی بزرگ شدم بیشتر هس؟ تمام اطلاعات ما از امام حسین شده سربریده ایشون و... ما بطن قضیه رو هنو نگرفتیم چیه و ما هنو در خواب غفلت به سر میبریم... نه اطلاعاتی داریم نه اینقد اطلاعاتی هم که داریم واقعا عمل میکنیم...

یادمون باشه در این سفر میزبان امام حسین هستن پس خیالتون راحت بابت همه چی...

 پیشنهاد میکنم سری به این لینک بزنید و واقعا متن رو تا آخر وقت بذارید و مطالعه کنید و فکر کنید:

خبری در راه است...

محبت نوشت :

برای داداش جونم، برای پسرخاله هام، برای پسردایی هام، برای یکی از دوستان عزیزم  و کلا همه ی عزیزانی که راهی بهشت شدن  تنی سالم و دلی تا ابد پر از محبت آقا و روحی سبک و رها و آسمانی رو آرزو می کنم...مابراشون دعا می کنیم امیدوارم اونا هم به یاد ما باشن... دوستانی هم که مثل من دلشون کربلاست و مشکل داشتن نتونستن برن نگران نباشین آقا از نیت ما خبر داره و اینکه همین جا در خدمت خانواده زائرین باشیم یا هر کمک دیگه ای به نیت آقا انجام بدیم درست هست...

میون این همه مشغله که این روزا دارم یه جورایی بر خودم واجب دونستم بیام حرفای دلم رو بزنم... از دلتنگی برای کربلا تا دلتنگی یکی از عشق های زندگیم برادر عزیزم... هر چه از کربلا از مهربانی امام حسین بنویسم واقعا کمه...

 کربلایی کوچک

چقد این عکس به دلم نشست...کربلایی کوچک...

۱ نظر
**سمیه **

سمت خدا

تو خونه، خیلی شلوغ کاری کرده بود
اوضاع رو کلا بهم ریخته بود.
وقتی پدر از راه رسید، مادر شکایتش رو به پدر کرد.
پدر هم که خسته بود و عصبانی شلاق رو برداشت و رفت به سمتش.
پسر دید اوضاع درهمه و همه ی درا هم بسته ست.
وقتی پدر شلاق رو بالا برد، با خودش گفت:
کجا فرار کنم؟
راه فراری نداشت!
پس خودش رو به سینه پدر چسبوند؛
بلافاصله شلاق هم از دست پدر شل شد و افتاد.
 .

.

.
  مرحوم دولابی می فرمود:
شما هم هر وقت دیدین اوضاع بی ریخته
به سمت خدا فرار کنین!
هر جا که وحشت کردین و ترسیدین
راه فرار به سوی خداست...

نور... مهربان ترین

مسجد نصیرالملک، مسجدی بسیار زیبا و آرامبخش در شیراز

**سمیه **

بلد(7)

خدایا با من حرف بزن :

آیا پندارد که هیچ کس او را ندیده است.

**سمیه **

انفال(64)

خدایا با من حرف بزن:

"ای رسول ما خدا تو را کفایت است و مومنانی که پیروان تواند."

**سمیه **

سکوت

مادر بزرگوار داشتن سریال می دیدن منم کنار ایشون بودم...

از این سریال ها که کلا غم و درد و گرفتاری و دعواهای خانوادگی و کینه و حسادت و مال حروم خوردن و کلا مشکلات جامعه ما...

یه سکانسی بود برام جالب بود... دیگه نزدیک بود منم با اون خانم بغض کنم...

اینکه برادرهمسر ایشون امد به شدت عصبانی و هرچی تو دهنش بود به این خانم گفت و به شدت توهین کردن و این خانم سکوت کرد و اجازه داد اقا حسابی هرچی ته دلش هس بگه...

این خانم در نهایت چنتا جمله گفت اونم با نهایت احترام و به دور از عصبانیت...

اما بعدش رو به آسمون کرد و بغضش ترکید...

داشتم باخودم فکر میکردم یه وقتایی بهترین رفتار همینه...

که سکوت کنی...

البته بعدش کلی حرف تو وجود آدم هس که آدم رو خفه میکنه و هی میخوای توهم حرف بزنی سبک شی خالی بشی یا اگه لازمه از خودت دفاع کنی اما نمیتونی...

یه وقتایی یه اتفاق هایی تو زندگی آدم پیش میاد که چنان شوک عظیمی بهت وارد میشه و اینکه بعد شوک حالا که به خودت امدی و میخوای حرف بزنی میبینی  تمام مسیرها بسته و تو راه برگشت نداری که حرف بزنی...

تو هییییییییییییییچ کاری جز سکوت نمیتونی بکنی ینی هیچ کاری... ینی هیچ راه حل دیگه ای نیس...هیچی... هرچی میخوای برگردی و حرفی بزنی میبینی جز مزاحمت برداشت دیگه ای نمیشه...چون کلا وجود تو  برای دیگران ناآرامی بوده...

اینجاست که فقط و فقط و فقط پناهت میشه خدا...

سکوت میکنی تا خدای نکرده سر نفس سرکشت و خودخواهی هات یا جهل و ناآگاهیات یا خیلی چیزای دیگه که ممکن در وجود هر آدمی باشه، بی حرمتی نشه تا کسی رو عذاب ندی...

اما وقتی خودت کلی حرف داری برا گفتن برو سمت خدا...

اگه هم دوس داشتین یه جایی بنویسین یه جایی کاملا خصوصی تا بلکه سبک بشین...

آره حرفایی که به اون بنده خدا میخواستین بزنین رو جایی بنویسین یا به خدا بگین...

هرچند خدا همشو میدونه اما به نظرم سفره دلت رو پیش خدا باز کن بگو و بگو و بگو... گریه کن... گریه کن...گریه کن...چاره ای جز این نیس...

صادقانه تمام نیات و حرفاتو بگو با اینکه خدا کاملا شاهد بود و ثبت کرده همشو اما تو بگو تا دق نکنی تا خفه نشی...

به نظرم یکی از عذاب های دنیا اینه که فکر کنی چقد مزاحم بودی و خودت خبرنداشتی چقد ممکن با جمله ای کسی رو رنجونده باشی و خودت خبر نداشتی فقط کافیه با یه جمله بفهمی که باعث ناآرامی زندگی کسی بودی و به نظرم لازم نیس ادم جهنم رو ببینه من که همش به خدا میگم مگه عذاب بدتر ازینم داری؟اون وقت اون چه جوریاست؟! توروخدا مواظب روابط خودتون با اطرافیان باشین خیلی وقت ها ظاهرن همه چی خوبه و فضا پرمهر هس اما ممکن اتفاق هایی پیش بیاد که تازه حقایق رو بفهمین و جز عذاب هیچی نباشه تو زندگیتون... یه وقتایی صداقت و سادگی بیش از حد ممکن باعث عذابتون بشه...

کاش همه ی دعواهای دنیا این مدلی بود که دوتا ادم در حق هم واقعا از روی بدجنسی بدی می کردن... اون وقت ناآرامی و قهر و کینه و ازین صفات بد تو وجود اونا کاملا منطقی به نظر میرسید... به قول استادم خب بدی کرد در حقم منم بدی کردم در حقش...انگاری اینجا از عذاب وجدان خبری نیس...

اما هیچی بدتر ازین نیس دوتا آدم یه جورایی مظلوم واقع بشن سر یه سری از اتفاق ها... دوتا آدمی که هیچ نیت بدی نداشتن اما هردو عذاب کشیدن... و البته فقط خدا دقیقا حقیقت رو میدونه و ما حق قضاوت نداریم...

یه وقتایی هرچی آنالیز میکنی واقعا نمیفهمی چراباید همچین اتفاقی میوفتاد...

واقعا خدا فقط رحم کنه...

وای خدا جونم اگه نبودی من کجا حرفای خصوصی خودمو میزدم؟مگه این ملت باورشون میشه؟خداروشکر قاضی فقط تویی... تو از همه چیز آگاهی...

اینا یه سری تجربیات زندگی من بود که نمیدونم مفید هس یا نه...

نمیدونم اصلا نوشتنش اینجا درست هس یا نه...یه وقتایی اینقد حالم بد هس تشخیص نمیدم چی درسته چی غلط از بس روحم خسته و سنگین هس...

البته اینجا خیلی خواننده نداره...خیلی وقتا مینویسم تا سبک شم... اما خداشاهد حتی برای نوشتن حرفام در وبم  نگرانمو میترسم که نکنه باعث عذاب کسی بشه... چون ما آدما صرفا فقط یه سری نوشته هارو در وب هم میبینیم و ممکن هزاران برداشت داشته باشیم اما فقط خدا میدونه بطن اون حرفا و پست ها دقیقا چیه...

از زندگی خصوصی من هم خداروشکر احدی خبرنداره چون خودم اجازه دخالت به کسی نمیدم و پیش کسی جز خدا حرف نمیزنم... مثل بعضیا هم نیستم که ریز زندگی شخصی خودمو در وبم بنویسم و خیلی از این کار خوشم نمیاد... یه وقتایی خوبه آدم ثبت خاطرات تلخ و شیرین داشته باشه اما نه اینکه خیلی ریز بشه و خیلی خصوصی باشه و همه عالم و آدم بفهمن...

پست هایی که کامنتش غیرفعال هس یه جورایی دل نوشته یا حرفای ته دلم هس که خیلی خصوصی هس و بین من و خداست... اگه ثبت میشه فقط برای خودم مینویسم و یه وقتایی تلنگر و درس هس برای خودم...یه وقتایی هم مرور خودم هس...

بعد مدتها چقد دلم پر بود...چقد حرف زدم اینجا...

به قول یه شهید عزیز:" همو همین جا حلال کنید منم حلال کنید من چیزی ندارم اون دنیا به شما بدما"

ازین جمله ایشون خیلی چیزا میشه برداشت کرد...

امیدوارم شهدا مارو دعا کنند...

**سمیه **

خدایا ما قدر تو را نمی دانیم

 این نوشته ی من تحت تاثیر پیامکی هست که امشب عزیزدلی برام فرستادن و  لابه لای حرفا و احوالپرسی ها پشت سر یه بنده خدایی حرف بدی زدن و بنده فکر کنم تا خود صبح باید استغفار کنم ازین که شنونده این بدی پشت سر اون بنده خدا بودم...ای خدا کاش عالم و آدم میدونستن که من دوس ندارم ذهنیت بدی نسبت به احدی تواین دنیا داشته باشم... :

در این 29 سالی که خدا بهم عمر داد و در این هستی دارم زندگی می کنم دو تا چیز عجیب دیدم...

یکی اینکه در میان این همه آدمی که تو این دنیا دیدم، مهربان تر از مادرم احدی رو روی کره زمین تا به حال ندیدم... مهربانی و روح بزرگ و دل دریایی ایشون یه چیز عجیب و غیرقابل وصف هست...

یکی دیگه هم اینکه کلا خیلی خودم رو مرور میکنم چون میدونم یه روزی باید جواب بدم، یه چیزی رو در وجودم متوجه شدم اینکه من هیچ وقت هیچ کینه ای از هیچ کسی در زندگیم نداشتم و ندارم و ان شاالله نخواهم داشت...

واس همینه دوستان و اطرافیانم رو میبینم که اینقد حرص میخورن و حتی دعای بد میکنن!!!!! تعجب میکنم و میگم چطور ممکن ما آدما اینقد وجودمون سیاه بشه...!!!! اینقد سیاه که اگه کسی زمین بخوره ما شاد بشیم...!!! لذت ببریم از اینکه قهریم و قطع رابطه هستیم...!!!

من نمیفهمم اینجور آدما رو...

خداروشکر هرصفت بدی در وجودم باشه حداقل این چیزا نیست...

تنها جمله ای که تونستم  در پیامک بگم اینه که برای ایشون دعاکنید خدا کریم هست...

خدایا عاقبت همه ی مارو ختم به خیر کن، ما با این تفکرات داریم کجا میریم؟!

مهربانی

**سمیه **

مولای آب و آتش

 این  متن اول نوشته ی من نیست اما دل نشینه و دوستش دارم :

"من هنوز میان نامردی های این زمانه به مردانگی تو افتخار میکنم.هنوز میان سختی های این زمانه نام تو را می برم و هنوز فکر می کنم اگر مدد تو نبود،من هیچ جایی در این جهان نداشتم.مولای آب و آتش! این تصمیم همیشگی من است که بیشتر از تو بدانم و بیشتر از تو بشنوم که بیشتر شبیه تو زندگی کنم.حالا میانه گم شدن روزمرگی های این روزگار، محرم که می شود دلم یاد تمام قول هایی که داده ام می افتد.یاد تمام حرف هایی که زدم و عمل نکردم.یاد تمام این بیست و چند سالی که گذشته است و من کاش به اندازه بیست و چند قدم به تو نزدیک  می شدم.مولای آب وآتش! تمام اتفاقات روزگار به مدد شما ممکن می شود.کاش مثل همیشه مدد شما همراه این قلب خسته باشد برای آنکه بیست و چند قدم از این فاصله طولانی بردارم.مولای آب وآتش! هر روز ، روز شماست و هر لحظه یاد توست که قلبم را آرام می کند."

بهشت

آقای مهربانم برای من هر روز، روز شماست...

هر روز در خلوتم برای شما روضه می خوانم و اشک می ریزم...

همه به من می گویند کربلایی...

ته دلم ذوق می کنم ازین عنوان که برایم ارزش دارد و بهتر از همه ی عنوان های موقت این دنیاست  اما می ترسم...

من هم نماز می خوانم کسانی که بدترین ظلم را در حق شما کردن هم نماز می خواندن...

خیلی ها کربلا به زیارت شما آمدن اما بعد برگشتن همان آدم قبلی بودن...

همچنان زخم زبان داشتن... همچنان دروغ میگفتن...همچنان میرنجاندن... همچنان به دیگران انفاق نمی کردن... همچنان کینه به دل داشتن... اهل نفرین هستن... یکی از درس های بزرگ شما دستگیری و مهربانی بود که در این آدم ها من ندیدم...

 وقتی این آدم ها را میبینم میترسم آقای مهربانم... میترسم...من خیلی میترسم... دعا کن آدم شویم...

یادش بخیر سه روز در حرم شما هیچ غمی نداشتم هیچ دردی نداشتم...

آرامش مطلق در آغوش شما...

کاش و ای کاش و ای کاش همان جا در بهشت با این دنیا خداحافظی میکردم...

می دانم همیشه شنوای حرفای من و درد دل های من هستین و چه شب هایی که تا صبح اشک ریختمو  نمیتوانستم فریاد بزنم از عمق تنهایی و بی کسی که دارم و دردهایی که هیچ کسی نمی داند دقیقا چه دردهایی هستن و چرا من اینقد عذاب کشیدم  و شما شاهد بودی و کنارم بودی و اگر نگاه مهربان شما نبود از بین رفته بودم ممنون از این همه رازداری و مهربانی و این اعتمادی که من به شما دارم و همه چیز را صادقانه برای شما می گویم، فقط  مولای مهربانم به من بگویید در برابر این همه محبت شما چه کنم؟

وظیفه ی سنگین من در برابر خون شما...

**سمیه **

رو به آسمان...

به نام مهربان ترین

چقدر دلم تنگ شده بود برای وبم...

این مدتی که نبودم در وبم و کلا انگار در این عالم نبودم...

یادم میاد اولین وبم ینی وب قبلی که داشتم با این نیت بود که حرفای استادم که به دلم نشست رو در وبم بنویسم تا شاید مسیر زندگی کسی عوض بشه و درست فکر کنه و جالبه چون نیتم این بود چقد اون وب مفید بود چقد بازخوردهای خوبی داشتم و چه ادمایی امدن وب من گفتن واقعا فکر کردیم روی تک تک پست های تو...

اما وقتی این وب رو درست میکردم گفتم اینجا دیگه بشه دفترچه خاطراتم مثلا سالها بعد اگه زنده بودم بیام مرور کنم جوانی خودم رو و چه روزای تلخ و شیرینی داشتم...

امروز که 15آبان هس روزی که پا به این هستی گذاشتم و نمیدونم واقعا نمیدونم چرا تواین روز هرسال دلم قد یه دنیا میگیره...خیلی هم فکر میکنم و خیلی هم این روز برام مهمه... میگم چرا آبان؟چرا15؟ اصلا چرا من؟ و اینکه هیچ اتفاقی دراین هستی همین طور بی حکمت و بی دلیل نیست پس همش رو حساب کتابه اینکه چه روزی چه ماهی چه سالی و... و فقط خدا حکمتش رو میدونه...

یه نیگاهی به آرشیو این وب کردم دیدم آبان پارسال دراین روز پست گذاشتم و الان یه سال میگذره و چه زود گذشت و کامنتا رو دیدم و محبت دوستان...

امروز اینقد حال روحی و جسمی من به هم ریخته بود چون سرما هم خوردم حسابی داغونم، کلا از هشت صبح تا هفت غروب کلاس داشتم دانشگاه نرفتم و ترجیح دادم خونه تو خلوتم امروز رو با خدای خودم سپری کنم...

همین طور که در تنهایی خودم و عالم خودم به سر میبردم سری هم به وبم زدم و یه ذره خاطره بازی کردم...هم این وب هم وب قبلی...

یادش بخیر روز تولدم که ماه محرم هم بود در وب قبلی  همچین پستی رو نوشتم :

مولای آب و آتش

بعد کامنتارو خوندم و یاد دوستانی افتادم که چقد به من محبت داشتن و با بعضیاشون هنوز در ارتباطمو بعضیا هم که کلا دیگه رفتن از فضای مجازی و شماره ای هم از هم نداشتیم و بعضیا هم من خودم مزاحم زندگیشون نمیشم با اینکه بدی ازشون ندیدم اما ممکن مزاحم باشم و روشون نشه بهم بگن و منم فقط دعاشون میکنم الهی هرجا هستن عاقبت بخیر بشن و اینو تواین مدت خیلی خوب لمس کردم که تنها بودن خیلی بهتر از اضافی بودنه پس گاهی حواسمون باشه مزاحم دیگران نباشیم...

هرچی سن آدم بالاتر میره دیگه اهمیت خیلی چیزا براش کم میشه دیگه آرومتر و عمیق تر میشه...مثل من... این روزهای من... افکار من... دغدغه های من... حتی عقایدم...

مثلا شاید برات مهمه همچین روزی پا به این هستی گذاشتی اما دیگه برات مهم نیس  تو همچین روزی کسی بهت پیام بده یا زنگ بزنه حالتو بپرسه نه اینکه بهت تبریک بگه،نه،واقعا برام این تبریک بی مفهومه...شاید قدیما نبود اما الان هس و به نظرم سالهای بعد هم اگه زنده باشم شدت این بی مفهومی بیشتر میشه...منظورم این بود کسی از خانواده یا فامیل یا دوستان به یادت باشه که اصلا تو زنده ای یا ازین دنیا رفتی... اصلا نفس میکشی؟ دلم برای خنده هات برای شیطنت هات تنگ شده اخه کجایی تو دختر... قطعا همچین اتفاقی بیوفته خییییلی خوشحال میشم و این برام یه دنیا ارزش داره اما وقتی همچین اتفاقی نیوفته دیگه حرص نمیخوری و رو به آسمون میکنی و به کسی که تورو همچین روزی به این هستی آورد میگی فقط تو برام موندی و اول و آخر و ظاهر و باطن و .... کلا همه چیز تویی... من فقر مطلقم و قدرت مطلق تویی... و در نهایت به سوی تو پرواز میکنم...

البته  اینم بگم یکی از دوستان خیلی عزیز که خواننده وب هستن و از دیار بسیار خوب و زیبا و خونگرم جنوب بهم  امروز پیامک زدن و تولدم رو تبریک گفتن که واقعا نمیدونم چی بگم این دوست عزیز اینقد تواین مدت محبت داشتن و همش نگران حال من بودن واقعا ممنونم من و ایشون هردو خواهر نداریم اما خدا ما دوتا رو از طریق وارش مهر به هم هدیه داد تا باهم خواهر بشیمو الهی این رابطه موقت نباشه وهمیشه از حال هم باخبر باشیم... این محبت ایشون برام یه دنیا ارزش داره...برام جالب بود ایشون این همه مشغله داره چطور تولد من یادش بود... واقعا از هیچ دوستی توقعی ندارم چرا که همه تو زندگیشون هزاران دغدغه و گرفتاری دارن و کاش این توقع های بی جایی که از دیگران داریم رو واقعا درمان کنیم در وجودمون... اینکه اگه کسی فراموشمون کرد واقعا دعاش کنیم و توقع نداشته باشیم اما اگه کسی در این دنیای سرد اینقد گرم هس که هنو به یاد ماست پس این محبت رو جبران کنیمو کوچیک نباشه در نگاه ما بلکه واقعا لطف بزرگی هست...

این روزا که همش تو خونه ی ما حرف از پیاده رفتن به کربلاست چون داداشم بازم میخواد پیاده بره، بی اختیار اشکم میاد و میگم من  قدر این سفر عظیم و مقدس رو ندونستم و کاش الان شرایطش بود و پیاده میرفتم...هم از سر عشق و هم از سر وظیفه... هم برای عرض ادب و هم غسل روح...

یادم میاد امسال محرم که هرشب سعادت داشتم و  مسجد رفتم تو اون حال و هوای روضه  همش با آقا درددل میکردم و میگفتم : آقای مهربانم همه هستی ات را بردار و برو... ازینجا برو... این دنیا دنیای بی رحمیست... دنیای نامهربانی ها... میبینی؟ نماز میخوانن...دم از دین اسلام میزنن اما حرمت شما رو نگه نمیدارن... راحت زخم زبان میزنن... راحت با یک جمله دل شما رو میشکونن... یادت هست؟کسی که پدرت را کشت وضو داشت،شنیدم حافظ قرآن هم بود اما علی (ع) را کشت... میبینی؟ آقای مهربانم برو ازینجا... پرواز کن از میان این همه پلیدی و نامهربانی... برو عزیز دل... برو... من دیگر طاقت این همه بی حرمتی و سنگدلی را ندارم...

نمیدونم چرا این جملات هرشب هی از ذهنم میگذشت و اینقد اشک میریختم که کلا بی حال میشدم و اصلا دست خودم نبود و یه چیزی رو هم متوجه شدم که این محرم با همه ی محرم های زندگی من فرق داشت چون کربلا رو از نزدیک دیدم و حرم آقا دیوانه کننده ست و تا کسی از نزدیک نبینه و با آقا خلوت نکنه اصلا درک نمیکنه من چی میگم...

بعد مدت ها امدم وبم چقد دلم پر بود چقد حرف برای گفتن داشتم البته نمیدونم هنوز کسی به وبم میاد یا نه یا اصلا حوصله ی خوندن این همه متن رو داره یا نه... اما جا داره از بعضی از دوستانم تشکر کنم واقعا شرمنده محبت این عزیزان هستم تازه متوجه شدم هنو به وبم میان و دیدن به روز نیستم بهم پیام دادن...ممنون از محبت شما ممنون به یاد من هستین... خیلیا گفتن چرا در اینستا و تلگرام نیستی... فکر کنم اخرین روزی که تواون فضاها بودم اخرین روز تابستون بود که دیگه ازون فضاها خبر ندارم و اینقد حالم بد بود و  با اتفاقی که برام افتاد و هیچ کسی هم ازون اتفاق و از ته دلم خبرنداره هیچ کسی جز مهربان ترین...  در اون حالات مرگ رو واقعا باچشم خودم دیدم حتی مدت ها مودم خونه خاموش بود و سمت گوشی نرفتم و از خیلی از دوستانم بی خبر هستم... اما عزیزانی که من هنو پس ذهنشون هستم  شاید باید بگم در دلشون یه کوچولو جایی دارم بهم زنگ زدن و بعضیا پیامک زدن و نگران بودن واقعا شرمنده محبت شماهستم لطف دارید، البته که جواب تمام پیامک هارو دادم اما فقط همین رو بدونید ظاهرن در قید حیاتم و محبت شمارو ازیاد نمیبرم و دعاتون میکنم شما هم منه کم ترین رو دعا کنید که خیلی محتاج دعای خیر هستم... اگه زنده موندم اگه در اون فضاها بازم به روز شدم پاسخ دوستان عزیز رو میدم چون خیلیا گفتن تلگرام پیام دادیم اما جواب ندادی... من شرمنده شما هستم... منو ببخشید... ممنون زحمت کشیدین وقت گذاشتین بهم پیام دادین...

نمیدونم هنوزم کسی خواننده وبم هس یا نه اما همه ی کارهای ما باید برای رضای خدا باشه حتی پست گذاشتن در وب یا هرجای دیگه... و یکی از خواسته های مهم زندگیم اینه همه کارهام برای رضای خدا باشه و خلوص نیت داشته باشم خیلی سخته هنوزم بهش نرسیدم اما همش در تلاشم که اینطور باشه...

اگه کسی این پست رو خوند از منه کم ترین این هدیه رو قبول کنه و الهی مفید باشه:

شما رو به امام حسین(ع)، حرمت هم رو نگه دارین... حتی حتی حتی بدترین آدم روی کره زمین هم عاطفه داره احساس داره دل داره آدم هست پس این طور نباشه چشممون رو ببندیمو دهنمون رو باز کنیمو هرچی بگیم... یا واس بالا رفتن خودمون آرزوی پایین بودن کسی رو داشته باشیمو با تحقیر و زدن تو سر کسی بخوایم خودمون به جایی برسیمو دنبال منفعت شخصی باشیم...

شما رو به خدا، مواظب دل دیگران باشین که شکستنش عذابی هس هم دراین دنیا هم اون دنیا... هیییییییییچ عملی بی پاسخ نمیمونه همین جا پاسخ هربدی و هرخوبی رو میبینید...شاید به جرات بگم مهم ترین دغدغه زندگی منه  اینکه کسی رو نرنجونم حتی اگه دشمن منه و حتی سر این دغدغه ام  تا مرز نابودی هم پیش رفتم...

شما رو به خدا  اگه کسی در حق شما هربدی  یا نمیدونم بی مهری یا هرچیزی داشته خواهش میکنم ببخشین و دعاش کنید...

همو قضاوت نکنید...

به هم رحم کنید و به هم کمک کنید...

با هم مهربون باشیم حتی در بدترین شرایط ها...

درسته این دنیا موقت آدمای اطراف ما هم موقت هستن اما شما همچنان برای خدا مهر بورز...در معامله با خدا هیچ ضرری نیس، امتحان کنید...

مگه ما خلیفه خدا روی زمین نیستیم؟ پس ببینیم خدا چطور صفاتی داره ماهم تلاش کنیم آینه خدا روی زمین باشیم...  او رحم می کند؟ اهل کینه است؟ دروغ می گوید؟ جبران می کند؟ و...

میدونم همه ی این جملات تکراری بود و همه بلدیم اما تجربه های زندگی من بود و اینکه واقعا بیایم عمل کنیم وگرنه خیلی عقبیم...وگرنه مسلمان واقعی نیستیم... اینقد هم درگیر رفتن به بهشت و جهنم نباشیم همین فکر مارو از خیلی چیزا دور میکنه خیلی چیزا که اصل هستن و ما همیشه درگیر حواشی هستیم...

در حق هم دعا کنیم...

التماس دعا

رو به آسمان

پس ای رسول هر گاه مردم از تو رو گردانیدند بگو خدا مرا کفایت است که جز او خدایی نیست من بر او توکل کرده ام که (خدای جهان) و رب عرش بزرگ اوست.

آیه 129 سوره توبه

۲ نظر
**سمیه **

مهربانی...

لبخند بزن

هر آدمی رو که می بینید

داره تو خودش با یه مشکلی میجنگه

که شما دربارش هیچی نمیدونید

با آدما "صبور" و "مهربون" باشید...

**سمیه **

اندر احوالات یک عدد مجرد...

دیشب تا ساعت 2 نصف شب با یکی از دوستان بعد مدت ها باهم چت کردیم...

اینقد شیطنت کردیم وای چقد خوش گذشت...

البته حرفای خیلی مفیدی هم داشتیم و بحث های خیلی خوب به هر حال ایشون دانشجوی ارشد رشته ی مشاوره خانواده و منم دانشجوی ارشد رشته روان... ما حرف های مشترک زیادی داریم برا گفتن...

اما خب  بعد کلی مباحث علمی و آنالیز مشکلات جامعه یه جاهایی هم به شوخی و شیطنت کشیده شد...

ایشون احیانا از آقا پسری حرف زدن که مدرک ارشد دارن در رشته مشاوره و قراره برای ادامه تحصیل برن آمریکا اما خب الان دنبال یه دختر چادری و مذهبی هستن جهت ازدواج...

بنده هم اون آقا رو دورادور خیلی کم میشناسم و  اتفاقا نمایشگاه کتاب که رفتم تهران و باهمین دوست عزیز قرار داشتم این اقا و دوستشون هم به جمع ما اضافه شدن و من هنگ کردم اینا تو جمع ما خانما واقعا چه میکنن...

دوس جون به یاد اون روز  گفت اخه تو خجالت نمیکشی؟که چی یه انگشتر گذاشتی سمت چپ دستت و اینکه موقع خوردن بستنی کلا سرت تو اون بستنی بود نه شوخی نه حرفی...

وای خدا من این قسمت چت مردم از خنده  و با حالت طنز و شیطنت گفتم خب من بسیار متین و باوقار هستم با نامحرم جماعت شوخی ندارم تازه اونم ادمایی که اصلا نمیشناسم...

البته موقع خرید یه کتابی سر موضوع اون کتاب یه کوچولو با اون آقا من حرف زدم اما خب خیلی نخواستم باهم بحث کنیم نمیدونم چرا خیلی تمایل نداشتم...اینکه ایشون آدم با سوادی هست که اصلا شکی درش نیس و اینکه براشون جالب بود تو جمعی هستم که همه دانشجو رشته مشاوره هستن و من فقط روانشناسی میخونم و ایشونم قراره در مقطع دکترا روان بخونن...

خلاصه  دوس جون  این قسمت چت بسیار فحش های زیبایی تقدیم به بنده کردن...

دوس جون اصرار و بنده فرااااارررررر...

اینقد هم از خانواده این اقا گفتن که همه تحصیل کرده و مذهبی و پدر ایشون زمانی وزیر بودن و منم پرسیدم احیانا کی؟کجا؟

که بعد فهمیدم یکی از فامیلای خیلی عزیز من احیانا  در اون زمان معاون و مشاور این آقای وزیر بودن!!!

دوستم گفت نه بابا!!!! جدی میگی؟

گفتم بعله...

اصرار دوس جون بیشتر شد گفت ایول خب دیگه حل وصلت انجام شد...

اینقد خندیدم...

گفتم امیدوارم به ایشون در آمریکا خوش بگذره و موفق باشن و الهی خوشبخت بشن...

دوس جون هم تا تونست استیکر تفنگ فرستاد و حسابی بنده رو مورد لطف و عنایت خشونت خودشون قرار دادن...

قدیما که از آشنایی با ایشون حرف میزد هی میگفت ایشون میخوان برن آمریکا...

هی میگفت این پسر مخ...

خب خیلی خوبه این آقا هدف داره و فکرهای جالبی تو سرشه و تاحالا هم موفق بوده با مقاله هایی که داشته و...

اما صرفا عنوان آمریکا همه رو وسوسه میکنه...

نمیدونم چرا آدما اینقد اسیر ظواهر هستن...

ازدواج مساله خیلی پیچیده و سخت و مهمی هست...

این انتخاب به همین راحتیا نیس...

نه صرفا میشه بهش عقلانی فقط نگاه کرد نه صرفا احساسی...بلکه هردو کنار هم مهم هستن...

دوس جون صرفا جنبه منطق و عقل قضیه رو میدید که کیس خوب رو از دست نده اما جنبه احساس قضیه هم به شدت مهمه چون بعدها زندگی جهنم  میشه و این مثل روز روشنه...

خیلی چیزارو نمیشه به خیلی آدما فهموند...

شوخی شوخی و از رو شیطنت باید یه جوری که دیگران ناراحت نشن قضیه رو تموم کرد و بنده متخصص شدم دراین زمینه در جهت پیشنهادهایی که بهم میشه...

تا مجردیم اوضاع همینه...پیشنهادهای مختلف از آدمای مختلف...

امیدوارم جوون هایی که تمایل دارن ازدواج کنن و زندگی مشترک رو تشکیل بدن و مستقل بشن انتخاب درستی داشته باشن و زندگی پر از مهر ویادخدا داشته باشن و به آرامش برسن...

۴ نظر
**سمیه **

چشم ها را باید شست...

چند روز پیش نوبت دندونپزشکی داشتم...

در اون روز شاهد کلی اتفاق بودم...

یه روز پر از درس...

اول اینکه در مطب آقای دکتر که نشسته بودم تا نوبت من بشه تیوی روشن بود برنامه ای بود که آقای حسن یزدانی که در کشتی مدال طلا گرفتن رو با پدرشون دعوت کرده بودن...

هر سوالی مجری از آقای حسن میپرسید پدر زودتر پاسخ میدادن!!!

اجازه نمیداد بچه اصلا حرف بزنه...

مجری گفت نمیخوای ازدواج کنی؟

تا رفت جواب بده سریع پدرجان گفتن تا یه طلای دیگه نگیره نه...!!!

گفت اهل موسیقی هستی؟ سریع پدر گفتن ما اهل یه سری آهنگا نیستیم بیشتر سنتی گوش میدیم...!!!

من همین طور دهنم وا موند...ینی چی آخه... اجازه نداد پسرش قهرمان جهان یک کلمه حرف بزنه... ایشون بعید میدونم بدون اجازه پدر حتی نفس بکشن!!!! احترام پدر و مادر خییییییییییییییلی واجبه اما این مدل تربیت و رفتار به شددددت اشتباست... حتی مجری هم گفتن اینقد سختگیری خوب نیستا...

واقعا دیدم تیوی نبینم خیلی بهتره سریع کتاب رمانی که چندین هفته دارم میخونم رو از کیفم در آوردم و مشغول خوندن اون شدم... دلم میخواد هرچه زودتر این رمان تموم شه... ازین نویسنده یه رمان ماه پیش خوندم خیلی خوب بود اما این یکی خیلی برام دل نشین نیس هر چند نکته های جالبی داره و یه جورایی اینم پر از درس هست...

بعد اینکه کارم در مطب تموم شد رفتم آرامگاه هم اینکه قدم بزنم تو اون محیط هم اینکه خلوتی داشته باشم با دایی جونم...

داشتم قدم میزدم تا به آرامگاه برسم آدمایی که از کنارم رد میشدن قیافه های آشفته و بعضیا هم اینقد عجله داشتن بعضیا هم یه گوشه نشسته بودن انگار بی هدف ... یه پسر کوچولویی رو دیدم که با پدرش که ایشونم جوون بودن دوتایی باهم قدم میزدن و اقا دستش سیگاربود... تو دلم گفتم حیف نیس این فرشته کنارت داره قدم میزنه این دود سیگار میره تو حلقش...واقعا چرا آخه...اصلا هم حواسش به بچه نبود...تمام مدت بچه داشت حرف میزد اون هی تند تند سیگاااارررررر(باحرص نوشتممم...)

به آرامگاه رسیدم بعد خلوت با دایی جان رفتم که لابه لای  بقیه شهدا و بقیه رفتگان قدم زدم...

قبر مادر شهیدی رو دیدم...قبرشو شستم... یه حس عجیب و خاصی بود..اصلا نمیشناختمشون اما دوس داشتم بشورم...

یه بنده خدایی هم از دنیا رفته بود داشتن دفنش میکردن... حسابی همه گریه میکردن...از سرو وضعشون پیدا بود حسابی پولدار هستن اما خب چه پولدار و چه فقیر در نهایت زیر خروارها خاک میریم...

حسابی قدم زدم لابه لای قبرها... دقت کردم به قبرها و عکس ها... آدمای مختلف با قیافه های مختلف با تحصیلات مختلف ... رو قبرها نوشته بود آقای مهندس یا آقای دکتر... مرد...زن...بچه...جوون..پیر... در نهایت سالهابود از این دنیا رفته بودن...

اینکه دقیقا چطور زندگی کردن در این دنیا خدا داند...

بعدشم چنتا شهید گمنام بود قبر این عزیزان رو هم شستم نه هیچ اسمی نه هیچ عکسی......

بعدشم ذهنم پر از سوال و فکر شد...

رفتم که برم سمت منزل خاله جان چون مادرجانم اونجا بودن...و اینکه خاله جان رو ببینم چون ماه هاست که مریض شدن و نمیتونن راه برن...

همینطور که قدم میزدم روسری فروشی دیدم وسوسه شدم و یه روسری برا خودم خریدم که البته وقتی پوشیدمو به مادر نشون دادم گفتن چه عجب تو واس خودت چیزی خریدی چقد بهت میاد... چقد خوشحال شدم مامان اینطور نظر دادن...

خاله جان رو بوسیدم... دست وپاشون رو نوازش کردم...

ایشون چون نمیتونن راه برن نمیتونن دسشویی برن و من و مادر باهم عوضشون کردیم مثل یک کودک... در اون لحظه داشتم به آیه های قران فکر میکردم که در سن پیری مثل دوران کودکی ناتوان میشیم و توانایی انجام خیلی کارارو از دست میدیم...

کی فکرشو میکرد یه روز خاله جان اینطور بشن...

چقد دنیا غیر قابل پیش بینی هست...

آدمی فقط با یک اتفاق چنان توانایی خیلی از کارارو از دست میده که ادم باورش نمیشه که یوهو چی شد که همه چی عوض شد...

و در نهایت داشتم به مادرم فکر میکردم که چقددددددددد محکم و دلسوز و صبور و مهربون هستن.....

خداجونم حواست به همه مریضا باشه...

خداجونم به مادرم عمر طولانی و باعزت و تنی سالم و دلی شاد بده...

.

.

.

یه روز پر از درس برای من در دانشگاه روزگار...

۰ نظر
**سمیه **

صدای تو خوب است...

احیانا امروز صبح از خواب پاشدم و چون گوشی در جوار بنده می باشد(این کار اشتباه می باشد) طبق عادت باهمون چشم هایی که هنو کامل وا نشده بود سمت گوشی رفتم تا ببینم ساعت چند هست که دیدم به به پیامکی آمده و میدانستم کسی نیس جز همراه اول جان...

بعله ایشون لطف کردن تولد بنده رو تبریک گفتن و بهم هدیه دادن 24ساعت مکالمه رایگان...

باتشکر از همراه اول... درسته دلم پر بود ازش به خاطر پیامک های بسیار مزخرف و درواقع همیشه مزاحم من هستن اما با این کارشون ما را بسی خوشحال کردن...

حالا جالبیش اینه من15آبان به دنیا امدم اما در شناسنامه من پدرجان 25شهریور نوشتن احیانا قدیما ازین رسم ها بود به خاطر زود رفتن به مدرسه و ازین داستانا...

گفتم خب من به کی زنگ بزنم؟

احیانا اکثر دوستان ایرانسل دارن...

به یکی از دوستان پیامک زدم گفتم هروقت فرصت کردین بهم بگین تا به شما زنگ بزنم و البته ایشون تا الان جواب پیامک منو ندادن...

بعد به یکی از دوستان خیلی عزیزم در شیراز زنگ زدم چون میدونستم مزاحمش نیستم میدونستم چقد خوشحال میشه و همین هم بود به یاد دورانی که باهم تهران همکلاس بودیم کلی خاطره بازی کردیم...البته ایشون چون در فضای مجازی نیس واس همین سعی میکنم همیشه به ایشون پیامک بزنم و حالشون رو بپرسم ایشون از بچه های نیک روزگار حیف این دوستان رو از دست بدیم وقتی با ایشون در ارتباطم همیشه به یاد خدا میوفتم...

بعدم به دخترخاله جان زنگ زدم... گفت آخجون چقد تنها بودم وای چه خوبه باتو حرف زدن... ایشونم بنده خدا در تهران تنها زندگی میکنه و من همیشه نگرانش هستمو سعی میکنم همیشه حالشو بپرسم... کلا عاشق اینه یا من برم تهران خونشون یا بهش زنگ بزنم...

بعدشم دیگه به کسی زنگ نزدم... مزاحم زندگی ملت نشیم بهتره...

داشتم با خودم فکر میکردم مدت هاست در فضای مجازی با دوستان رابطه داریم اما سالهاست صدای همو نشنیدیم!!!!!!!

واقعا چرا؟

واقعا صدا یه چیز دیگست...احساس میکنی دوستت الان کنارته...حتی صدای نفس هاشم میشنوی... وقتی چت میکنیم موقع خنده استیکر میفرستن فقط میفهمیم که داره میخنده اما وقتی صدای خنده هاشو میشنویم چقد کیف میکنیم حالا تصور کنید اینا همش حضوری باشه دیگه چه شود زل زدن در چشم های عزیزانی که دوسشون داری...دیدن خنده هاشون... بسیار زیبا و آرام بخش...

باهمین دوتا عزیز هم حرف زدم عالی بود به دور از گناه و غیبت و...

تازه جدای از شیطنت و شوخی و خنده کلی بحثای خوب داشتیمو کلی چیزای خوب از هم یادگرفتیم...

.

.

.

بیشتر حواسمون به هم باشه...

باهم مهربون باشیم...

دل شکستن هنر نمی باشد...

۱ نظر
**سمیه **

بوی ماه مهر

به پاییز نزدیک می شویم...

فصلی که پا به این هستی گذاشتم...

از پا گذاشتن من به این هستی انگار کسی قلبن شاد نشده بود...

و انگار الان دوباره داره تاریخ تکرار میشه و...

اما من هستم... هستم در این هستی و تمام تلاشمو می کنم تا از دست و زبان من دیگران در امان باشن و اذیت نشن...

من هستمو همچنان عشق می ورزم...

خواستم پیشنهاد کنم که حواسمون به بچه هایی باشه که دارن میرن مدرسه و توانایی خرید کیف و دفتر و... ندارن...

هرچه که در توان داریم و از دستمون بر میاد انجام بدیم حتی اگه دستمون تو جیب خودمون نیس بازم میشه کمک کرد...

در معامله با خدا هیچ ضرری نیس...

کمک کنیم دلی شاد بشه...

حتی به خاطر رفتن به بهشت هم این کار رو انجام ندیم...

به آسمان خیره شو...

بلند شو قدمی بردار برای شادی دلی...

یاعلی

مهربان ترین...

**سمیه **

قرص آرام بخش

عکسی از خودم برای عزیزدلی فرستادم و گفتم : اونم آقای محمد حسن پسر دوستم(احیانا در عکس در آغوش بنده بودن)

ایشون  هم با شیطنت گفتن: پسر دوستت یا دوست پسرت؟

منم گفتم: من دوست پسر زیاد دارم،تمامی شهدای گمنام...

.

.

.

 واقعا زمانی که دلم از این دنیا گرفته و دلم می خواد پرواز کنمو ازینجا برم به سمت آسمان،یاد شهدا همچون قرص آرام بخشی برام میمونه و آرومم میکنه و میدونم که در حق من دعا میکنن...

به شهدا سر بزنیم...

خصوصا شهدای گمنام...

خیلی تنهان...

سر زدن به اونا در اصل سر زدن به خودمون هس...

روبرو شدن با خودمون...

آخرین باری که کلا آرامگاه رفتین کی بود؟

چقد به آرامگاه میرین و چقد عمیق میشین و فکر می کنید؟

من گاهی برای قدم زدن آرامگاه رو انتخاب میکنم...

و هر آرامگاهی برم در هرشهری اول به شهدای اون آرامگاه سر میزنم...

تا ابد مدیون شهدا هستیم...

شهدای عزیز ببخشید ما دچار بیماری فراموشی شدیم...

شرمنده...

آسمانی ها...

پیشنهاد می کنم سری به این لینک بزنید روی شعر کلیک کنید :

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند...

۰ نظر
**سمیه **

مرگ پایان کبوتر نیست...

موسیقی عجیبی است مرگ

بلند می شوی چنان آرام و نرم می رقصی

که دیگر هیچ کس تو را نمی بیند...

(گروس عبدالملکیان)

مرگ پایان کیوتر نیست...

**سمیه **

هوای گریه با من...

امشب که شب شهادت امام جواد(ع) هست چقد دلم می خواست الان کاظمین بودم در جوار این امام عزیز...

14فروردین که پام رسید بغداد و رفتیم کاظمین وقتی حرم رو دیدم دلم قد یه دنیا گرفت...

واقعا نمیدونم چرا این حرم حال و هواش اینطور بود...

چقد مظلوم و غریب...

نمیدونم چم شده آخه...

احساس میکنم جوانی من همش داره با اشک سپری میشه...

نمیدونم ناشکری میکنم یا به حق دارم درددل میکنم...

دلم یه جایی رو میخواد مثل کربلا که هرچه دل تنگم می خواد بگم...

اینقد راحت بگم تا خالی شم تا سبک شم...

یه جایی که نترسم از عواقب حرف زدن هام...

یه جایی که وقتی حرف میزنم شنونده منو راحت در آغوش بگیره و بگه میفهممت...

یه جایی که مجبور نباشن منو تحمل کنن و واقعا قلبن از حضور من راضی باشن...

دلم جدای از کربلا... گلزار شهدای بهشت زهرا رو هم میخواد...

لا به لای اون همه شهید قدم بزنم...

برم به شهدای گمنام که واقعا مظلوم و تنها هستن سری بزنمو تا میتونم درددل کنمو التماس دعا بخوام...

اوایل جوانی من دوران دانشجویی در تهران قرارهای عاشقانه ی زیادی با شهدای گمنام داشتم تا دلتنگ میشدم یوهو سر از بهشت زهرا در میاوردم...

الانم همچین فضاهایی رو میخوام...

روحم نیاز به حمام داره...

همیشه هروقت مشهد میرفتم میگفتم رفتم غسل روح انجام بدم...

حالا هم دلم مشهد میخواد بازم کربلا میخواد دلم شهدای گمنام میخواد...

نمیدونم چرا ازون وقت وب جدید درست کردم هی اینجا درددل نوشتم...

نمیدونم چرا مدت هاست از ته دل شاد نشدم تا بخوام از شادیم اینجا بنویسم...

نمیخوام کسی رو ناراحت کنم و اینقد بدم میاد از ادمایی که همش زانوی غم به بغل میگیرن اما از طرفی هم بلد نیستم خیلی ادای ادمای شاد رو در بیارمو وانمود کنم که خیلی اوضاع خوبه...

خدایا کمکم کن...

آرامشی از جنس خودت بهم عطاکن که سخت محتاجم...

دوستان عزیز خیلی التماس دعا

۱ نظر
**سمیه **

فقط او می داند...

مریض مصلحت خویش را نمی داند

به تلخ و شور طبیب زمانه قانع باش

(صائب تبریزی)

**سمیه **

سنگ شدم...

ثبت لحظات بزرگ شدن من در زندگی :

امتحان های سخت پشت هم...

اتفاق های تلخ پشت هم...

تا میام از یه امتحانی که فارغ شدم نفس راحت بکشم سریع امتحان بعدی شروع میشه...

هی میجنگمو میجنگمو میجنگم و تازه کارم سخت تر هم شده اینکه جنگیدن رو به دیگران هم یاد بدم تا قوی بشن تا محکم بشن تا از درد فرار نکنن و لمسش کنن...

خدا جونم حواسم به آیه 4سوره بلد هست...

خداجونم حواسم به آیه 5و 6 سوره انشراح هست...

خداجونم حواسم هست که هستی و میبینی و میشنوی و من دلم قرصه به مهربانی تو ای مهربان ترین...

این دنیا موقت است و محل گذر...

من دارم رد میشم از این جاده پر از فراز و نشیب...

این نیز بگذرد...

**سمیه **

عمق عشق

دیروز به یکی از عشق های زندگیم گفتم من مثل کوه پشتت هستم...

نمیدونم چقد این جمله من به ایشون دلگرمی داد...

با خودم گفتم اگه یکی این حرفو تو کل مسیر زندگی من از کودکی تا به حال بهم میگفت چقد ته دلم قرص میشد...

البته بعدش بهش گفتم اول رو کمک خدا حساب کن بعد رو کمک من...

یه وقتایی یه اتفاق هایی تو زندگی آدم پیش میاد که آدم تازه به عمق عشقش نسبت به کسی پی میبره...

تازه میفهمه چقددددددددددد کسی براش مهمه و دوسش داره...

انگار اون اتفاق باید میوفتاد تا من بیدارشم... تاعشق به معنای واقعی خودشو نشون بده...

.

.

.

خصوصی نوشت :

این روزهای سخت تموم میشه عزیزدلم...

فقط اینکه تو داری بزرگ میشی و هر بزرگ شدنی درد داره عزیزدلم...

درد رو در آغوش بگیر... ازش فرار نکن عزیزدلم...

مهربان ترین...

۱ نظر
**سمیه **

قرار ملاقات باخودم...

امروز بعد مدت ها از خونه زدم بیرون...

اینقد اینجا هوا گرمه حس بیرون رفتن نیس...

همش تو خونه هستم یا فیلم میبینم یا کتاب میخونم...

قفسه کتابامو میبینم وحشت میکنم آخه کلیییییییی کتاب نخونده دارم که دلتنگشون هم هستم...

از مهر برم دانشگاه و ترم سه شروع بشه به شدت درگیر میشم و نمیتونم کتاب غیردرسی مطالعه کنم...

امروز رفتم پزشک و چشمم رو چک کردن و گفتن سالم هستین و نیازی به عینک هم نیس...خب خداروشکر...

بعدشم رفتم پارک و قدم زدم...

بادیدن برگای خشک شده که از درخت جداشدن دلتنگ پاییز شدمو یکی از برگارو آوردم خونه تا جلو چشمم باشه تا یادم باشه این برگ یه روزی چی بوده و الان چی شده...

یه مسیر خیییییییییییییلی طولانی رو هم پیاده رفتم بدون اینکه تاکسی سوارشم...

دلم میخواست پاهام در حرکت باشه...

دلم میخواست لابه لای آدما باشم و کنارشون قدم بزنم...

یه دختر بچه کوچولویی دیدم که باپدرش قدم میزدن...

اینقد آهسته قدم زدم که همچنان پشت سرشون باشم و از دیدن این صحنه لذت ببرم...

در نهایت هم از کنارشون رد شدمو دستی کشیدم به صورت دخترک و لبخند زدم...

چنان پدر و دختر باتعجب نیگام کردن... اما داشتم باخودم فکر میکردم قطعا دخترک معنی لبخند منو فهمید...

بعدشم رفتم به چنتا از دوست پسرام سری زدم... چنتا شهید گمنام که خیلی دوسشون دارم...

حالا که آخرشب شده و دارم روزمو مرور میکنم حواسم هس که 25مرداد95 دیگه تموم شد و دیگه هیچ وقت هم در تاریخ تکرار نمیشه...

دلتنگ پاییزم...

گاهی با خودت قرار ملاقاتی بگذار...

۵ نظر
**سمیه **

پروانه شدن...

امروز فیلم ساکن طبقه ی وسط اولین ساخته ی شهاب حسینی بازیگر مورد علاقم رو دیدم...

احساس کردم شهاب ذهن منو گرفته تو دستش و داره به همه عالم و آدم نشون میده...

حیرت... شک... تردید... سوال و سوال و سوال... پریشانی... هستی... انسان... آفرینش... مرگ و مرگ و مرگ... تولد و تولد و تولد... و در نهایت خدا...

توصیه می کنم این فیلم خوب رو ببینید...

البته هرکسی علایق و تفکرات و روحیات خاص خودشو داره اما این فیلم با روحیه ی من با تفکرات و علایق من سازگار بود...

و من اثری رو کلا در هنر دوس دارم که منو با خودم درگیر کنه حالا میخواد موسیقی باشه یا خط یا نقاشی یا نمایش یا...

قطعا به عنوان اولین اثر هنری نقص هایی هم داره چرا که هیچ اثری کامل نیس اما ارزش دیدن داره...

و اما تیتراژ پایانی این کار با صدای بسیار دل نشین خواننده مورد علاقه ی من علیرضا قربانی که فوق العادست...

انگار بعد همه ی آشفتگی ها و درگیری های بیننده با خودش و اینکه در نهایت داره تلاش میکنه بفهمه دقیقا خودش ساکن کدوم طبقه هس، گوش دادن به این آهنگ اون رو به یه خواب عمیقی میبره که یه حس رهایی انگار بش دس میده.... من که همچین حسی داشتم....

حیرت... مرگ... تولد...

۵ نظر
**سمیه **

کریمه اهل بیت

روز دختر برتمام دختران سرزمینم مبارک

امیدوارم سرزمینم به این خرد برسد که

شادابی،طراوت و امید آنها

نمادی از سرزندگی و طراوت

یک جامعه و مایه فخر و مباهات آن است

و عاشق شدنشان هم نشان از سلامت روح و روانشان دارد

و بفهمیم آغاز رسالت پیامبر از احترام به آنها آغاز شد

و بخشی از جهالت آن عصر

شرمندگی از دختر داشتن و سرکوب دختران بود.

(سهیل رضایی)

دختر... مهربانی...

۳ نظر
**سمیه **

حضرت مادر

یه آدم دنیا دیده و پخته و با شعور بهم گفت :

"خداروشکر که از نظر اخلاقی سالم هستین...

شما از بچگی پدر نداشتین اما با درایت و مدیریت درست مادرتون، درست تربیت شدین...

خیلیا پدر نداشتن اما معتاد شدن... از نظر اخلاقی سالم نیستن... درس نخوندن... و...

اما شما مدیون مادر خودتون هستین که اینطور هوشمندانه و با سختی شمارو به جایی رسوند که از نظر من هرکدومتون از خیلی جهات موفق هستین..."

حرفاش منو به فکر فرو برد...

داشتم به این فکر میکردم مادر تحصیلات آنچنانی نداشت اما استاد به تمام معنا بود...

این برمیگرده به پیشینه ی ایشون... یه عقبه ی درست... یه عمر زندگی پرتلاش و تفکر سالم...

جدای همه ی این فاکتورها... یه ایمان قوی... همیشه و همیشه و همیشه محکم بودن...

من هیچ وقت ندیدم که مادر کم بیارن... مثل یه کوه استوار و محکم در برابر سختی های این دنیا...

من بچه ی همین مادرم...

امتحان های سختی تو زندگیم شدم و میدونم هم بعدها میشم...

باید جنگید... نباید کم آورد...

افتخار میکنم به مادرم...استاد زندگی من... همه وجود و ثروت و دارایی عظیم من در این هستی...

مادر یه سری مفهوم و معادلات این دنیا رو بهم زده... اینکه چیز مطلقی دراین هستی وجود نداره... اینکه فقط تحصیلات نشانه و مکمل بالابردن سطح درک و شعور آدما نیس... اینکه حتما پول و رفاه و آسایش تضمین کننده خوشبختی و یه زندگی سالم نیس... اینکه با وجود همه ی امتحان ها میشه با قدرت تمام جنگید و زندگی سالمی داشت...

خدایا این نفس من...مادر من رو برای ما حفظ کن و به من قدرت و توانایی بده تا در خدمت ایشون باشم که هر کاری کنم هییییییییییییییییییییییییچ وقت جبران اون همه زحمتی که برای من کشیدن نمیشه...

می نویسم برای مادرم... برای عشقم... برای همه زندگیم :

وقتی میگی برو عینک منو بیار میخوام قران بخونم،من میفهمم که تمام جوانی خودتو پای من گذاشتی تا من به اینجا برسم.... من تمام اون چروک های روی صورتت رو میفهمم... هر کدوم از اون چروک ها دنیا دنیا حرف داره...وقتی میگم وای حواست کجا بود و میگی وقتی به سن من رسیدی میفهمی حواسم کجا بود، مامان من همه ی اینارو میفهمم.... من تمام نگرانی هاتو تمام  نصف شب بیدارشدن هاتو میفهمم... من هیچ وقت یادم نمیره که وقتی پسرت، برادر عزیزم که یه فرشته به تمام معنا بود رو از دست دادیم، گفتی دیگه دنیا هیچ لذتی برام نداره...من یادم نرفته و همه اینارو میفهمم... برای من هر روز، روز توست... هر لحظه...هر ثانیه... برای من روز مادر مفهومی ندارد... هر ثانیه تویی... همش برای من تویی...

تنها دختر کوچیک تو داره بزرگ میشه... داره روز به روز دنیا دیده تر میشه... داره عمیق تر میشه... من هیچ وقت نمیتونم این عشق عمیقی که نسبت بهت دارمو باتمام وجودم ابراز کنم اینقد زیاد که نمیدونم چطور فریاد بزنم باتمام وجودم این عشق و محبت رو...

 فقط اینکه مادرم من میفهمم و من میبینم و من حواسم هس.........

۱ نظر
**سمیه **

انسان موجود در راه است...

استاد فلسفه در آخرین جلسه در تدریس فصل اگزیستانسیالیسم و آموزش و پرورش :

ایمان از جایی شروع میشه که عقل تموم میشه...

اطمینان ورای عقل، ایمان است...

ایمان نوعی جهش است...

ایمان یه چیز شخصی هست...

چیزی که روشن هست نیاز به ایمان ندارد...

جایی ایمان وارد میشه که درباره آن چیز اطمینان کامل نداریم...

اون چیزی که تجربه می کنیم در قالب مفهوم در نمی آید...

بعضی حرف ها از جنس نگفتن هست...

بعضی چشم ها خیلی عمیقن...

بعضی چشم ها براق هست...

این مکتب تزش اینه جهان هرچی میخواد باشه من چی کاره هستم؟اصلا ما برای چی امدیم؟انسان مخاطب خداست...

exsistاز خود بیرون جهیدن...از خود فراتر رفتن...

**سمیه **

30سال در این هستی...

گفتم تولدت بود؟ کنار این سوال یه چنتا استیکر حرص خوردن و مشت گذاشتم...

دقیقا نمیدونستم تولدش کی هس و یکی دیگه بهم گفته بود...

تولدشو بهش تبریک گفتم...

بعدشم برای اینکه حرصشو در بیارم گفتم دیگه رسما پاتو گذاشتی در 30سالگی...

ازم تشکر کرد و گفت حسابی خسته ام ازون وقت که کار رو شروع کردم...

گفت نخیرم 29سالمه...

گفتم بالاخره29تموم شد و پاتو در 30 گذاشتی...

گفت رفتم تو30 انگار افسرده شدم... انگار تو همه هس.. انگار30یه بحران هس...امیدوارم به آرامش برسم...

گفتم آروم باش...من و تو همسن هستیم... این یه مقطع هس که تموم میشه...اینجا محل گذر...همه چی موقت...

**سمیه **

نعمت رنج...

میگفت از تربیت بچه هام راضی هستم...

طوری باهاشون برخورد کردم که هیچ وقت دروغ نگن...

برخوردی که با نمره بیست بچه ها داشتم با مثلا نمره صفری که میگرفتن فرقی نداشت...

اینجوری دیگه تو رابطه با ما احساس امنیت میکردن... اینجوری اگه مثلا صفر میشدن میومدن صادقانه میگفتن...

میگفت خط قرمز تو زندگی من دروغ نگفتن هست...یه رفتار زشت که اگه بفهمم خیلی وحشتناکه...

آره از تربیت بچه هام راضی هستم اما یه جاهایی من مقصرم...

اینکه اجازه ندادم بچه هام سختی ببینن و در رفاه بزرگ شدن و این خیلی بد..............

**سمیه **

صداقت

در این دنیای پر از نقاب چه کسی دقیقا راست می گوید؟

کاش کسی جواب این سوال منو می دونست...

هرچند اونم مطمئن نیستم که راستشو بگه...!!!

**سمیه **

اگر...

آخ اگر آدم ها می فهمیدن رابطه ها را باید ساخت...

اگر می فهمیدند رابطه ها معامله نیستند...

اگر می فهمیدند رابطه ها معادله نیستند...

اگر همه واقعی بودند...

اگر با کلمات خودشان باهم حرف می زدند...

اگر می فهمیدند رابطه ها خود به خود و شانسی درست نیستند!

اگر حواسشان بود که زندگی هر لحظه ممکن است تمام شود...

اگر می ماندند...

(مهدیه لطیفی)

مهربان ترین...

**سمیه **

مثل همیشه لبخند زدم...

گفت: سلام،بالاخره نمره ها تاییدشد و بنده همچنان سومین نفرم.مثلا می خواستم برم بالاتر...

گفتم: سلام عزیزم،خب خدارو شکر،پیش خدا بالا باش عزیزم،اینا همش موقته گلم...

گفت: هستیم ان شاالله...

مهربان ترین...

**سمیه **

من درد مشترکم...

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره باکهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

درد مشترک

**سمیه **

عـیـب رنـدان مـکن ای زاهـد پـاکـیـزه سرشـت

مشکل از جایی شروع می شود که یک سقف و چند دیوار را،

خانه خود در نظر می گیریم...

اما خانه ی واقعی ما در ذهن ماست...

باید برای وسایلش وقت بگذاریم:

کسانی که به خاطر می سپاریم...

کسانی که فراموش می کنیم...

رویدادهایی که به خاطر می سپاریم...

رویدادهایی که فراموش می کنیم...

آنچه انتخاب می کنیم امروز بدانیم ...

و آنچه انتخاب می کنیم امروز یا هرگز ندانیم...

این خانه را ،

خوب یا بد، زشت یا زیبا، سبک یا سنگین

همه جا بر دوش خود حمل میکنیم...

(تاد ویلیامز)

مهربان ترین...

۳ نظر
**سمیه **

پیدا و پنهان

مادر : بدم میاد اینایی که بهترین دوران زندگیشونو بچگیشون می دونن،معصوم و بی خبر در بهشت نادانی،آدما هرچه قدر بزرگتر بشن و بیشتر بدونن بهتره،برای بچه ها همه چیز ساده ست چون نمی دونن پشت لبخندها چه کینه ای خوابیده،بچگی خوب نیست کاش تو هم زودتر بزرگ بشی...

پسر : دیگه بزرگتر ازاین چی بشم؟

مادر : لاغرشدی...

پسر: خوبه که...

مادر : شیوا داره ازدواج میکنه...

معنی باختن مردن نیست...

پسر: به نظرت من باختم؟

مادر: آره، خیلی برات ناراحتم اما آره...

پسر: همه ی این سختی هارو تحمل کردم به خاطر اون... ولی این سختی ها تموم بشه اون خیلی وقته تموم شده...

مادر: خوب گوش کن نمی خوام دلداریت بدم،نمی خوام آرومت کنم،نمی خوام بهت امیدواری بدم حتی، فقط چون نگرانت بودم گفتم این خبر رو بهت بدم ،ازت نمی خوام فراموش کنی،نمی خوام کینه به دل بگیری،نمی خوام کار احمقانه ای بکنی،فقط می خوام به خودت صدمه نزنی...

پسر: ترسیدی خودمو بکشم؟

مادر: آره...

پسر: نترس،اینقدر خل نیستم...

مادر: پسر عاقلی هستی ولی در این جور مواقع کاری از دست عقل ساخته نیست...

پسر: باهاش کنار میام، نگران نباش...

مادر: دوست داشتن و از دست دادن خیلی بهتر ازاینه که آدم هیچ وقت کسی رو دوست نداشته باشه و کسی هم آدمو دوست نداشته باشه...

پسر: خب حالا معلوم شده که از اول هم منو دوست نداشته...

مادر: پوریا، خوشحال باش که دل پاکی داشتی که می تونسته کسی رو دوست داشته باشه...

همسن های تو،تو فکر هزار رابطه ناقص و مریضن،تو دلت پاکه، ولی ظاهرا پاکی دلت نتونسته به واقعیت غلبه کنه،می دونم صادقانه دوسش داشتی، می دونم به زندگی فکر می کردی ،اما ازت می خوام هیچ کاری نکنی و مثل یه مرد با خبر بد روبرو بشی،می تونی؟

پسر: بگم نه،چی میگی؟

مادر: غیر از این می گفتی باور نمی کردم،آدم می تونه عوض بشه،می تونه همه چیز رو بفروشه؛ خونش،ماشینش،مبلاش،لباساش،کاش آدم می تونست خاطرات بدشم بفروشه و فراموش کنه...

پسر: جای من بودی چی کار می کردی؟

مادر:غصه می خوردم،گریه می کردم ،غذا نمی خوردم،اصلا حرف نمی زدم،مریض می شدم،حتی شاید به خودکشی فکر می کردم بعدش فکر می کردم من چرا باید برم زیر خاک تا اون یه زندگی رو شروع کنه،از خودکشی منصرف می شدم...

پسر : داری به جای من زندگی می کنی؟خودکشی نمی کنم،نگران نباش...

مادر: ازت می خوام باهاش کنار بیای،ازت می خوام اشتباهاتتو فراموش نکنی،ازت می خوام خودتو مقصر ندونی،ازت می خوام شیوا رو مقصر ندونی،به عنوان یه واقعیت قبولش کن،واقعیتی که کاریش نمی تونی بکنی...

اگه ما خاطرات تلخمونو فراموش کنیم ما میمونیمو هیچی...

تو که نمی خوای با هیچی زندگی کنی؟

پسر: نه...

مادر: به من قول بده،یه جور قول بده که بتونم شب راحت بخوابم،که هیچ آسیب جسمی و روحی به خودت نمی زنی،ناراحت باش اما ازش فرار نکن و نذار فراریت بده...

پسر: باشه،تو اعتماد به نفست خیلی خوبه... خبر بد رو تو بهم دادی،اینجوری تحملش آسونتره...

مادر:وقتی اعتماد به نفس داری معنیش این نیست که حالت خوبه...

تو محکم می ایستی تا کسی نفهمه که از درون ویران شدی... تا کسی نفهمه که قلبت شکسته... تا کسی نفهمه که چقدر و چقدر و چقدر احساس تنهایی می کنی... همه ی زندگی من به خداحافظی کردن گذشت... مثل یه دونه برف هستم وسط یه روز برفی تو زمستون، هیچ کس متوجه من نیست...

من عاشقت شدم...

**سمیه **

خدایا میشه نگام کنی...

میشه نگام کنی
راحت شه زندگیم
چشم بر ندار ازم
می پاشه زندگیم
هر کس به جز تو رو
انکار می کنم
من عاشق توام
اقرار می کنم
به یاد تو هنوز
هم سخته خواب شب
هم خنده های روز
از تو حواسمو
هی پرت می کنم
با قلب ِ بی کسم
هی شرط می کنم

برگشتنای دیر، دل بستن های زود
باور نمی کنی.. دست خودم نبود ، دست خودم نبود
دست خودم نبود...
دست خودم نبود...

(باصدای محمد علیزاده)

مهربان ترین...

**سمیه **

یه روز خوب...

خاطره نوشت:

دیروز با یکی از دوستان عزیز قرار داشتم در یکی از پارک های بزرگ شهر ما، که کنار رودخونه ی بزرگی هس و روی این رود پل درست کردن که من لذت میبرم روی پل قدم میزنم و دیدن غروب خورشید تو اون فضا،خلاصه خوش گذشت...

این دوست عزیز یادش بخیر، خواننده خاموش وب قبلی من بود تا بالاخره یه روز کامنت گذاشتن و شماره دادن و گفتن که همشهری هستن و باهم قرار گذاشتیم و چند سالی هس باهم دوستیم و حتی یه سری درسای مشترک برای کنکور ارشد داشتیم و باهم خوندیم و خداروشکر هردو هم قبول شدیم...

در این دنیای پر از دروغ و بی اعتمادی خداروشکر فضای مجازی برای من پربرکت بود و از طریق وبم دوستای خوبی پیدا کردم...

من و ایشون دوستای مشترک زیادی داریم که همشون هم مجازی باهم آشناشدیم،دیروز اسم چنتا رو بهم گفت ازشون خبر داری؟

گفتم نه...خیلی وقته بی خبرم...

گفت اخه چرا؟شماها که اینقد باهم در ارتباط بودین اخه چی شده؟

گفتم نمیدونم..........

البته سعی کردم رفتار کسی رو آنالیز نکنم که غیبت بشه اما به صورت خیلی کلی بحث کردم و گفتم این  مدل رفتار انگاری مد شده...

گفت ینی چی اخه؟بدون مشکل و بحث و دعوا قطع رابطه؟

گفتم بعله...بدون هییییییییییییچ مشکلی ملت پاسخ مارو نمیدن...

گفتم کاش مشکلی پیش میومد و بحثی میشد و میگفتم دوستان بامن قهرن چون من که اهل قهر نیستم...اما خب واقعا من سرم تو لاک خودمه و جز محبت و احترام تو این مدت چیزی نداشتم...

گفتم تو بودی باز خودتو کوچیک میکردی و بهشون پیام میدادی و حالشون رو می پرسیدی؟

دوستم از تعجب همین طور دهنش باز مونده بود...

گفتم تو اگه بهم پیام بدی و من نخونده پاکش کنم چقد ناراحت میشی؟اگه به یادم باشی حال منو بپرسی و من جوابتو ندم چه حالی بهت دس میده؟آیا باز سمت من میای؟باز خودتو کوچیک میکنی و بهم پیام میدی؟

گفتم من بعضی از آدم هارو نمیفهمم...واقعا نمیفهمم... و فکر میکنم درست هم نیس راجع بهشون قضاوت کنیم چون همیشه یه چیزایی هس که ما نمیدونیم...

دوستم گفت چرا آدما اینقد عجیب و پیچیده هستن؟

گفتم آره... هم عجیب هم پیچیده هم مبهم... شایدم باخودشون درگیرن...شاید هنو باخودشون مشکل دارن که نمیتونن تو رابطه درست عمل کنن... باجواب ندادن دقیقا چی رو میخوان به طرف مقابل بفهمونن من واقعا نمیفهمم...

مامانم یه جمله خیلی قشنگ داره  که اینجور موقع ها میگن : این ینی آدم حساب نکردن...

دوستم گفت شاید مشکلی براشون پیش امد...

گفتم نمیدونم... ینی ملت اینقد مشکل دارن که از24ساعت یک دقیقه فرصت پاسخ ندارن؟!!!

ینی مدت هاست که مشکل دارن؟ینی حل نشده؟ و کاش میگفتن که مشکلی دارن و ممنون میشم نپرسی مشکلم چیه چون دوس ندارم توضیح بدم ...

من خودم تو زندگی شخصی خودم خیلی وقتا بوده که  فرصت پیام جواب دادن نداشتم مثلا سفر بودم مثل همین سفر کربلا که وقتی امدم اینقد گوشیم پیام امده بود... سرم خیلی شلوغ بود اما تایم استراحت که داشتم هردفه یه پیام رو جواب میدادم میگفتم زشته دوستانم نگران حال من هستن برام ارزش قائل شدن منم براشون ارزش قائل بشم و جواب محبتشون رو بدم... گفتم اخه من این همه رعایت میکنم و برام اهمیت داره نمیدونم چرا این همه در حقم رفتارهایی میشه که همیشه مبهم و من چندین بار از چندین دوست همچین بی مهری و بی اعتنایی دیدم که هیچ وقت هم نفهمیدم چرا...

گفتم عزیزم  انگاری ظاهرن رابطه ها خوب بود و محبت درجریان بودو همیشه سیال بود اما گاهی ادما از ما بدشون میاد و اینو هیچ وقت به روی ما نمیارن...البته این یه احتمال هس...مثلا اینکه باهیچی ما حال نمیکنن و این نشونه ی بد بودن ما نیس... حتی نشونه ی بد بودن اون آدما هم نیس...

پس قبول کنیم آدما حق انتخاب دارن... حق دارن انتخاب کنن در فضای مجازی و حقیقی دقیقا با چه آدمایی در ارتباط باشن... ما نمیتونیم خودمون رو تحمیل کنیم به ادما صرفا به خاطر دوست داشتنمون...

درسته سخته... بی خبری داره... دلتنگی داره... ادم یه حس بدی بش دس میده که چرا تا چند وقت پیش همه چی خوب بود و الان بدون هیچ مشکلی یوهو ادم رو میذارن کنار... اره همه ی اینا هس اما ادمایی مثل من هم تا یه حدی ظرفیت دارن... باید رها کنیم همچین ادمایی رو که یوهو سرد میشن و حرکتی میکنن که جز بی احترامی هیچ برداشت دیگه ای نمیشه از رفتار اونا داشت... وقتی به بودن آدم در این هستی احترام نمیذارن پس باید رها کرد و دعا کرد هرجا هستن خوش باشن... وخداروشکر که دلی بی کینه دارم وگرنه با این همه بی مهری و بی اعتنایی تاحالا ازبین رفته بودم چون کینه آدمو ذره ذره ازبین میبره...

یه جمله ای میخوندم : برای همه خوب باش،آنکه فهمید همیشه در کنارت و به یادت خواهد بود و آنکه نفهمید روزی دلش برای تمام خوبی هایت تنگ می شود...

به دوست عزیز گفتم یا ملت دل ندارن که اصلا تنگ بشه یا اگه بشه اینقد غرور دارن که لو نمیدن یا اینکه ادمایی هستن که همه چی براشون بی اهمیت هس حتی ادمایی که یه مدت خیلی زیادی باهاشون دوست بودن...

چنان رفته بودم تو فاز درد دل دیدم فضا داره سرد و بی روح میشه بش گفتم بیا بریم فالوده بستنی بخوریم تا ازین فاز دربیایم...

توراه که داشتیم میرفتیم گفتم مواد بهم نرسیده بدجور حالم بد، بعد بستنی بریم مواد بخریم... دوستم اینقد خندید گفت حالا چی میزنی؟گفتم فیلم...

البته قبلش داشت از بچه های دانشگاشون میگفت که همه باهم رفته بودن تفریح و اونا قلیون میکشیدن و دوس جون به شدت ادم مثبتی هس همه جوره... و میگفت وااای اخه دخترا چرا قلیون میکشن... گفتم بابا اینا عادی شده میخوای همین الان سیگار بزنیم؟ گفت وای سمیه ولم کن بابا،تو دیگه چرا؟ گفتم دیوانه دارم شوخی میکنم جنبه داشته باش...

چقد بادوست عزیز به هردومون خوش گذش...چقد باهم حرف زدیم بعد مدت ها..از موضوع پایان نامه ی هردو حرف زدیم تا خیلی چیزای دیگه... موقع خداحافظی گفتم میتونیم بازم قرار بذاریم اما ایندفه کتابی بخونیم یا فیلمی ببینیم بعد بیایم باهم نقدش کنیم...

کلی هم فیلم خریدم... دیروز تاحالا سه تاشو دیدم... مستانه،رخ دیوانه،عصریخبندان... که بین این سه تا فیلم ایرانی، عصریخبندان بیشتر به دلم نشست...

خدایا شکرت بابت این تفریحات سالم...

زندگی... خدا...مهربانی...

حلقه مفقوده این روزها: یادمون رفته به آدمیزاد احترام بذاریم...

۰ نظر
**سمیه **

حال همه ما خوب است اما...

من همیشه اصرار دارم از هرچیزی و هر اتفاقی و هر کسی چیزی یادبگیرم چون اعتقادم اینه هیچ اتفاقی بدون دلیل و حکمت نیست و چیزی دراین دنیا تصادفی نیست و همیشه قراره ته همه ی اتفاق ها به یه فهمی برسیم...

باخانواده و بعضی از فامیلای خیلی عزیز چند روزی سفر درون استانی داشتیم که به شدت خوش گذشت...

درس های زیادی یادگرفتم دراین سفر...

اینکه خدا چقد زیباست و چه زیبا کوه و جنگل و چشمه و... به وجود آورد تا لذت ببریم تا فکرکنیم تا به خدا برسیم...

اینکه دراین دنیای سرد چقد خوبه هوای همو داریم...

به هم محبت می کنیم...

دوست داشتن رو ابراز می کنیم...

دورهم به دور از غیبت خاطرات گذشته رو تعریف می کنیمو شادیم...

اینکه بچه های الان چقد با بچگی های ما فرق دارن...

هرکدوم از بچه ها با تبلتشون امده بودن و به هم بازی انتقال میدادن و حتی بازی هارو آنالیز میکردن...

بچه دخترخالم فقط 12سالش هس در تبلتش تلگرام رو دیدم که ایشون عضو چندین کانال هستن از قبیل هوش و ریاضی و رباتیک و... کلا هنگ کردم کانال هارو دیدم و البته ایشون به بچه های کوچیکتر از خودش رباتیک درس میدن در قالب کلاس های خصوصی البته رایگان....

بعضی از آقایون هم اصرار به خانمشون که بلند شو قدم بزن و از طبیعت لذت ببر... اما خانما کلا بی ذوق و ترجیح میدادن دور هم حرف بزنن...

منم تنها مجرد جمع بودم و توعالم خودم دوربین به دست و دست در دست مهربان ترین باهم قدم میزدیم و لذت میبردم از طبیعت... و اکثرا به دور از جمع خانما بودم زمانی که صرفا فقط و فقط و فقط حرف میزنن...

سکووووووووووووووت در دل طبیعت خیلی لذت بخشه...

یکی از کارهایی هم که دوسش دارم و در خلوت خودم اونجا انجام دادم سنگ پرتاب کردن به داخل چشمه بود... صدای پای آب همیشه برام لذت بخشه...

دیشب مهمان برنامه دورهمی مهران مدیری، یه حرف خیلی قشنگی زد اینکه ماها دورهم حالمون خوبه... فقط برای خودمون حال خوب و خوش نخوایم...برای همه بخوایم... وقتی همه باهم خوبیم و خوشیم، حالمون خوبه... وگرنه وقتی سرد باشیم از هم دورباشیم باهم نباشیم به هم محبت نکنیم نسبت به حال بد هم بی تفاوت باشیم، حالمون خوب نیست.....................

اینم چنتا عکس از سفر، روی هر مصرع کلیک کنید،راه آهن شمال که  از اینجا تا به جنوب وصل هس،به قول داداش جونم یکی از شاهکارهای مهندسی در دنیاست، حتما درباره پل ورسک در نت سرچ کنید،خصوصا سه خط طلای سوادکوه ببینید چقد زیبا و هوشمندانه در دل کوه طراحی شده :

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

۱ نظر
**سمیه **

به کجا چنین شتابان...

یکی از موضوعاتی که ذهنمو درگیر کرده بود و گفتم درباره اش حتما بنویسم درباره عکس پروفایل بود...

اینکه بعضیا عکسای به شدت زشت و بی حجاب از خودشون در پروفایلشون میذارن فعلا کاری ندارم و درباره اش چیزی نگم بهتره چون مبتلا به زخم معده میشم...

بعضیا عکس نوشته هایی میذارن که واقعا به دور از انسانیت هست...

مضمون چنتاشون اینجوریاست:

قلبمو شکوندی واگذارت  می کنم به خدا...

رفتی؟ به جهنم و ازین حرفا...

من نباشم همه چی حله؟

حالم بد و...

اینا یه سری نوشته هایی بود که واقعا با دیدنش حالم بد میشه... این همه خشونت و بی رحمی از کجا میاد؟

این همه افکار منفی ریشه در کجا داره آخه؟

اصلا قلب ما شکسته و حالمون هم بد،اینو باید همه عالم و آدم بفهمن؟!!!!

شب قدر عکس پروفایلش اینه: همه رو میبخشم جز یک نفر...

خب این جمله ینی چی آخه؟

شب قدر به اون عظمت که خدا در قران درباره اش حرف میزنه هنوز که هنوزه درک نکردیم اصلا این شب ینی چی،بعد اون وقت میخوایم فریاااد بزنیم کسی دل مارو شکسته و من نمیبخشم؟!!!

دیروز که تو حال و هوای خودم بودم البته کنار داداشی نشسته بودم و سرمون در گوشی من بود داشتم بهش عکس و فیلم سفر رو نشون می دادم چون داداشی طبق معمول سرکاربودن نشد بامابیان،یوهو دیدم مادر تیوی روشن کردن یه اقایی بودن در بین الحرمین داشتن درباره اهل بیت حرف میزدن... یوهو همه سکوت کردیمو دل رو بردیم کربلا و به حرفای ایشون گوش می دادیم..

ایشون گفتن اهل بیت ما حتی به دشمن خودشون ستم نمی کردن و رحم داشتند...

یا برخوردی که امام حسین با حر داشتن و ایشون رو بخشیدن...

اینکه اهل  بیت چقد نامهربونی دیدن اما صبوری کردن و تلافی نکردن و همچنان مهربون بودن...

باخودم گفتم یادبگیر... توهم همچنان مهربون باش و صبوری و سکوت کن در برابر بعضی بی مهری ها و بی اعتنایی ها...

اگه ما اهل بیت رو الگو قرار بدیم و واقعا دلمون رو صاف کنیم تا بدون کینه باشه دیگه اینقد حالمون بد نمیشه و خودمون رو درگیر این عکسا نمی کنیم...

دلی که واقعا واقعا واقعا جای خداست اینقد بی رحم نیست... اینقد منفی نیست... اینقد بی مهر نیست... اینقد سرد نیست...اینقد خشن نیست...

دلی که واقعا آروم باشه همیشه پر مهر و گرم هست...

دل هم فقط با یاد خداست که آرومه...

زندگی... خدا...مهربانی...

آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است

بادوستان مروت،بادشمنان مدارا

۰ نظر
**سمیه **

همسفر تنهایی...

هر روز پوست انداخته ام و دیگر شده ام و دیگرگون شده ام.

هر روز خواسته ام که تغییر کنم و به گونه ای دیگر در آیم.

خواسته ام که نام داشته باشم و خواسته ام که لباسی بر تن کنم که مرا بپوشاند و از جنس من باشد.

خواسته ام لباسم به همین رنگ باشد که منم ، خواسته ام لباسم دروغ نباشد.

اما بپذیر،بپذیر که زندگی با آدم ها دشوار است،دشوارتر از مرگ و دشوارتر از آنچه نیستی اش نام می نهیم و در آن آرام می شویم و سفید و رها.

پیشتر از این نیز گفته ام و بسیار گفته ام :

چونان کرگدنی می مانم همسفرتنهایی، سر می اندازد در جاده ای که با پاهایش می سازد و می رود...

(ابراهیم نبوی)

.

.

.

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

ما چو ناییم و صدا در ما زتوست

ما چو کوهیم و ندا در ما زتوست

.

.

.

روی شعر زیبای مولوی کلیک کنید.

عکاس هر4تا عکس خودم هستم...

مرداد95...سوادکوه...ورسک...

۱ نظر
**سمیه **

فقط تو می دانی...

همیشه چیزهایی هست که ما نمی دانیم...

.

.

.

لبخندخدا

روی لبخند خدا کلیک کنید.

روستای آهار در استان تهران

اردیبهشت95

عکاس: خودم

**سمیه **

إِنَّ اللّه مَعَ الصَّابِرِینَ

مهربان ترین...

**سمیه **

پرواز

پرواز

این عکس دایی جونمه زمانی که در شیراز سرباز بودن و چترباز بودن...

این عکس در سال49گرفته شد...

اولین بار که این عکس رو دیدم خیلی به دلم نشست

گفتم این قشنگ ترین عکس دنیاست...

گفتم کی فکرشو میکرد سالها بعد جنگ بشه

و این سرباز بشه فرمانده و به معنای واقعی پرواز کنه...

همه آدمایی که در جنگ بودن عزیز بودن و مقام بالایی دارن

اما بعضیاشون خیلی خاصن مثل شهید همت سردار بی سر...

شهیدی که موقع شهادت فقط 28سال سن داشت...

رابطه ای که شهید همت و دایی جونم داشتن و در یک مکان با فاصله چند روز به شهادت رسیدن...

دایی جونم کاش بودی و برام از اون روزا میگفتی...

از مردای واقعی میگفتی...

از عشق های واقعی...

از دوستات میگفتی از همت و متوسلیان و ...

دایی جونم دلم پرواز میخواد...

پرواز و رهایی از جنس پرواز و رهایی شما...

درسته هیچ وقت ندیدمت اما خیلی به هم نزدیکیم...

بازم مثل همیشه منو در آغوش خودت بگیر...

مثل همیشه برام دعا کن...

گاهی میگم کاش بودی...

مثل اون موقع ها که میگن خیلی مهربون بودی...

خیلی شوخ طبع بودی و همیشه لبخند داشتی...

میگن همیشه تاکید داشتی به نماز جماعت حتی در جمع خانواده حتی در مهمونی...

همیشه میگفتی من روضه امام حسین میخونم شما سینه بزنید...

رو حجاب خیلی حساس بودی...

دایی جونم با همه این خوبی ها میگم همون بهتر الان نیستی...

یه بنده خدایی بهم میگفت اگه داییت الان بود فلان پست رو دراین کشور داشت...

سکوت کردمو در دلم گفتم پستی که الان در پیشگاه خدا داره خیلی بالاتره...

دایی جونم روحت اینقد بزرگ بود دراین دنیای موقت و فانی جا نمیشد...

همون بهتر نیستی و ببینی این دنیا چه وحشتناک شده...

هرچند شما زنده اید و اونایی که مردن و در خواب به سر میبرن ماها هستیم...

تا ابد مدیون شما شهدای عزیز هستیم...

خدای مهربانم لحظه ای دست منو از دست این عزیزان جدا نکن...

۳ نظر
**سمیه **

چادرم را دوست دارم...

سوره نور آیه30:به مؤمنان بگو چشم هاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند این براى آنان پاکیزه ‏تر است خداوند از آنچه انجام مى ‏دهید آگاه است.


سوره نور آیه31:و به زنان مؤمن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهاى خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه ‏هاى خود را تا گریبان فروگذارند و زینتهاى خود را آشکار نکنند، جز براى شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر برادر خود، یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به آن ندارند، یا کودکانى که از شرمگاه زنان بى‏ خبرند. و نیز چنان پاى بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده ‏اند دانسته شود. اى مؤمنان، همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

سوره احزاب آیه59:اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابها [روسرى ‏هاى بلند] خود را بر خویش فروافکنند، این کار براى اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است (و اگر تاکنون خطا و کوتاهى از آنها سر زده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده رحیم است.

حجاب

 هر روز باید حواسمون به حیا و عفت و پاکدامنی و حجاب باشه نه اینکه فقط یک روز رو در تقویم بهش اختصاص بدیم...

**سمیه **

عفت کلام

امروز دیدم عه من عضو گروهی در تلگرام شدم...

دیدم همکلاس محترم احیانا گروه تشکیل دادن...

کلا ما 11نفر در کلاس هستیم که فقط دوتا آقا داریم...

بقیه دخترخانما یه جا در این گروه جمع شدن...

ینی تا گروه تشکیل شد همه شروع کردن به چت کردن...

منم که حوصله حرفای بی مفهوم اینارو نداشتم گفتم کلا هیستوری رو پاک کنم...

دیدم اصلا همچین چیزی وجود نداره... ینی هرجارو گشتم نبود که نبود...

جالبه برای چت های دیگه وجود داره... نمیدونم کلا این گروه اصلا چی بود...

بعد دیدم به به چه شوخی هایی باهم دارن...

خیلی خجالت کشیدم...

یکی دیگه حرفای زشت میزنه ، نمیدونم من چرا خجالت میکشم آخه...عجبا...

شوخی ها به شدددت زشت بود...

سریع از گروه امدم بیرون...

واقعا متاسفم...

هرکدوم از ماها نماینده خانواده هامون هستیم...

احیانا وقت نکردن تربیت درست داشته باشن برای این فرزندان تحصیل کردشون؟!!!!

واقعا در شان و شخصیت یه دختر مسلمان هس که همچین کلمات زشتی بگه؟

یه سری استیکر هم فرستاده بودن که اونم به شدت وحشتناک...

حتی در دانشگاه هم قدم میزنم از کنار بعضی از دخترپسرا که رد میشم متوجه شوخی هاشون میشم که چقد زشته...

من یاد ندارم حتی یه جوک زشت برای دوستانم تعریف کرده باشم همیشه هم میخواستم شیطنت کنم یا بگم مثلا فلانی همچین چیزی تعریف کرد کلا نابود میشدم ازخجالت تاجایی که بچه ها میگفتن خب ما که چیزی نفهمیدیم تو کلا چیزی نگو الانه که یوهو بمیری کلا بی خیال، تعریف نکن...

من وقتی ببینم در جمعی هستم که فضای روحم لکه دار میشه سعی میکنم ترک کنم اون فضارو چه در فضای مجازی چه حقیقی...

چون تمام تلاشم اینه روح پاک باشه... قطعا لکه لکه هی جمع بشه کل روح چرکین میشه خب اینجوری روح سنگین میشه دیگه اون سبکی و رهایی رو احساس نمیکنم و از خدا فاصله میگیرم...

کلا در زندگیم به تعداد انگشت های دستم دختر و پسر دیدم که عفت کلام داشتن و چقددد از رابطه باهاشون لذذذذت بردم...

باکسی رابطه داشته باشیم که یاد خدا بیوفتیم...

و دعا کنیم برای هدایت اینجور آدما...

لبخند مهربان ترین...

امام صادق (ع) : زبان خود را از کلمات زشت و رکیک محافظت کن.

۲ نظر
**سمیه **

از محبت خارها گل می شود...

امشب زنگ زدم به عمه جانم که حالشونو بپرسم...

پیر هستند و مریض و بچه هم ندارن...

وقتی گوشی رو برداشت، گفتم خواب که نبودین؟

گفتن نه،تنها هستمو همسر رفتن مسجد نماز و منم تازه نماز خوندم و دراز کشیده بودم...

ناراحت شدم گفتم ببخشید بدموقع زنگ زدم به خاطر زنگ از جاتون بلند شدین تا گوشی رو بردارین...

بامهربونی گفتن نه اشکالی نداره...

حسابی باهم حرف زدیم...

دلش شاد شد...

هروقت هم میرم منزلشون اجازه نمیدم از جاشون بلند شن میگم شما فقط دستور بده چه کنیم بقیه کارا با ما جوونا...

البته داداشام حسابی بهش سرمیزنن و اگه کاری داره انجام میدن...

خوبه یه وقتایی به بزرگای فامیل زنگ بزنیمو حالشونو بپرسیم...

بهشون سربزنیم و بهشون کمک کنیم...

اونا جز محبت و احترام چیزی از ما نمیخوان...

برای خدا هم شده دل این عزیزان رو شاد کنیم...

واقعا از24ساعت چند دقیقه هم وقت نداریم برای این کارا؟!!!

وقتی ازاین دنیا رفتن گریه بی فایده ست...

به قول مادر عزیزم بارفتنشون از این دنیا خیروبرکت از کل فامیل میره...

از مادر یادگرفتیم که وظیفه ماست بریم سربزنیم و احترام بذاریم....

به نظرم خوبه یه سری کارای خوبی که انجام میدیم تبلیغ کنیم تا تلنگری باشه برای بقیه...

خدا میبیند...مهربان باشیم...

مهربان باشیم...

۲ نظر
**سمیه **

الودود

دعای جوشن کبیر رو خیلی دوس دارم

و یادگرفتم که میشه همیشه این دعا رو خوند

خیلی به من آرامش میده خصوصا این فراز:

اى دوست آن کس که دوستى ندارد

اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد

اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد

اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد

اى رفیق آن کس که رفیق ندارد

اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد

اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد

اى مونس آن کس که مونسى ندارد

اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد

اى همدم آن کس که همدمى ندارد

رییس من خداست...

خدای مهربانم ای رفیق،همراهم باش...

رییس من تویی...

باوجود تو محکم تر از همیشه قدم میزنم در جاده پرخطر زندگی...

من رفیقی جز تو ندارم...

وقتی تو را دارم همه دنیا را دارم...

همه دنیای من تویی...

با من بمان برای همیشه...

دوست داشتن هایت را میفهمم...

دوستت دارم...

**سمیه **

خانه دوست کجاست...

عباس کیارستمی عزیز در فرانسه درگذشت و امروز به خاک ایران سپرده شد...

کسی که فراموشش کرده بودیم... ازین ناراحتم که بعضیا وقتی از این دنیا میرن تازه عزیز میشن... هرچند این هنرمندان عزیز همیشه زنده هستن در قلب ما...روحش شاد...

کسی که فقط کارگردان نبود...

کیارستمی عزیز دنیا دنیا هنر داشت... عکاسی...نقاشی...موسیقی.... و...

بارها و بارها فیلم خانه دوست کجاست، رو دیدم... پر از عشق و زندگی بود...

خانه دوست کجاست

یه سکانسی از فیلم طعم گیلاس ساخته این هنرمند عزیز هس که من خیلی دوسش دارم و به نظرم هر روز باید این سکانس رو دید و قابل تامل و البته تلنگر خوبی هس...

از دست ندین، این سکانس عالی رو حتما ببینید : طعم گیلاس

 

هنرمند عزیز

 دیالوگی ماندگار در فیلم کپی برابر اصل ساخته کیارستمی عزیز :

(ژولیت بینوش) :

خواهرم با ساده ترین مرد روی زمین که بهترین مرد زندگیش بوده ازدواج کرده.شوهرش لکنت زبون داره.خواهرمو صدا میکنه : م م م م ماری.

خواهرم همیشه میگه زمان تولدش اسمش رو اشتباه نوشتن و تلفظ دقیق اسمش اینه : م م م م ماری!

کیارستمی

عباس کیارستمی :

بسیاری عاشق... بسیاری معشوق...

اما...

عاشق و معشوق انگشت شماری...

۲ نظر
**سمیه **

الحفیظ

خب خدارو شکر که بالاخره بعد از چند روز آتش پتروشیمی ماهشهر خاموش شد...

فقط یه جایی در خبرها شنیدم که مثل اینکه بالگرد مخصوص آتش نشانی نداشتن برای خاموش کردن این آتش عظیم در اون مکان به شدت خطرناک اما از نظر صنعتی مهم... واقعا چرا آخه؟ اینکه میگن از کل دنیا عقبیم در هر زمینه ای،اینم یه نمونش... واقعا نمیدونم چی بگم فقط خیلی اعصابم بهم ریخت...البته خدا حفظ کنه تمام آتش نشانان  عزیز رو که زحمت کشیدن...

یه سری از مهمونای برنامه ماه عسل امسال، آدم هایی بودن که شغل های خیلی سختی داشتن... من کامل اون برنامه رو ندیدم... فقط یکی از مهمونا فکر کنم در عمق آب باید لوله های نفت رو چک میکردن... خب این کار خیلی سخته... و همسرش میگفت که من شوهرم رو سالی چند بار فقط میبینم...!!!!

و کاش خانواده هاشون قدر بدونن...

خدای مهربانم در پناه خودت حفظ کن تک تک عزیزانی که در این کشور کار میکنن خصوصا اونایی که شغل های به شدت سخت و خطرناکی دارن مثل کار کردن در صنعت نفت... که ظاهرا میگن فلانی چون کارش مربوط به نفت هس خب وضعش که توپه کلا اسم نفت میاد همه فقط پول رو میبینن و طبق معمول ادما فقط به ظواهر نیگا میکنن...

قطعا خیلی شغل ها هس که اصلا ما نمیدونیم که همچین شغل سختی هم هس... و اگر تلاش شبانه روزی این عزیزان نباشه صنعت کشور قطعا یه جای کارش میلنگه...

خدای مهربانم محافظ تک تک این عزیزان در کشور ما باش...

الحفیظ...

خبری نیست

به جز

تنگی دل در اینجا

خبری هست اگر پیش شما

بسم الله...

۱ نظر
**سمیه **

روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست...

عید فطر بر همه مسلمانان مبارکا...

الهی همه از ته دل شاد باشن...

الهی دلا بدون کینه و صاف و پرمهرباشه...

الهی همه به هم عشق بورزیم و به هم ابراز محبت کنیم...

الهی همه هوا همو داشته باشیمو به هم کمک کنیم...

الهی همه در حق هم همیشه دعای خیر کنیم...

الهی همه حواسمون به امام عصرمون باشه...

و هزاران دعای قشنگ دیگه...

عیدفطر مبارکا...

ناز شوال همین امشب و فرداست ولی،

تاابد رویت روی تو بعید است،بعید...

(فاضل نظری)

دیدار روی تو...

این کشور و آن کشور و سی روز مهم نیست

هرجا که تو رویت بشوی عید همان جاست

(یاسر قنبلرلو)

زندگی... خدا...مهربانی...

مهربان باشیم...

۴ نظر
**سمیه **

النور

خدای مهربانم خواننده این کلبه کوچک تویی...

مخاطب من تویی...

مینویسم برای دل خودم... برای تو...حرفای خصوصی که فقط تو میفهمی و قاضی فقط تویی... و ثبت میکنم تا روزی یادم باشد که بزرگ شدن و رشد کردن روح به همین راحتیا نیس...

دلم گرفته ازاین که این ماه داره تموم میشه...

با اینکه در این ماه امتحان های زیادی شدم و روحم واقعا مچاله شد و صبوری کردمو صبوری کردمو صبوری...

و اگر تو نبودی... نگاه و آغوش گرم و پرمهرت نبود چه میکردم...

یاد فرمایش امام سجاد افتادم در دعای وداع این ماه عزیز که خدایا تموم شدن این ماه مثل مصیبتی میمونه برای ما و بهمون صبر بده...

و باید گریست به حال خودمون که این ماه عزیز و پربرکت داره تموم میشه...

خداجونم کمک کن تموم اون حس های خوبی که دراین ماه داشتیمو کارای خوبی که انجام دادیم در ماه های دیگه هم ادامه داشته باشه...

خداجونم،رسول مهربانی ها فرمودند بدبخت و بیچاره ست اونی که این ماه تموم بشه و هنو بخشیده نشده...

خداجونم نمیخوام من جز اون بیچاره هاباشم...

من امیدم به کریم بودنت هست...

خداجونم وقتی داشتم  میرفتم کربلا وقتی از همه عالم و آدم حلالیت خواستم خیلیاشون بهم خندیدن گفتن تو و حلالیت؟!!!مگه تو بدی هم بلدی؟!!!! خداجونم من هیچی نمیدونم...هیچی... فقط اینکه ممنون ازاین همه عزت و آبرو و ازین همه ستارالعیوبی...

خداجونم اگر من باعث رنجش دل کسی شدم...یا اینکه در خلوتش اشک ریخت یا آرامش رو از زندگیش گرفته باشمو روحمم خبرنداشته باشه خدایا منو ببخش و آرامشی از جنس خودت به قلب من و اون آدما عطا کن...

خداجونم در این ماه پرده رفت کنار و یه سری حقایق برام روشن شد تازه از خواب بیدارشدمو دیدم تو این همه مدت در توهم به سر میبردم و هرآنچه که من فکر میکردم سرابی بیش نبود... یاد روز قیامت افتادم که پرده ها میره کنار و تازه آدم از خواب بیدار میشه...

خدا جونم به خاطر دوست داشتن زیادی من و البته که پاک و پاک و پاک بود و فقط تو میدونی و میفهمی که خالص بودن چیزی ینی چی و حساسیت های بیجای من و بعضی از کج فهمی های من و عدم آگاهی من در یه سری از روابط که در نهایت منجر شده به ناآرامی بعضی از دوستانم،منو ببخش و امیدوارم دوستانمم منو ببخشن...

خداجونم فقط و فقط و فقط تو از درون من و نیات من خبر داری و اصراری ندارم اینکه خودمو ثابت کنمو اینکه اطرافیانم،دوستانم منو درک کنن...

خدای مهربانم تواین مدت خیییییییییییلی درد کشیدم خیلی زیاد... بماند که بعضیا گفتن واقعا بعضی چیزها و بعضی آدما اینقد ارزش ناراحتی ندارن و خدای خوبم من همچنان اصرار ندارم که اونا عمق درد منو بفهمن چون آدما اکثرن سطحی نگر هستن  و فقط از یه زاویه به قضایا نگاه میکنن و از خیلی چیزا بیخبرن و نمیشه خیلی چیزارو بهشون فهموند و کلا بی فایده...

خدای مهربانم همین که تو منو درک کنی کافیه...همین که تو منو میبینی کافیه...

خداجونم اگر کسی رو در ذهنم قضاوت کردم منو ببخش چرا که من از درون زندگی خیلیا خبر ندارمو ممکن از روی ناآگاهی چیزی از ذهنم عبور کرده که درست نبوده...

خداجونم درسته هر روز و هرشب تو وجود داری و در رحمت تو هیچ وقت بسته نمیشه اما دلم میخواد این لحظات آخر رو به خوبی درک کنم...

خداجونم لحظه ای منو رها نکن هم از خودت هم از اهل بیت هم از قرآن ...

کمک کن قدر همه نعمت هایی که بهم دادی رو بدونم...

یه وقتایی آدم یه حرفایی میزنه به کسی بعد پشیمون میشه اما خب دیگه فایده نداره دیگه گفته شد... خداجونم کمک کن بیشتر حواسمون به این زبان باشه...

یه حرفایی هم از جنس خداحافظی زده میشه... و من مثل همیشه از کلمه خداحافظی متنفرم چرا که یک عمر من فقط داشتم پشت هم خداحافظی میکردم از خیلیا که برام خیلی عزیز بودن و من هربار شکستم و هربار بخشی از وجودم از من کنده شد و رفت و هییییییییچ خبری ازشون نشد که نشد... خداجونم قلب ناآرامم رو آرام کن با قدرت و مهربونی خودت و پناهم باش...

خداجونم در این ماه به تنهایی عمیقی که یک عمر دچارش هستم بیش از پیش پی بردم...

چه آدمایی که خیلی برام عزیز بودن و خیلی براشون ارزش و احترام قائل بودم و چه شب ها تا صبح که باهم حرف زدیمو تک تک اون ثانیه ها که باهم بودیم برام چقد حرمت داره و مهم هس و خداجونم همش در حضور تو با اجازه تو بود و همشو ثبت کردی اما خدای خوبم چی رو میخواستی بهم بفهمونی؟اینکه همشون موقت هستن؟اینکه اول و آخر و ظاهر و باطن و همه چی و همه چی و همه چی فقط تویی و تو؟آدمایی که هییییییییییچ وقت نباید منتظر این باشم حتی حالی از من بپرسن  حتی فقط در حد یه جمله حتی از ته دلشون نباشه...منم که نمیتونم حالی ازشون بپرسم حتی بمیرم از دلتنگی و نگرانی،چرا که بافهمیدن یه سری حقایق بعضی آدما رفتارشون با ما عوض میشه و منم سعی میکنم حق بدم بهشون و حفظ حرمت کنم و با تمام عشقی که در وجودم هس براشون آرامش بخوام... خداجونم میخواستی بفهمم و من فهمیدمو و هرفهمی هم خیلی درد داره و اصلا بدون درد که نمیشه فهمید...

خداجونم یادته کربلا بودم در حرم امام حسین همون انسان عظیمی که فقط و فقط و فقط تو کامل میشناسیش، همون جایی که دلمو اونجا گذاشتمو امدم، من چقددددد خلوت کردمو چقد اشک ریختم به خاطر خیلی از ایرادهام  که باعث اذیت و آزار دوستانم شده و فقط تو میفهمی و میدونی که از رو بدجنسی و بدذاتی نبوده و فقط تو از ذات آدما خبر داری...و خدایا خودت شاهدی چه قول و قرارهایی اونجا داشتم که واقعا اصلاح کنم به کمک تو... خداجونم همچنان سفت و سخت اصرار دارم که اصلاح شه ...من میخوام و این خواستن خیییییییییلی مهمه و اعتقادی هم به این ندارم که بعضی از صفات از آدما جداشدنی نیس... خداجونم پس کمکم کن که تغییر کنم و روز به روز اخلاقم بهتر بشه تا ازم راضی باشی...

خداجونم کمک کن همون طور که یک عمر تلاش کردم پاک و باحیا و پاکدامن زندگی کنم،بقیه روزای عمر من هم همین طوری و به همین تلاش سپری بشه...

خداجونم معلوم نیس ماه رمضون سال بعد باشم یا نه چرا که من مسافری بیش نیستمو اینجا محل گذر و فقط تو از آینده خبر داری،پس کمک کن قدر لحظات زندگی رو باتو و کنار تو خوب درک کنم...

همون طور که هرشب قبل خواب باید حساب کنیم و مرور کنیم کل روزمون رو، من آخر این ماه خیییییلی مرور کردم همه اتفاق هایی که افتاد و بر من چه گذشت و من در حضور تو در این ماه عزیز چه کردم ... خداجونم امیدوارم شب عیدی تسویه حساب خوبی باهم داشته باشیم و به من عیدی خوبی عطا کنی...

خداجونم ممنون از اینکه منو میبینی... ممنون ازاینکه منو میشنوی... ممنون از توجه  و اعتنای تو... ممنون از حس پاکی که در من به وجود آوردی و ارتباط روحی منو با روح آدمایی از جنس خودت برقرار کردی و ممنون بابت تجربه حس خوب و پاک و ازجنس خودت...ممنون ازاین همه وارش مهر تو که همیشه بر من باریدی... بیا روی ماه تو رو ببوسم...

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند...

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند

**سمیه **

البصیر

دیروز نزدیک غروب بود که در جاده دریا بودیم...

جاده ای رویایی که دوطرفش شالیزار...

بوی شالیزار فوق العاده بود...

صدای شهید استاد مطهری از رادیو قران ماشین داداشم میومد...

استاد گفتن: "خدا وقتی بنده اشو خیلی دوس داره در سختی های زیادی فرو میبره...

هدف خدا اینه که بنده یاد بگیره چطور از اون سختی بتونه نجات پیدا کنه...

ورزشکارها میرن باشگاه که بدنشون ورزیده بشه... روح ما هم نیاز داره ورزیده بشه... ازطریق این سختی هاس که ورزیده میشه و رشد میکنه...

 اینکه در قران هس که ما انسان رو در رنج آفریدیم...اینه که باتحمل سختی ها به وجود امدیم...

انسان بدون سختی در این دنیا زندگی اش تباه می شود..."

همین طور که غرق در دیدن شالیزار و غروب آفتاب بودم ازین حرفای شهید مطهری یاد حرف استادم افتادم که خدا همش اصرار داره ما بفهمیم... و اینکه هر آگاهی درد دارد... بدون درد به فهم و آگاهی نمی رسیم...

برای چندمین بار تجربه کردم که شب کنار دریا قدم بزنم...

آسمان به شدت ابری اما ستاره ها هم مشخص بودن...

یاد شعر زنده یاد استاد بهبهانی افتادم : ستاره ها نهفته در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن...هوای گریه بامن...

و دریا همچو قلب من به شددددت ناآرام...

دلم میخواست فریاااااااااااااد بزنم...

کاش منم مثل برادرزاده هام از ته ته ته ته دلم میخندیدم و کنار اون آشفتگی آب به هوا میپریدم...

تداعی بعضی خاطرات از سرطان هم بدتره...آره از سرطان... بی خبری هم جز بدترین دردهای این دنیاست... بعضی خاطرات مشترک با بعضی از آدما(دریا... عکس... شنیدن صدای یک دوست... دل... شب... آسمان... حس خوب... درددل... و...) آدمو ذره ذره میکشه... یه جور مرگ تدریجی...

کنار بزرگترین دریاچه دنیا افطاری خوردن هم عالمی دارد...

امدیم خونه تیوی برنامه خندوانه داشت نشون میداد که علی انصاریان که برادرزاده حاج اقا انصاریان هستن، مهمان برنامه بودن با چنتا از دوستاشون که همه از قدیمی های پرسپولیس بودن... و یه چیز خیلی جالب که هر سه تاشون از سختی های زندگیشون گفتن و مثلا علی با افتخار گفت من بچه پایین شهر تهرانم در بازار کار میکردم و با سختی به اینجا رسیدم...

واقعا همین طوره اینکه اکثر ادمای بزرگ حالا در هر رشته ای یا پدر نداشتن یا پول نداشتن یا.. خلاصه خیلی سختی کشیدن تا بزرگ شدن...

علی یه خاطره تعریف کرد از خدابیامرز پدرش :  "وقتی فهمیدم پدرم مریضه تا چند ماه اول که کسی جز من خبر نداشت و به مرور تمام اختیارش رو از دست داد و بدن کلا از کار افتاد و من پدر رو میبردم حموم میشستم و لذت میبردم اینطور در خدمت پدرم هستم و اگه یه روزی تو زندگیم مشکلی پیش بیاد و به مویی بند بشه مطمعنم که پاره نمیشه چون اون بالاییه داره میبینه..."

خیلی حرف علی به دلم نشست...آفرین... دقیقا همینه... گاهی تمام دلخوشی زندگی من هم اینه خدایا تو میبینی... تو همه چیز رو دیدی و ثبت کردی... تو از همه نیات من آگاهی...

اینکه میگن خدا جای حق نشسته دقیقا همین حرف آقای علی هس...

آفرین به این پسر که اینطور با افتخار از وظیفه ای که داشت صحبت میکرد...

داشتم باخودم فکر میکردم که از دیروز و دیشب من چقد درس ها یاد گرفتم و روزی که چیزی یادنگیریم از باطل ترین روزهاست...

همه چیز دراین عالم درس هست از اون شالیزارها تا دریا و...

خدایا به تو پناه میبرم... آرامشی از جنس خودت به قلبم عطا کن...

۰ نظر
**سمیه **

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

اندر حکایت یک عدد دانشجوی ارشد :

این ترم که درواقع ترم دوم بودم چهارتا درس داشتم که یکیش فلسفه آموزش و پرورش بود...

دومین امتحانم بود اما اولین درسی بود که نمرش امد...

وقتی نمره رو دیدم شوک بهم وارد شد...

البته بعدا فهمیدم کل کلاس نمره بدی گرفتن...

واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم... کاملا گیج بودم...

انتظار نمره بد داشتم اما نه دراین حد...

خیلی تردید داشتم که برم با استاد حضوری حرف بزنم یا نه...

برم بهش بگم من واقعا ایام امتحانات مشکل داشتم و تمرکز نداشتم...

خلاصه باکلی کلنجار باتوکل بخدا رفتم دانشگاه...

اول رفتم اتاق مدیر گروه یا همون استادراهنمای بنده برای پروژه پایان نامه من...

گفتم اقای دکتر میتونم باشمامشورت کنم؟

گفتن بفرمایید در خدمتم...

گفتم استاد ما کلا فلسفه خرابکاری کردیم...

اقای دکتر همین طور دهنش باز بنده رو نیگا میکردن...

منم از خجالت نابود شدم...

گفت ای وای... اخه چرا...

گفتم نمیدونم فقط اینو میدونم من و چنتا از بچه ها واقعا مشکل داشتیم اینطور نبوده که درس نخونیمو تنبلی کرده باشیم...

گفتم به نظر شما برم با اقای دکتر حرف بزنم؟

گفتن آره چرا که نه چون هر دانشجویی حق داره خصوصی با استادش حرف بزنه و از مشکلاتش بگه...

بعد گفتم استاد یه چی دیگه بگم؟

گفتن چی؟

سرمو انداختم پایین گفتم امتحان شمارو هم کلا خرابکاری کردیم و الان من به نمایندگی از طرف همه امدم اینجا..

اینجا دیگه دکتر شروع کرد به تند تند حرف زدن: نه واقعا شماها درس نمیخونید... شماها اصلا معلوم نیس حواستون کجاس... شماها همش درگیر حواشی هستین و به درس اهمیت نمیدین... اصلا دوترم پشت هم مشروطی اخراج میشین و...

گفتم اقای دکتر من اون ترم معدلم خوب شد و حتی درس شمارو 17 شدم و اینجا  دیگه بغض کردم گفتم من واقعا مشکل داشتم و هرچهارتا امتحان رو بد نوشتم...

اقای دکتر ناراحت شد بادیدن بغض من سرشو انداخت پایین گفت فعلا دارم برگه کارشناسیارو نمره میدم بعدش برم ببینم شماها چه کردین،گفت حالا آروم باش برو ببین فلسفه رو چه میکنی...

یکی از بچه ها هنو نرفته بود شهرش ازش خواهش کردم دوتایی بریم اتاق استاد فلسفه...

انگاری  هم روم نمیشد با اقای دکتر حرف بزنم هم یه کوچولو میترسیدم که ایشون عصبانی بشه...

دوستم لطف کرد بامن امد...اما گفت سمیه توشروع کن به حرف زدن چون من خیلی میترسم...

خلاصه رفتیم و ایشون مثل همیشه لبخند زدن و گفتن بفرمایید...

گفتم استاد امدیم درباره نمره فلسفه حرف بزنیم...

گفت بفرمایید بشینید...

دوستم سریع نشست...

اما من گفتم حالم خیلی خوب نیس استاد اصلا نمیتونم بشینم...

گفت نه راحت باش اینجوری بهتر میتونیم باهم بحث کنیم...

بااجازه ایشون نشستم... من کلا احترام خیلی زیادی برای استادها قائلم خصوصا اگه سنشون بالا باشه و موهاشونم سفید باشه همیشه میگم حرمت این موهای سفید رو نگه داریم...

گفتم استاد من نیومدم اینجا چند نمره مفت از شما بگیرمو خوشحال برم خونه... امدم به من کمک کنید نه تنها من بلکه کل کلاس...چون بچه ها همه رفتن شهرشون فقط من اینجا زندگی میکنم...

استاد با مهربونی تمام و لبخند همیشگیشون گفتن خیلی خوبه... باشه بیا باهم این مشکل رو حل کنیم...

اینجا من هنگ کردم... گفتم خدای من... عجب استادی... برای اولین بار همچین استادی میبینم که درباره نمره اینطور بامن حرف زد...

استاد گفت شما جای من...چی پیشنهاد میدی؟

گفتم استاد من الان گیجم درشوک به سر میبرم امدم که شما پیشنهاد بدین...

گفت اگه کلا مثلا پنج نمره به همتون بدم با خودم در درون خودم به عنوان یک معلم(حتی نگفت به عنوان یک استاد) به چالشی برمیخورم و نمیتونم پاسخگوی وجدانم باشم... چون من تازه چند نمره به همه دادم که این شدین...!!!!!!!!!!!!حالا فکر کن بازم چند نمره دیگه بدم...

اینجا من رسما از خجالت تامرز نابودی پیش رفتم...

گفتم استاد ینی دراین حد؟ پس این همه نوشتیم و تحلیل کردیم چی؟

استاد گفتن من حاضرم برگه هاتون رو بیارم حیف الان تو ماشینمه و بشینیم درباره تک تک پاسخ های شما باهم بحث کنیم...!!!!!!

ایشون گفتن پس بهترین راه حل اینه چون تا 5مرداد وقت هس نمره رو تایید کنیم پس من یه امتحان دیگه از همه شما میگیرم....

استاد گفت نظرت چیه؟

گفتم استاد عالیه من کاملا موافقم...

گفت پس برو به بقیه هم بگو ببین نظر اونا چیه بعد بهم زنگ بزن بگو درنهایت چی شد...

استاد گفت فکر نکن من خوشحالم شما نمره های بدی گرفتین،من میفهمم مشکل داشتی الان اوضات خوبه؟

گفتم تقریبا خوبه...

گفت الان میتونی درس بخونی؟

گفتم تمام تلاشمو میکنم...

گفتم استاد سوالا چطوره؟

گفت دوس داری چطوری باشه؟

گفتم نمیدونم فقط میخوام بدونم مثل سوالای امتحان قبلی هس...

گفت بیشتر مباحث تربیتی رو بخونید نه مباحث فلسفی چون  رشته شما روانشناسی تربیتی هس و مباحث تخصصی فلسفه رو تخصص ندارین و من از شما نمیخوام...پس فقط بادقت مباحث تربیتی و آموزش و پرورش  و مدرسه و معلم و برنامه درسی و اینارو بخونید و برام تحلیل کنید...

باورم نمیشد یه ادم اینقد مهربون و با اخلاق و منطقی باشه...

یه استادی که میتونس منو از بالا ببینه و بگه به دلیل اینکه من مدیر تحصیلات تکمیلی کل دانشگاه هستم واس چی امدی قسمت اداری دانشگاه الان من کار دارم برو بعدن بیا اتاق من در دانشکده... میتونس بگه همینی که هس به من ربطی نداره نمره شما پایین شد... میتونس بگه از کجا معلوم راست میگی که ایام امتحان مشکل داشتی... میتونس با عصبانیت بامن حرف بزنه...

اما ایشون مثل همیشه بسیااار مهربون...

اینکه میگن فلسفه درواقع درست اندیشیدن رو یادمیده دقیقا من در استاد اینو دیدم که چقد منطقی باقضیه برخورد کردن...

ایشون موقع خداحافظی به خاطر من از جاش بلند شد و منم بهش نزدیک شدم گفتم استاد ممنون ازینکه منو شنیدین...ممنون ازینکه بهم توجه کردین و برام وقت گذاشتین...

برگشت بهم گفت مگه من جلادم؟

گفتم نه استاد... شماخیلی هم مهربون هستین اما خب من از سال 84تا الان دانشجو هستم و در دانشگاه های مختلف درس خوندم و استادهای خیلی زیادی در زندگیم دیدم بعضیا حتی اجازه نمیدادن ما حرف بزنیم...

استاد گفتن اونا دیگه استاد نیستن... نمیشه اسمشونو استاد گذاشت...

اون روز خیلی خوشحال از اتاق اقای دکتر امدم بیرون و ایشون درس های بزرگی به من یاد دادن با این منش و رفتارشون...

و استاد فلسفه دیگه در ذهن من و قلب من حک شده تا ابد...

یه استادی که همیشه در طول ترم برام دل نشین بود چرا که هم آرامش ایشون رو دوس داشتم هم اینکه ایشون  خیلی ادم باسواد و البته خیلی هم ادم تمیزی بودن همیشه لباسای تمیز و مرتب و اتوکشیده میپوشیدن و به نظرم این در روحیه دانشجو خیلی موثر چون استادا کلا زیر ذره بین هستن...

در دین ما هم چقد تاکید شده در تمیزی و مهربونی و لبخند و... همه اینارو من یکجا در اقای دکتر دیدم...ایشون رو صرفا یه استاد نمی دیدم همش به چشم من یه پدر مهربانی بودن که همیشه لبخند داشتن و تو اووووج مهربونی و آرامش به موقع جدی هم بودن و حسابی از ایشون حساب میبردیم و به نظرم مرد یعنی همین...

هیییییییییییییییییییییییچ وقت نمره نشون دهنده سواد و توانایی ادما نیس...

یه درس دیگه که خداروشکر من پاس شدم اما چنتا از بچه ها افتادن... فهمیدم یکی که اعتراف کرده بود هیچ کتابی رو تاحالا نخونده پاس شده... گفتم اخه چطور ممکنه؟گفتن چون کاملا از روبرگه یکی از بچه ها نوشته و پاس شده...

اینم دانشجوهای این مملکت... اون وقت میگن معدل خیلی مهمه... یک عدد انگاری کل سواد و توانایی یک انسان رو میسنجه...

از طرفی داداش کوچیکم بهم میگفت تو که دانشجو ارشد دانشگاه دولتی هستی و با اون رتبه و همچین دانشگاهی ... پس کلا نمره هات باید بیست باشه...

گفتم بچه جون سطحی نگر نباش... هرقضیه ای ریشه و عمق داره و باید آنالیز بشه و قطعا در طول تحصیل مشکلاتی پیش میاد که دانشجو تمرکز نداره و این ربطی به دانشگاه و رتبه و اینا نداره...ممکن در بهترین دانشگاه های دنیا هم برای بهترین دانشجوها هم مشکلاتی پیش بیاد...

همه اینارو با جزییات اینجا نوشتم یادگاری تا اگه بعدها در قید حیات بودم پروسه سختی هامو ببینم که چطور مدرک گرفتم...

خدا بزرگ است...

۱ نظر
**سمیه **

السمیع

ای مهربان ترین کم کم ماه زیبای تو داره تموم میشه و نمیدونم سال بعد ماه رمضون هستم یا نه...

خداجونم حس و حال  خوبی که در این ماه دارم کمک کن در ماه های دیگه هم حفظ بشه...

خدا جونم کمک کن همچنان بتونم به دیگران کمک کنم همه جوره...

گاهی میگم ما ادما نیاز داریم به کمک کردن به دیگران... این نیاز در من که خیلی زیاده...

یه وقتایی تو اوووووج درد هستی و روح خیلیا خبر نداره که چقد داغونی اما بهت پناه میارن و از حال بدشون برات میگن...

گاهی میگم عجب سنگی هستم من... چطور منفجر نمیشم... خودم تو اوج درد بعد اون وقت بعضیا میان دردهایی میگن که وحشتناکه و جالبه فقط هم به من میگن...

اینجور موقع ها میتونم بگم: به من چه آخه...من خودم کلی گرفتاری دارم... ولش کن بابا... حوصله ندارم...

در صورتی که بیشتر تلاش میکنم تا برای خدا هم شده کمکی کنم... به قول یکی از استادام بدترین جمله اینه که به دیگران بگی : مشکل خودته...!

یه متنی امروز میخوندم :

"مشکلات زندگی هر کسی به اندازه ظرفیتشه،به اندازه تحملشه...

وقتی یکی از درداش واست میگه،نگو خوشی زده زیر دلش،نگو اگه زندگی فلانی رو داشت چیکار میکرد...

شاید اون درد یا اون مشکل کوچیک باشه،اما امونشو بریده که به زبون امده...

وقتی یکی از درداش واست میگه،نگو چی بگم والا...

بگو: میفهممت

درسته که نمی فهمی... ینی نمی تونی بفهمی دردی رو که تجربه نکردی... ولی بگو میفهممت!

دلداری دادن که هیچ، کاش حداقل یادبگیریم چطوری به درددل دیگران گوش کنیم!"

وقتی این متن رو خوندم یاد خودم افتادم که آغوش من همیشه به روی دیگران باز حتی تو اوج گرفتاریام...

و همیشه  اون ادم رو تایید میکنم... میپذیرم اون ادم رو... همیشه هم میگم حق باتوست و میفهممت...

بعد که تو رابطه بامن احساس امنیت و آرامش کرد کم کم اگر مسیری که داره اشتباه میره با محبت بش تذکر میدم نه اینکه سرزنش کنم کلا پشیمون شه از درد دل کردن...

با اینکه خودم نسبت به دیگران اینطورم اما دیگران نسبت به من اینطور نیستن و تجربه های تلخی دارم ازینکه دردهامو به دیگران گفتم ینی طرف حتی یک لحظه هم فکر نمیکنه به حرفام چنان منو رگبار میبنده به نصیحت و سرزنش و گاهی اوقات هم چشماشونو میبندن هرچی تو دهنشون هس بارت میکنن و درعرض چند ثانیه با دیدن مثلا پیام هاشون کلا نابود میشی...

اینجاس که به خدا پناه میبری و میگی حواسم باشه دردامو فقط به تو بگم چون قاضی فقط تویی و تو از عمق وجودم آگاهی و هیچ برچسبی بهم نمیزنی و از نیاتم آگاهی...

خدا میبیند...مهربان باشیم...

**سمیه **

دعای دل نشین افتتاح

اَللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِک وَ أَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّک وَ أَیقَنْتُ أَنَّک أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فِی مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ فِی مَوْضِعِ النَّکالِ وَ النَّقِمَةِ وَ أَعْظَمُ الْمُتَجَبِّرِینَ فِی مَوْضِعِ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظَمَةِ اللَّهُمَّ أَذِنْتَ لِی فِی دُعَائِک وَ مَسْأَلَتِک فَاسْمَعْ یا سَمِیعُ مِدْحَتِی وَ أَجِبْ یا رَحِیمُ دَعْوَتِی وَ أَقِلْ یا غَفُورُ عَثْرَتِی فَکمْ یا إِلَهِی مِنْ کرْبَةٍ قَدْ فَرَّجْتَهَا وَ هُمُومٍ [غُمُومٍ] قَدْ کشَفْتَهَا وَ عَثْرَةٍ قَدْ أَقَلْتَهَا وَ رَحْمَةٍ قَدْ نَشَرْتَهَا وَ حَلْقَةِ بَلاءٍ قَدْ فَککتَهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لا وَلَدا وَ لَمْ یکنْ لَهُ شَرِیک فِی الْمُلْک وَ لَمْ یکنْ لَهُ وَلِی مِنَ الذُّلِّ وَ کبِّرْهُ تَکبِیرا. خدایا، من با سپاس تو ستایش را آغاز می‌کنم و تویی که با کرمت به سوی درستی توجّه دهی، و یقین دارم که در جای عفو و رحمت مهربانترین مهربانانی. و در جایگاه مجازات و انتقام، سخت‌ترین کیفرکننده‌هایی، و در موضع بزرگ‌منشی و عظمت بزرگترین جبّاری، خدایا در خواندنت، و در درخواست از حضرتت به من اذن دادی، پس‌ای شنوا بشنو ستودنم را، و‌ ای مهربان اجابت کن دعایم را، و‌ ای آمرزنده بیامرز لغزشم را، ای خدای من چه بسیار سختی‌هایی که گره گشودی، و اندوه‌ها که برطرف کردی، و لغزشها که آمرزیدی، و رحمت که گستردی، و زنجیر بلا که باز کردی، سپاس خدای را که همسر و فرزندی برنگرفته، و در فرمانروایی شریکی برایش نیست، و سرپرستی از روی ناتوانی نداشته است، و او را بزرگ شمار بسیار بزرگ.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ بِجَمِیعِ مَحَامِدِهِ کلِّهَا عَلَی جَمِیعِ نِعَمِهِ کلِّهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا مُضَادَّ لَهُ فِی مُلْکهِ وَ لا مُنَازِعَ لَهُ فِی أَمْرِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا شَرِیک لَهُ فِی خَلْقِهِ وَ لا شَبِیهَ [شِبْهَ] لَهُ فِی عَظَمَتِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِی فِی الْخَلْقِ أَمْرُهُ وَ حَمْدُهُ الظَّاهِرِ بِالْکرَمِ مَجْدُهُ الْبَاسِطِ بِالْجُودِ یدَهُ الَّذِی لا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَ لا تَزِیدُهُ [یزِیدُهُ] کثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلا جُودا وَ کرَما إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْوَهَّابُ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک قَلِیلا مِنْ کثِیرٍ مَعَ حَاجَةٍ بی‌إِلَیهِ عَظِیمَةٍ وَ غِنَاک عَنْهُ قَدِیمٌ وَ هُوَ عِنْدِی کثِیرٌ وَ هُوَ عَلَیک سَهْلٌ یسِیرٌ. سپاس خدای را با همه ستودنی‌هایش، بر تمام نعمت‌هایش، سپاس خدای را که در فرمانروایی رقیبی ندارد، و برای او در کارش نزاع کننده‌ای نیست، سپاس خدای را که در آفرینش شریکی ندارد، و در بزرگی شبیهی برای او نیست. سپاس خدای را که فرمان و سپاسش در آفریدگان جاری است و بزرگواری‌اش با کرمش آشکار است، و دست لطفش به سخاوت گشوده، خدایی گنجینه‌هایش نقصان نپذیرد، و بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید، همانا او عزیز و بسیار بخشنده است، خدایا اندک از بسیار از تو درخواست می‌کنم، با نیاز شدیدی که مرا به آن است، و بی‌نیازی تو از آن دیرینه است، و آن اندک نزد من بسیار است، و برای تو هموار و آسان.
اَللَّهُمَّ إِنَّ عَفْوَک عَنْ ذَنْبِی وَ تَجَاوُزَک عَنْ خَطِیئَتِی وَ صَفْحَک عَنْ ظُلْمِی وَ سَتْرَک عَلَی [عَنْ] قَبِیحِ عَمَلِی وَ حِلْمَک عَنْ کثِیرِ [کبِیرِ] جُرْمِی عِنْدَ مَا کانَ مِنْ خَطَای [خَطَئِی] وَ عَمْدِی أَطْمَعَنِی فِی أَنْ أَسْأَلَک مَا لا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْک الَّذِی رَزَقْتَنِی مِنْ رَحْمَتِک وَ أَرَیتَنِی مِنْ قُدْرَتِک وَ عَرَّفْتَنِی مِنْ إِجَابَتِک فَصِرْتُ أَدْعُوک آمِنا وَ أَسْأَلُک مُسْتَأْنِسا لا خَائِفا وَ لا وَجِلا مُدِلا عَلَیک فِیمَا قَصَدْتُ فِیهِ [بِهِ] إِلَیک فَإِنْ أَبْطَأَ عَنِّی [عَلَی] عَتَبْتُ بِجَهْلِی عَلَیک وَ لَعَلَّ الَّذِی أَبْطَأَ عَنِّی هُوَ خَیرٌ لِی لِعِلْمِک بِعَاقِبَةِ الْأُمُورِ فَلَمْ أَرَ مَوْلًی [مُؤَمَّلا] کرِیما أَصْبَرَ عَلَی عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْک عَلَی یا رَبِّ إِنَّک تَدْعُونِی فَأُوَلِّی عَنْک وَ تَتَحَبَّبُ إِلَی فَأَتَبَغَّضُ إِلَیک وَ تَتَوَدَّدُ إِلَی فَلا أَقْبَلُ مِنْک کأَنَّ لِی التَّطَوُّلَ عَلَیک، خدایا بخششت از گناهم، و گذشتت از خطایم، و چشم‌پوشی‌ات از تجاوزم، و پرده‌افکنی‌ات بر کردار زشتم، و بردباری‌ات از فراوانی جرمم از آنچه که از خطا و گناه عمدی‌ام بود مرا به طمع انداخت، که از درگاهت چیزی را که شایسته آن از سوی تو نیستم درخواست کنم، آنچه که از رحمتت نصیبم نمودی و از قدرتت نشانم دادی، و از اجابتت به من شناساندی، پس بر آن شدم که با اطمینان بخوانمت، و با انس و میل بدون ترس و هراس از تو درخواست می‌کنم، و در انچه به خاطر آن قصد پیشگاه تو نمودم از تو ناز جویم، اگر برآورده شدن حاجتم تأخیر افتاد، از روی نادانی بر تو عتاب ورزیدم، با آنکه شاید به تأخیر افتادن روا شدن حاجتم برایم بهتر باشد، چه تو به سرانجام امور آگاهی، پس هیچ مولای کریمی را بر بنده پستی، شکیباتر از تو بر خود ندیدم، ای پروردگار من، تو مرا می‌خوانی، و من از تو روی می‌گردانم، و با من دوستی می‌ورزی و من با تو دشمنی می‌کنم، به من محبّت می‌نمای و از تو نمی‌پذیرم، گویا مرا بر تو منّت است،
فَلَمْ [ثُمَّ لَمْ] یمْنَعْک ذَلِک مِنَ الرَّحْمَةِ لِی وَ الْإِحْسَانِ إِلَی وَ التَّفَضُّلِ عَلَی بِجُودِک وَ کرَمِک فَارْحَمْ عَبْدَک الْجَاهِلَ وَ جُدْ عَلَیهِ بِفَضْلِ إِحْسَانِک إِنَّک جَوَادٌ کرِیمٌ الْحَمْدُ لِلَّهِ مَالِک الْمُلْک مُجْرِی الْفُلْک مُسَخِّرِ الرِّیاحِ فَالِقِ الْإِصْبَاحِ دَیانِ الدِّینِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی حِلْمِهِ بَعْدَ عِلْمِهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَفْوِهِ بَعْدَ قُدْرَتِهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی طُولِ أَنَاتِهِ فِی غَضَبِهِ وَ هُوَ قَادِرٌ [الْقَادِرُ] عَلَی مَا یرِیدُ الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْخَلْقِ بَاسِطِ الرِّزْقِ فَالِقِ الْإِصْبَاحِ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکرَامِ وَ الْفَضْلِ [وَ التَّفَضُّلِ] وَ الْإِنْعَامِ [الْإِحْسَانِ] الَّذِی بَعُدَ فَلا یرَی وَ قَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوَی تَبَارَک وَ تَعَالَی الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَیسَ لَهُ مُنَازِعٌ یعَادِلُهُ وَ لا شَبِیهٌ یشَاکلُهُ وَ لا ظَهِیرٌ یعَاضِدُهُ قَهَرَ بِعِزَّتِهِ الْأَعِزَّاءَ وَ تَوَاضَعَ لِعَظَمَتِهِ الْعُظَمَاءُ فَبَلَغَ بِقُدْرَتِهِ مَا یشَاءُ. و با همه این‌ها چیزی تو را باز نمی‌دارد از رحمت و احسان بر من، و تفضّل به جود و کرمت بر این بنده، بر بنده نادانت رحم کن، و با فزونی احسانت بر او جود آور، زیرا تو بخشنده کریمی، سپاس خدای را خدای مالک سلطنت، روان‌کننده کشتی، تسخیرکننده بادها، شکافنده سپیده، حکم‌فرمای روز جزاء پروردگار جهانیان. سپاس خدای را بر بردباری‌اش پس از دانشش به نافرمانی بنده، و سپاس خدای را بر عفوش پس از قدرتش بر عقاب، و سپاس خدای را بر طول بردباری‌اش در وقت خشم، و حال آن‌که او بر آن‌چه بخواهد تواناست. سپاس خدای را که آفریننده آفریدگان، گسترنده روزی، شکافنده سپیده، دارای عظمت و بزرگواری و احسان و نعمت‌بخشی است. خدایی که از دیدگان دور است پس دیده نمی‌شود، و به جان‌ها نزدیک است پس شاهد گفتگوهای پنهان است، فرخنده و برتر است. سپاس خدای را که ستیزه‌جویی ندارد تا با او برابری نماید، و شبیهی ندارد که هم شکل او باشد، و پشتیبانی ندارد که او را یاری کند، با عزّتش همه عزیزان را مقهور ساخته و در برابر عظمتش بزرگان فروتن گشته‌اند، پس با قدرتش به هرچه خواهد رسد،
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یجِیبُنِی حِینَ أُنَادِیهِ وَ یسْتُرُ عَلَی کلَّ عَوْرَةٍ وَ أَنَا أَعْصِیهِ وَ یعَظِّمُ النِّعْمَةَ عَلَی فَلا أُجَازِیهِ فَکمْ مِنْ مَوْهِبَةٍ هَنِیئَةٍ قَدْ أَعْطَانِی وَ عَظِیمَةٍ مَخُوفَةٍ قَدْ کفَانِی وَ بَهْجَةٍ مُونِقَةٍ قَدْ أَرَانِی فَأُثْنِی عَلَیهِ حَامِدا وَ أَذْکرُهُ مُسَبِّحا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا یهْتَک حِجَابُهُ وَ لا یغْلَقُ بَابُهُ وَ لا یرَدُّ سَائِلُهُ وَ لا یخَیبُ [یخِیبُ] آمِلُهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یؤْمِنُ الْخَائِفِینَ وَ ینَجِّی [ینْجِی] الصَّالِحِینَ [الصَّادِقِینَ] وَ یرْفَعُ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَ یضَعُ الْمُسْتَکبِرِینَ وَ یهْلِک مُلُوکا وَ یسْتَخْلِفُ آخَرِینَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ قَاصِمِ الْجَبَّارِینَ مُبِیرِ الظَّالِمِینَ مُدْرِک الْهَارِبِینَ نَکالِ الظَّالِمِینَ صَرِیخِ الْمُسْتَصْرِخِینَ مَوْضِعِ حَاجَاتِ الطَّالِبِینَ مُعْتَمَدِ الْمُؤْمِنِینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی مِنْ خَشْیتِهِ تَرْعَدُ السَّمَاءُ وَ سُکانُهَا وَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ عُمَّارُهَا وَ تَمُوجُ الْبِحَارُ وَ مَنْ یسْبَحُ فِی غَمَرَاتِهَا. سپاس خدای را که اجابتم می‌کند آنگاه که صدایش می‌زنم، و هر زشتی را بر من می‌پوشاند و من از او نافرمانی می‌کنم، و او نعمتش را بر من بزرگ می‌گرداند، پس من او را شکر نمی‌کنم، چه بسیار موهبت‌های گوارایی که به من عطا فرمود، و حوادث وحشتناکی که مرا از آسیب آن‌ها کفایت نمود، و چه بسیار خرّمی دلنشینی که به من نمایاند، او را سپاس‌گویان ستایش می‌کنم، و تسبیح‌گویان یادش می‌کنم، سپاس خدای را که پرده‌اش دریده نگردد، و در رحمتش بسته نشود، و پرسنده‌اش ردّ نگردد، و آرزومندش نومید نشود. سپاس خدای را که هراسندگان را ایمنی بخشد، و شایستگان را نجات دهد، و ناتوان شمردگان را به رفعت رساند، و متکبّران را به خاک اندازد و پادشاهانی را نابود نماید، و دیگران را جانشین آنان سازد، سپاس خدای را که درهم شکننده گردنکشان، نابودکننده ستمکاران، دریابنده گریختگان، کیفردهنده ستمگران، فریادرس دادجویان، حاجت‌بخش خواهندگان، تکیه‌گاه مؤمنان است. سپاس خدای را که از خشیتش آسمان و ساکنانش غرّش کنند، و زمین و آباد کنندگانش بلرزند، و دریاها و هرکه در اعماقش شناور است موج زنند.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا کنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یخْلُقُ وَ لَمْ یخْلَقْ وَ یرْزُقُ وَ لا یرْزَقُ وَ یطْعِمُ وَ لا یطْعَمُ وَ یمِیتُ الْأَحْیاءَ وَ یحْیی الْمَوْتَی وَ هُوَ حَی لا یمُوتُ بِیدِهِ الْخَیرُ وَ هُوَ عَلَی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِک وَ رَسُولِک وَ أَمِینِک وَ صَفِیک وَ حَبِیبِک وَ خِیرَتِک [خَلِیلِک] مِنْ خَلْقِک وَ حَافِظِ سِرِّک وَ مُبَلِّغِ رِسَالاتِک أَفْضَلَ وَ أَحْسَنَ وَ أَجْمَلَ وَ أَکمَلَ وَ أَزْکی وَ أَنْمَی وَ أَطْیبَ وَ أَطْهَرَ وَ أَسْنَی وَ أَکثَرَ [أَکبَرَ] مَا صَلَّیتَ وَ بَارَکتَ وَ تَرَحَّمْتَ وَ تَحَنَّنْتَ وَ سَلَّمْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ عِبَادِک [خَلْقِک] وَ أَنْبِیائِک وَ رُسُلِک وَ صِفْوَتِک وَ أَهْلِ الْکرَامَةِ عَلَیک مِنْ خَلْقِک اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَی عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَصِی رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، سپاس خدای را که ما را به شناخت خویش هدایت فرمود و اگر خدا ما را هدایت نکرده بود، هرگز هدایت نمی‌شدیم. سپاس خدای را که می‌آفریند و خود آفریده نشده، و روزی می‌دهد،و خود روزی داده نمی‌شود و می‌خوراند و خود خورانده نمی‌شود و زنده‌ها را می‌میراند، و مردگان را زنده می‌کند، و اوست زنده‌ای که هرگز نمی‌میرد، خیر تنها به دست اوست، و او بر هر چیز تواناست. خدایا درود فرست بر محمّد بنده و فرستاده‌ات و امین و یار صمیمی و محبوب، و برگزیده‌ات و حافظ راز و رساننده پیامهایت، درودی برترین و بهترین و زیباترین و کاملترین و پاکیزه‌ترین و پر نماترین و دلپسندترین و پاکترین و بلندترین و بیشترین درودی که فرستادی و برکت دادی و ترحم نمودی و مهر ورزیدی، و سلام دادی بر یکی از بندگان و پیامبران و رسولان و برگزیدگان و اهل کرامت از خلقت. خدایا درود فرست بر علی امیر المؤمنان، و جانشین فرستاده پروردگار جهانیان،
عَبْدِک وَ وَلِیک وَ أَخِی رَسُولِک وَ حُجَّتِک عَلَی خَلْقِک وَ آیتِک الْکبْرَی وَ النَّبَإِ الْعَظِیمِ وَ صَلِّ عَلَی الصِّدِّیقَةِ الطَّاهِرَةِ فَاطِمَةَ [الزَّهْرَاءِ] سَیدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ صَلِّ عَلَی سِبْطَی الرَّحْمَةِ وَ إِمَامَی الْهُدَی الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ سَیدَی شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ صَلِّ عَلَی أَئِمَّةِ الْمُسْلِمِینَ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِی بْنِ مُوسَی وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی وَ عَلِی بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی وَ الْخَلَفِ الْهَادِی الْمَهْدِی حُجَجِک عَلَی عِبَادِک وَ أُمَنَائِک فِی بِلادِک صَلاةً کثِیرَةً دَائِمَةً اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَی وَلِی أَمْرِک الْقَائِمِ الْمُؤَمَّلِ وَ الْعَدْلِ الْمُنْتَظَرِ وَ حُفَّهُ [وَ احْفُفْهُ] بِمَلائِکتِک الْمُقَرَّبِینَ وَ أَیدْهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ یا رَبَّ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ الدَّاعِی إِلَی کتَابِک وَ الْقَائِمَ بِدِینِک اسْتَخْلِفْهُ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفْتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِ مَکنْ لَهُ دِینَهُ الَّذِی ارْتَضَیتَهُ لَهُ أَبْدِلْهُ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِ أَمْنا یعْبُدُک لا یشْرِک بِک شَیئا. بنده و ولیت و برادر رسولت، و حجّتت بر بندگان، و نشانه بزرگترت، و خبر عظیم، و درود فرست بر صدیقه طاهره فاطمه زهرا سرور زنان جهانیان، و درود فرست بر دو فرزندزاده پیامبر رحمت، و دو پیشوای هدایت، حسن و حسین، دو سرور جوانان اهل بهشت، و درود فرست بر امامان مسلمانان، علی بن الحسین و محمّد بن علی، و جعفر بن محمّد، و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد، و حسن بن علی، و یادگار شایسته هدایتگر حضرت مهدی، حجّت‌های تو بر بندگان، و امین‌های تو در سرزمین‌هایت، درودی بسیار و همیشگی. خدایا درود فرست بر ولی امرت، آن قائم آرزو شده، و دادگستر مورد انتظار، واو را در حمایت فرشتگان مقرّبت قرار ده، و به روح القدس تأییدش کن‌ای پروردگار جهانیان. خدایا او را دعوت‌کننده به کتابت، و قیام‌کننده به آئینت قرار ده، او را جانشین خود روی زمین گردان، چنانکه پاکان پیش از او را جانشین خویش قرار دادی، دینی را که برایش پسندیده‌ای به دست او پابرجا بدار، و ترسش را به امنیت بازگردان، تا با اخلاص کامل تو را بپرستد.
اَللَّهُمَّ أَعِزَّهُ وَ أَعْزِزْ بِهِ وَ انْصُرْهُ وَ انْتَصِرْ بِهِ وَ انْصُرْهُ نَصْرا عَزِیزا وَ افْتَحْ لَهُ فَتْحا یسِیرا وَ اجْعَلْ لَهُ مِنْ لَدُنْک سُلْطَانا نَصِیرا اللَّهُمَّ أَظْهِرْ بِهِ دِینَک وَ سُنَّةَ نَبِیک حَتَّی لا یسْتَخْفِی بِشَیءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخَافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَیک فِی دَوْلَةٍ کرِیمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَ أَهْلَهُ وَ تَجْعَلُنَا فِیهَا مِنَ الدُّعَاةِ إِلَی طَاعَتِک وَ الْقَادَةِ إِلَی سَبِیلِک وَ تَرْزُقُنَا بِهَا کرَامَةَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ. خدایا عزیزش بدار، و به دیگران توسط او عزّت بده و یاری‌اش کن. و به دیگران از سوی او یاری ده یاری‌اش ده؛ یاری پیروزمندانه و بر پیروزیش با پیروزی آسان، و از پیش خود برای او سلطنتی پیروزی آفرین قرار ده. خدایا به وسیله او دینت و روش پیامبرت را آشکار کن، تا چیزی از حق، از ترس احدی از مردم پنهان نماند. خدایا به سوی تو مشتاقیم برای یافتن دولت کریمه‌ای که اسلام و اهلش را به آن عزیز گردانی، و نفاق و اهلش را به وسیله آن خوار سازی، و ما را در آن دولت از دعوت‌کنندگان به سوی طاعتت، و رهبران به سوی راهت قرار دهی، و کرامت دنیا و آخرت را از برکت آن روزیمان فرمایی.
اَللَّهُمَّ مَا عَرَّفْتَنَا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْنَاهُ وَ مَا قَصُرْنَا عَنْهُ فَبَلِّغْنَاهُ اللَّهُمَّ الْمُمْ بِهِ شَعَثَنَا وَ اشْعَبْ بِهِ صَدْعَنَا وَ ارْتُقْ بِهِ فَتْقَنَا وَ کثِّرْ بِهِ قِلَّتَنَا وَ أَعْزِزْ [أَعِزَّ] بِهِ ذِلَّتَنَا وَ أَغْنِ بِهِ عَائِلَنَا وَ اقْضِ بِهِ عَنْ مُغْرَمِنَا [مَغْرَمِنَا] وَ اجْبُرْ بِهِ فَقْرَنَا وَ سُدَّ بِهِ خَلَّتَنَا وَ یسِّرْ بِهِ عُسْرَنَا وَ بَیضْ بِهِ وُجُوهَنَا وَ فُک بِهِ أَسْرَنَا وَ أَنْجِحْ بِهِ طَلِبَتَنَا وَ أَنْجِزْ بِهِ مَوَاعِیدَنَا وَ اسْتَجِبْ بِهِ دَعْوَتَنَا وَ أَعْطِنَا بِهِ سُؤْلَنَا وَ بَلِّغْنَا بِهِ مِنَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ آمَالَنَا وَ أَعْطِنَا بِهِ فَوْقَ رَغْبَتِنَا یا خَیرَ الْمَسْئُولِینَ وَ أَوْسَعَ الْمُعْطِینَ اشْفِ بِهِ صُدُورَنَا وَ أَذْهِبْ بِهِ غَیظَ قُلُوبِنَا وَ اهْدِنَا بِهِ لِمَا اخْتُلِفَ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِک إِنَّک تَهْدِی مَنْ تَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ وَ انْصُرْنَا بِهِ عَلَی عَدُوِّک وَ عَدُوِّنَا إِلَهَ الْحَقِّ [الْخَلْقِ] آمِینَ اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیک فَقْدَ نَبِینَا صَلَوَاتُک عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ غَیبَةَ وَلِینَا [إِمَامِنَا] وَ کثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، خدایا آنچه از حق به ما شناساندی تاب تحملش را نیز عنایت کن، و آنچه را در رسیدن به آن کوتاهی کردیم، ما را به آن برسان، خدایا پریشانی ما را به یاری او جمع کن، و پراکندگی ما را به او وحدت بخش، و گسیختگی ما را با او پیوند ده، و اندک ما را به او زیاد فرما، و ذلّت ما را به او عزّت ده و تنگدستی ما را به او توانگری بخش، و بدهی ما را از برکت او ادا کن، و فقر ما را به مدد او جبران فرما، و جدایی و دودستگی ما را به او برطرف کن، و دشواری کار ما را به او آسان گردان، و روری ما را به دیدار او سپید کن، و اسیران ما را به یاری او آزاد گردان، و درخواست‌های ما را به لطف او برآور، و وعده‌های ما را به ظهور او تحقق بخش و دعایمان را به کمک او اجابت کن، و خواسته‌هایمان را به حق او عطا فرما، و ما را به یاری او به آروزهای دنیا و آخرتمان برسان، و لطف به او بالاتر از آرزویمان به ما اعطا کن، ای بهترین خواسته‌شدگان، و گشاده‌دستترین بخشندگان، سینه‌های ما را به او شفا بخش، و کینه دلهایمان را به او برطرف کن، و ما را به مدد او به حقیقت آن‌چه که در آن اختلاف افتاده از حق به اذن خود راهنمایی فرما، همانا تو هرکه را بخواهی به راه راست هدایت می‌کنی، و به وسیله او ما را بر دشمنان خود و دشمنان خویش یاری ده، ای معبود حق آمین. خدایا از نبود پیامبران که درودهای تو بر او و خاندانش و از ناپیدایی مولایمان، و بسیاری دشمنانمان و کمی نفراتمان،
وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَینَا فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ [آلِ مُحَمَّدٍ] وَ أَعِنَّا عَلَی ذَلِک بِفَتْحٍ مِنْک تُعَجِّلُهُ وَ بِضُرٍّ تَکشِفُهُ وَ نَصْرٍ تُعِزُّهُ وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ وَ رَحْمَةٍ مِنْک تُجَلِّلُنَاهَا وَ عَافِیةٍ مِنْک تُلْبِسُنَاهَا بِرَحْمَتِک یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ. و سختی فتنه‌ها به سویمان، و از جریان زمان بر زیانمان به درگاه تو شکوه می‌آوریم، بر محمّد و خاندانش درود فرست و ما را در برابر این همه یاری فرما به گشایشی از جانب خویش که زود برسانی، و بدحالی که برطرف کنی، و پیروزی با عزّت برایمان قرار دهی، و سلطنت حقی که آشکارش فرمایی، و به رحمتی که از سویت ما را فرا گیرد، و به سلامتی کاملی که از جانبت ما را بپوشاند، ای مهربانترین مهربانان.
**سمیه **

ببخش

دیشب آخرین شب قدر بود...

یه مطلبی از تیوی یادگرفته بودم اون رو نوشتم و در تلگرام برای همه دوستانم فرستادم که یه آقایی در کنار پیامبر بودن و داشتن دعا میخوندن هی یکی یکی از دوستانشون میومدن به ذهنشون...

ایشون تا به یکی از دوستان میرسیدن میگفتن نخیر شمارو دعا نمیکنم چون در حقم بدی کردی...

هربار که اون شخص از میون اون همه آدم که به ذهن ایشون میومدن،امد به ذهنش این آقا گفتن نخیر دعات نمیکنم...

اون شب امد به خوابش گفت خیلی بی معرفتی تو کنار پیامبر بودی من محتاج دعای تو بودم آخه چرا دعام نکردی...

گفتن اینجورموقع ها چه کسایی که از دنیا رفتن چه در قید حیاتن اگه یوهو امدن به ذهن شما این ینی روحشون داره التماستون میکنه!!!!! پس دعاشون کنید...

یاد خودم افتادم که در سفر کربلا هر حرمی میرفتم یوهو عالم و آدم میومدن جلو چشمم حتی آدمایی که سالهاس ازشون بی خبرم...

بعضی از دوستانم در جواب این پیامم گفتن ما نمی تونیم کسی که قلب مارو شکسته و در حق ما بدی کرد رو ببخشیم و دعاش کنیم...

خییییییییییییلی تلاش کردم و واقعا وقت گذاشتم و چت کردم تا بلکه دلشون نرم بشه و ببخشن..

جالبه هم میگفتن نمیبخشیم هم میگفتن دعاش نمیکنیم...

آخه خسیسی در دعا کردن؟!!!!!!!!! ینی کینه در این حد؟!!!!!!!!!!

گفتم بیشتر برای آرامش خودت میگم... رهااااااااااااااااااا کن...

گفتم تا زمانی که به بدی هایی که در حقت شده هی فکر کنی و هی نبش قبر کنی،آرامش نخواهی داشت...

گفتم پس خدا چطور مارو میبخشه با اینکه بعضی از آدما گناه های وحشتناکی دارن؟

یکی از دوستانم گفت خدا دل آدمارو که نمیشکونه... گفت خیلی بد کسی با احساساتت بازی کنه...

سعی کردم این دوستانمو که روحشون زخمی شده رو یه جوری در آغوش بگیرمو بهشون حق بدمو اما با این حال باز تلاش کردم و گفتم اما تو سعی کن ببخش...

گفتم امام حسین حر که دشمنش بود رو بخشید...

امام حسین به خاطر ما فدا شد تا کلی درس یادبگیریم...

پس چه زمانی و کجا قراره این درسارو پیاده کنیم در زندگیمون؟

گفتم بیایم این رسم قشنگ رو جابندازیمو تبلیغ هم کنیم که در حق کسانی که در حق ما بدی کردن حالا یا خواسته یا ناخواسته یا آگاهانه یا از رو عدم آگاهی،دعا کنیم...

واقعا از ته ته ته دلت دعا کن ببین چقد حالت قشنگ میشه...

ببین چقد روحت سبک میشه...

گفتم هرآن ممکن ازین دنیا بریم چون مسافریم پس چه خوبه که سبک بریم...

خدایا من تمام تلاشمو کردم دیگه نتیجه باتو...

یارب نظر تو برنگردد...

یارب نظر تو برنگردد...

۰ نظر
**سمیه **

دلتنگم

15فروردین 1395یکی از بهترین روزهای زندگی من...

روزی که حرم امام حسین(ع) رو برای اولین بار دیدم...

حیرت وحیرت و حیرت...

خدایا اینجا کجاست...

خدایا آرزوی من بود روزی در بین الحرمین قدم بزنم...

خدایا ینی به همین راحتی و به همین زودی بعضی آرزوها برآورده میشه؟

آقای مهربانی ها این روزها دلتنگ شما هستم...

دلتنگ اون فضای معنوی و پاک و بهشتی حرم شما...

کاش اونجا تو اووووج آرامش تموم میشدم و هیچ وقت پام به ایران نمی رسید و درگیر دغدغه های دنیوی نمیشدم...

اونجا خییییییییییییلی آروووووم بودم...غیرقابل وصف...

دوست عزیزی گفتن همه اون حس آرامش رو ندارن در حرم... اینطور نیس همه حسش کنن...

احساس کردم در آغوش آقا هستم...

هییییییییییییییچ احساس ترس و نگرانی و دغدغه ای نداشتم...

خدایا آخه چرا فقط سه روز؟کاش یک عمر من اونجا میموندم...

هروقت قلبم درد میگیره از این دنیای سرد و بی مهر خودمو تصور میکنم در حرم آقا...قلبم آروم میشه...

اقا وقتی دلتنگت میشم زیارت عاشورا میخونمو بهت سلام میدمو عکسای خودمو در حرم میبینمو راحت بهت میگم دوستت دارمو دلتنگتمو نیاز به نگاه پرمهر شما دارم...

اما گاهی اوقات دلتنگ کسی میشیم که دوسش داریم بالاخره ماهم آدمیم، اما هیییییچ راه ارتباطی نیس تا بهش بگی دلتنگی...تاصداشو بشنوی... تا حالشو بپرسی... گاهی خودت ناآرامی هایی رو تحمل میکنی تا کسی که دوسش داری در آرامش باشه... انگار خدای نکرده خدای نکرده خدای نکرده از این دنیا رفته و دستت حسابی بسته و دیگه وجود نداره که باش حرف بزنی...

عمق این دلتنگی ها را جز خدا کسی درک نخواهد کرد...

از انسان ها این موجودات ضعیف که استاد هستن در قضاوت کردنه دیگران،نباید توقع داشت که دردت رو بفهمن...

آقای مهربانی ها که از رازهای ته دلم باخبری، یادته  در حرمت دست در دست هم دوتایی در خلوتمون سوره یس خوندیم؟ مهربونم منو دعا کن و نگاه پرمهرتو ازم نگیر...

بهم میگن کربلایی..ای از بهشت برگشته دعامون کن تو هنو بوی حرم رو میدی...

خدایا عزت دست توست... ممنونم ازین همه لطف نسبت به من...

بهشت... اقای مهربانی ها...

**سمیه **

خودت گفتی...

هر وقت دیدی تمام درهای دنیا به روت بسته...

هر وقت دیدی با هیچ کسی نمیتونی حرف بزنی...

هر وقت دیدی هیچ کس حرفاتو نمیفهمه...

هر وقت احساس کردی خییییلی تنها شدی...

هر وقت رسیدی به جایی که دیگه امیدت رو داری از دست میدی...

دیگه موقعش هس که بیای سمت من...

خواستم فضا یه جوری بشه که تنها باشیم...

خلوت کنیم...

خودمو خودت...

دستتو بده به من،حالا بیا در آغوش من...

امیدت فقط به من باشه... فقط من...

من از همه چیز آگاهم... از پیدا و پنهان... از همه چیز...

با من حرف بزن...

من میشنوم...

من میبینم...

مهربان ترین...

**سمیه **

کریم

کریم اهل بیت

یکی از معانی دل نشین کریم : کسی که نمیتونه نبخشه

**سمیه **

تو خوب تر از آنی که مرا تنها بگذاری

خدیا!

گلویم دارد از بغض می ترکد

نه این طرف ها آپاراتی هست

نه گلوی زاپاس دارم!

به دادم برس...

الهی  و ربی من لی غیرک...

خدایا!

در قرن بیست و یکم

چاه از کجا گیر بیاورم

برای درد دل کردن؟

**سمیه **

حرفای درگوشی...

خدای مهربانم تنهایم نگذار... 

 

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

.

.

.

.

.

.

گاه دلت هوای یک خیال راحت دارد...

**سمیه **

حس خوب

بعضی وقتا آدم اییییییییییییینقدر حس خوب داره که دوس داره تا ابد این حس تو وجودش حفظ بشه...

و این حس ایییییییییییییییینقدر خوبه که غیرقابل وصف...

نمیتونی برا دیگران توضیح بدی ازین حس و درک نخواهند کرد...

یه نمونش دیدن عکس یک عدد دوست عزیز...

باخودت میگی دیدن عکس اینقد حالمو خوب کرده و حس خوب بهم داده اگه واقعا خودشو ازنزدیک ببینم چه حسی بهم دس میده؟

ماه پیش که رفتم پایتخت نمایشگاه کتاب با یه سری دوستان مجازی قرار داشتم که یکیشون رو تازه برای اولین بار میخواستم از نزدیک ببینم، حسااااابی خوشحال شدیم همو دیدیم و حسااابی همو بغل کردیمو بوسیدیم و دوست عزیز گفتن وای سمیه بی خیال عکسات خودت از نزدیک یه چی دیگه هستی البته برام جالب بود و حسابی خندیدم و حتی بهم گفت از دیدن تو کلی انرژی گرفتم...

دیدن دوست مجازی که خیلی تجربشو دارم بسیار هیجان انگیزه و حس خوبی داره...

گاهی آدم خداروشکر میکنه که از طریق فضای مجازی آدمایی رو سر راه ما قرار داده که بسیار بهم نزدیک شدیم و شاید همو ندیده باشیم اما دلامون خیلی بهم نزدیکه...

دیشب هم یکی ازون شبا بود که بادیدن عکس دوستی حالم عوض شد و  اینجور موقع ها میگم اینقد حالم خوبه و انرژی گرفتم  که انگاری ده سال جوونتر شدم و خواب کلا از سرم پرید با اینکه اولین بار نبود که عکسشو میدیدم اما بعد مدت ها دیدن عکسش حالمو عوض کرد فقط صرفا بهش گفتم خوشحال شدم دیدمت درصورتی که درونم دنیایی از شوق و حس خوب بود و ترجیح دادم که بهش نگم....

بعضی از حرفارو فقط خدا میتونه درک کنه چون فقط خدا از عمق وجود ما آگاه ست...

اینقد حالم خوب شد و تا مدت ها شارژم، امدم اینجا در دفتر خاطراتم ثبت کنم...

خدایا ممنونم به خاطر همه چی... دلمو سپردم دست تو... حواست به دل سمیه باشه...

.

.

.

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

بیماره خنده های توام بیشتر بخند...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۴ نظر
**سمیه **

تلگرام تکونی

احیانا تلگرام گرام رو خلوت کردم...

کلی کانال که هی شب و روز کلی پیام می امد ازش...

خیلیاشو فرصت نداشتم بخونم...

بعضیاش برام جالب بود و وسوسه میشدم برای دوستانم بفرستم که همین وقت منو میگرفت...

البته بعضی از کانال ها که تخصصی رشته من بود واقعا برام مفید بود...

اما  الان همه گوشیشون پر شده از اطلاعات... بدون اینکه کمی فکر کنن خیلی ازاین اطلاعات رو دربست قبول میکنن و تازه منتشر هم میکنن...

در قرآن خداوند چقد تاکید داره اینکه تفکر کنید...

اینقد دورمون شلوغ شده با این پیام ها و عکسا و اطلاعات که وقت فکرکردن رو نداریم...

اندیشه ی درست... نه فکر کردن به هرچیزی و هرکسی...

به نظرم ما از هرچیزی در نهایت به خدا نرسیم واقعا بیهوده داریم زندگی میکنیم...

یه چیزی به ذهنم رسیده بود کلی خندیدم... اینکه کاش یه تلگرام دیگه ای هم داشتم...

بعد خودم به خودم پیام میدادم...

اینجوری دیگه نگران نبودم مزاحمتی هس یا نه؟

اینجوری دیگه میدونستم اگه استیکری میفرستم عمق محبت در اون استیکر چقد هس؟

دیوانگی هم عالمی دارد... این چی بود یوهو امد به ذهنم...

اما خب بخشی از روابط ما ادما رو همین تلگرام تشکیل داده...

اما فضای مجازی در هرصورتی بازم مجازی هس... همه چی مجازیه... دوست داشتن ها...دلخوریا... محبت ها... شیطنت ها....

هیچی حضور نمیشه... لمس نمیشه... نگاه دوخته در نگاه نمیشه...

وقتی دلتنگ میشی هیچی به اندازه ی شنیدن صدای کسی یا در اغوش گرفتنش لذت بخش نیس...

البته من قدیما خیییییلی چت میکردم در تلگرام... الان خیییییییلی کم شده...

روابطم خیلی محدود و کم شده... خیلیاشو من خواستم که کم بشه و کمرنگ کردم اما خیلیاشو متاسفانه یا خوشبختانه دیگران رفتن که رفتن...

برای همه کسایی که لحظه های زیادی رو باهم بودیم اما الان بنا به هزاران دلیل دیگه بامانیستن بهترین هارو از خدا میخوام...

این دنیا کلا موقت است...

بیماره خنده های توام بیشتر بخند...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۳ نظر
**سمیه **

رهاااااااااااا...

خدا جونم عااااااشقتممممممممم...

بیا روی ماهتو ببوسمممممممم...

ممنونم ازینکه اجازه میدی باهات حرف بزنم...

اجازه میدی یه عالمهههههههه اشک بریزم و سبک شم...

ممنونم تنهایی هامو پر میکنی...

ممنونم که اجازه میدی راحت بهت بگم دوستت دارم...

ممنونم هرطور شده بهم میفهمونی که چقد دوستم داری و اینکه جز تو با کسی درد دل نکنم و این تویی که هوامو داری نه انسان ها، موجوداتی که خودشون ضعیفن و محتاج کمک تو...

وای خدا جونم چقددددددددد خوبه که لازم نیس خودمو بهت ثابت کنم...

وای چقد خوبه که از همه چیه من آگاهی...

خیالم رااااااحته ازاینکه مهم اینه تو میدونی عمق وجودم چطوره پس دیگران هرطور دوس دارن درباره من فکر کنن...

وای چقد الان حس خوبی دارممممم...

چقد خوبه که اینجا رو دارم و میتونم هرچی دوس دارم دراین دفتر خاطرات بنویسم...

چند روزی بود حال روحی خوبی نداشتم...

که بیشترش به خاطر فشار درس بود که هم سخته هم اینکه منم زیادی سختش کردم و دوس دارم تکالیفم رو به خوبی انجام بدم... و البته مادرم هم رفتن سفر و نبودنه ایشون در منزل، کلا حس خوب رو از آدم میگیره... و کسی که تمام وجودت هس تمام زندگیت هس اگه کنارت نباشه قطعا حالت خوب نیس.........

از طرفی ادم وقتی دلش بگیره دوس داره باکسی حرف بزنه که مطمعنه بعد حرف زدن باهاش قطعا آروم میشه و حس خوبی داره...اما خب یه وقتایی آدم به عبارتی ضایع میشه یا به قول بچه ها گفتنی ضدحال میخوره...

هیچی بدترازین نیس اون بنده خدا هم از نظر روحی داغون باشه و شما روحتون هم خبر نداشته باشه...

بعد باخودت هزارتا فکر مزخرف میکنی که اخه چی شده که یوهو فضا سردددد شده...

و همین جریان حال روحی شما رو بدتر میکنه...

و در نهایت هم متوجه میشی شما اون بنده خدارو با حرفای نسنجیده و شایدم ناآگاهانه رنجوندی... و زود قضاوت کردی و هی سوتفاهم پشت سوتفاهم....

و اگه میدونستی کسی رو که خیلی دوسش داری اینقد حالش بد قطعا اون حرفارو نمیزدی و اصلا هم به روش نمیوردی که حال روحی خودت چقد بد...

اینجور موقع ها که میفهمی، دنیا روسرت خراب میشه...

هم طاقت نداری ببینی کسی ناراحته هم طاقت نداری ببینی کسی رو رنجوندی...

باخودت میگی من که اییییییییییییین همه دوسش دارم این همه محبت تو وجودمه این همه دوس دارم فضا پرمهرباشه و فضا پر از یادخدا باشه و روابط یه جوری باشه ادم احساس کنه که تو بهشت هس و همش هم حال خودش خوب باشه تو رابطه، هم حال اطرافیان و دوستان و کلا ادمایی که دوسشون داریم... پس چرا با این همه خوبی یوهو شدم آدم بده ی قصه و کسی رو ناراحت کردم.... هیچی بدترازین نیس که فکر کنی ادم بدی هستی... بدی کردی در حق کسی...

اینجاست که به خدا پناه میبری و هرچییییییییی تو دلته صادقانه بش میگی...

و برای کسی که دوسش داری فقط و فقط و فقط دعا میکنی...

چون گاهی غیر دعا هییییییییچ کاری از دستت بر نمیاد برا شاد کردن دوستات...

گاهی تنها گذاشتن دوستات کمک خیلی بزرگی هس تا اونا به آرامش برسن...

این دنیا موقت... جمله ای که روزی هزاربار باخودم تکرار میکنم تا تلنگر باشه برام...

امیدوارم این موقت بودن رو خوب درک کنیم تا سرخودخواهی و غرور و هرچیز بد دیگه ای نیوفتیم به جون هم و باهم مهربون باشیم...

الان همزمان با نوشتن دارم اهنگ هواتو کردم محمد علیزاده گوش میدم...

چقددددددد قشنگه... هم شعر هم اهنگ و کلا همه چی....

تو که دردامو میدونی...تو که چشمامو میخونی...بده بازم  به دل من یه نشونی...

دلمو دست تو دادم... منه دلتنگ احساسی...

نمیذاری که تنها شم.... تو رو من خیلی حساسی.............

همیشه مهربون بودی.... دوباره مهربونی کن..........

خداجونم تو که اینقد رو من حساسی بازم مهربونی کن... ممنووووون... بوووووووووووس

خدا زیباست...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۲ نظر
**سمیه **

خدا برای من کافیست...

داشتم با خودم فکر می کردم من که ایییییییییییین همه دوست و رفیق دارم کدومشون دوستان صمیمی من هستن؟

قدیما انگاری صمیمیت بیشتر بود اما الان از این خبرا نیس...

اگه دلم از دنیا بگیره و بخوام زنگ بزنم به دوستی بگم نیاز دارم باهات حرف بزنم...

یا سرمو بزارم رو شونت و گریه کنم... یا بزنیم بریم بیرون قدم ... یا...

هرچی فکر کردم از بین اییییییییین همه رفیق کسی رو پیدا نکردم و مطمعنم که هیچ کس پاسخگو نیس...

چون همه گرفتارن... دیگه تواین دنیای سرد کی برات وقت میذاره؟

آقای سهیل رضایی که یونگ شناس هستن در کانالشون  باعنوان بنیاد فرهنگ زندگی، در تلگرام یه همچین چیزی نوشتن :

"رابطه صمیمی یعنی چی؟

وقتی با کسی صمیمی هستی میتونی بدون اینکه اول فکر کنی،راحت حرفت رو بزنی اما وقتی با کسی صمیمی نیستی، مجبوری اول فکر کنی بعد حرف بزنی..."

خب با این حرفی هم که آقای رضایی زدن با این تفاسیر هم بازم دیدم در حال حاضر دوست صمیمی ندارم...

گاهی اوقات باید خودمو در آغوش بگیرمو نوازش کنمو بگم حواست باشه خدایی داری که خییییلی مهربونه و از یادش غافل نشو و یادت نره که معامله با او هییییچ ضرری نداره...

لبخند مهربان ترین...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۵ نظر
**سمیه **

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند...

امروز مبعث رسول مهربانی هاست...

پیامبری که به پیامبری رسیدن تا مکارم اخلاق کامل بشه...

کدوم اخلاق؟ ما فعلا تو تعریفش موندیم خدا خودش رحم کنه...

پیامبری که اییییییییین همه مهربون بودن اون وقت ما که دم از دین ایشون میزنیم اخلاقمون چطور؟

چقد به جای بررسی کردن عیب و ایرادهای دیگران،کلا خودمون رو بررسی کردیم؟!

واقعیت اینکه من کلا میترسم... آره..از آدما میترسم... نمیفهمم کلا آدمارو...

کلا وجودم پر از محبت... گاهی از خدا شاکی میشم چرا منو اینطور به وجود آوردی کاش سنگ به تمام معنا بودم...

گاهی محبت زیادی دارم نسبت به دیگران... نگرانشون میشم... بعد میترسم که سوبرداشت داشته باشن از محبت های من...

چون الان اینقد دنیا سرد شده اگه کسی خیلی گرم و پرمهر باشه میگن ایشون هدفش چیه که اینقد محبت میکنه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه طوری شدم که جلوی بعضی از محبت هامو میگیرم... چون خیلی محبت در وجودم زیاد و دوس دارم سنگ صبور همه باشم... به همه کمک کنم... همه رو در آغوش بگیرم... ناراحتی کسی رو نبینم...

دیگه به جایی رسیدم که سرم تو لاک و تنهایی خودمه...

و وقتی دلتنگ کسی میشم که دوسش دارم فقط تو خلوتم براش دعای خیر میکنم...

دیگه حتی نمیشه ابراز دوست داشتن کرد...

بعضی از ادما نیت بدی ندارن اما بعضی از رفتاراشون طوریه که ادم فکر میکنه اون بنده خدا وحشت داره ازینکه من ابراز محبت میکنم... واقعا نمیفهمم... شایدم من اشتباه میکنم... همش نگرانم که نکنه من مزاحمم...که نکنه من خودمو دارم تحمیل میکنم به دیگران...

اما قطعا خیلی لذت داره کسی به ادم محبت کنه و بگه که دوستت دارم... بگه که دلتنگت شدم... بگه که نگرانتم... این خیلی قشنگ تواین دنیای شلوغ و سرد کسی به یادت هست...

اما قطعا اون احساس دوست داشتن و محبتی که در وجود ما نسبت به دیگران هست،دقیقا همون قد احساس از طرف اونا نسبت به ما نیست... حالا یا کمتره یا گاهی بیشتر...

کلا نباید توقع داشت که اگه ما نسبت به کسی حس خیلی خوبی داریم اون بنده خدا هم همون حس رو نسبت به ما داشته باشه...

البته من خودمو این طور آروم میکنم که خدایا مهم اینه تو از عمق وجود و نیات من آگاهی و کمک کن برام اهمیتی نداشته باشه رفتار بعضی از آدما که کاملا از روی ناآگاهی هست...

خداجونم در این روز خیلی عزیز کمک کن نگرش ما مثبت باشه نسبت به کل هستی و باهم مهربون باشیم... فقط و فقط و فقط برای رضای تو به هم محبت کنیم.......... الهی آمین.

بیماره خنده های توام بیشتر بخند...

 خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۳ نظر
**سمیه **

همسرجان داداشم

دیروز عصر احیانا زن داداش جان امدن منزل ما با یه ظرف شیرینی و شکلات...(البته همسایه ما هستنزبان درازی)

گفتن آوردم با چای باهم بخوریم...

منم خوشحال شدم سریع رفتم چایی آماده کردم...

کلی هم باهم حرف زدیم...البته علی و معید نبودن فرصت خوبی بود بدون بچه ها در آرامشچشمک باهم حرف بزنیم...

یکی از چیزای جالبی که زن داداش جان گفتن درباره ازدواج بود که معیارا کلا ضعیفه...

میگفتن یه سخنرانی دیدن از دکترفرهنگ که ایشون گفتن طی تحقیقی از آقایون در خیلی از کشورها که معیار شما برای انتخاب همسر چیه؟اکثر آقایون در خارج از کشور گفتن اول هوش بعد هیجان پذیری و بعد هم ابراز احساس و عاطفه... اما اکثر اقایون ایرانی گفتن اول نجابت بعد زیبایی بعد آشپزی خوبمتعجبمردد

اقای دکتر گفتن حالا نجابت درست اما زیبایی و پرداختن به شکم احیانا جز معیار هست برای ازدواج؟؟؟!!!!

خلاصه منم کلی خندیدم اما خنده های پر از درد...

وسط چایی خوردن ما، داداش کوچیکه یوهو از اتاقش امد بیرون خلاصه سه تایی حسااابی شیطنت کردیمو چای خوردیم... خیلی خوش گذش...

قدر این باهم بودن هارو بدونیم...

همسرجان داداشم خیلی بامحبته خدا حفظش کنه... الهی برای این داداشی منم خدا یه دختر مهربون و فهمیده به ما هدیه بده... الهی همه جوونا خوشبخت بشن...لبخند

عصرونه بامحبت

 

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۲ نظر
**سمیه **

فضایی غریب در قطعه ای از بهشت

امشب شب شهادت امام موسی کاظم...

از اینجا که 14فروردین پرواز داشتیم به سمت بغداد بعد از رسیدن سوار اتوبوس شدیم و رفتیم کاظمین...

بعد از این که در هتل جابه جاشدیم رفتیم غسل زیارت و همه رفتیم سمت حرم اقا برای خوندن نماز مغرب وعشا...

وای وارد حرم شدم اینقد دلم گرفت...

حرم امام موسی کاظم و نوه ایشون امام جواد درواقع یک حرم هست با دوگنبد...

ناخوداگاه یاد حرم امام رضا میوفتی... بعد حرم تمیز امام رضا رو مقایسه میکنی با این حرم پدر و پسر ایشون... باخودت میگی اینجا واقعا قطعه ای از بهشت هست از نظر معنوی، اما چقد مظلوم واقع شدن چقد غریبن اینجا...

دلم می خواست امشب هم اونجا بودم...

حیف که کاظمین یه شب بیشتر نمیمونن و سه روز درکربلا و سه روز در نجف میمونن...معمولا برنامه سفر اینطوره...

خلاصه من فردا نماز صبح هم رفتم... گفتم حیف در هتل بخوابم... حیف این همه راه رو امدم اینجا و نماز رو در هتل بخونم...

اما حس وحال عجیبی هست کاظمین... امیدوارم تجربه کنید و دعاگوی همه باشید...

امشب هم دعا کنیم... برای همه...

خداجونم کمک کن دلمون صاف بشه و هیچ بدی و کینه ای از کسی به دلمون راه ندیم و ببخشیم کسی رو که در حق ما بدی یا نامهربونی یا بی اعتنایی یا هرچیزی که دراین فضاتعریف میشه،داشته...

دلم گرفته ای دوست...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۲ نظر
**سمیه **

روز جهانی روانشناسی

امروز روز جهانی روانشناسی هس و هم اکنون در تالار وحدت مراسمی به مناسبت این روز در حال برگزاری هست که متاسفانه من نیستم...اره دیگه کلا هرچی مراسمه  مهم در پایتخت محترم هست...

دراین مراسم  که با اجرای اقای علیرضا خمسه که خودشون روانشناس هستن قراره از پیشکسوتان عرصه روانشناسی امثال دکترمحمود منصور،دکتر علی اکبر سیف،دکتر شکوه نوابی نژاد،دکتر علی دلاور و...قدردانی کنن..

خب من این روز رو به خودم و به همه ی همکاران عزیزم در هرجای دنیا که هستن تبریک میگم...

امیدوارم روز به روز اگاهی ما دراین رشته مهم بالا بره چون خود روان خیلی پیچیده و گسترده هس برای درک و فهم این مهم در این دنیا قطعا خیلی باید تلاش کرد اونم با این همه پیشرفت علم...

امروز صبح داشتم فکر میکردم این رشته هم منو ارضا نمیکنه اخه قبلا کلا فازم مهندسی بود کلا تو حال و هوای ریاضی و فیزیک و شیمی بودم...

اما بعدش گفتم ناشکری نکن ازون وقت امدی این رشته دیدت نسبت به کل هستی عوض شده...

هم طرز فکرت نسبت به مشکلات عوض شده هم خیلی چیزای دیگه چه مثبت چه منفی...

باید بیشتر تلاش کنم درزمینه رشته تحصیلیم خصوصا من که به حوزه تفکر علاقه دارم و موضوع پایان نامه منم دراین راستا هست باید دراین زمینه متخصص بشم...

آرزوهای خوب دارم هم برای خودم که خیلی خودمو دوس دارم هم برای همه همکاران عزیزم... اینم بازار گل آمستردام...این گل ها تقدیم به همه ی روانشناسان عزیز و دلسوز...

روز روانشناس مبارک...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۲ نظر
**سمیه **

اولین پست در سال 95(لبخند خدا...)

خب در آخرین پست در سال گذشته گفتم که دیگه قراره اینجا بیشتر بنویسم...

الانم امدم اینجا برای دل خودم بنویسم...

اینجا برام مثل یک دفتر خاطرات میمونه...

به این نتیجه رسیدم هیچی پست گذاشتن در وب نمیشه...

با اینکه تجربه پست مثلا در لاین داشتم اما واقعا وب یه چیز دیگس و با اینکه دیگه کمرنگ شده و دیگه طرفدار نداره اما خب از نظر من اهمیت داره و مهم هم اینه که من دوس دارم حالا چه اینجا مخاطب داشته باشه چه نداشته باشه من می نویسم....

در پست قبلی گفتم که سفر معنوی بودم...

یه سفری که هرچی ازش بگم کم گفتم و به نظرم تا کسی تجربه نکنه نمیتونه کامل درک کنه که من چی میگم...

حالا کم کم در پست ها بهش اشاره میکنم و از حس و حالم میگم...

دیشب دیر خوابیدم و صبح هم زود بیدارشدم و صبحونه نخورده رفتم پشت سیستم و شروع کردم به نوشتن بیان مساله که بخش بسیار مهمی از پروپوزال (کی می خوایم ما درست بشیم من نمی دونم... همش از کلمات خارجکی استفاده می کنیم...) احیانا پروپوزال رو میشه طرح پیشنهادی ترجمه کرد... همون که بعدها میشه پایان نامه شما و باید ازش لطف کنید،دفاع کنید...

به هرحال نوشتم و قراره چند ساعت دیگه که کلاس دارم در کلاس بخونم تا استاد ایرادهامو بگه...

روزهای یکشنبه ساعت یک ونیم تا سه ونیم کلاس روش تحقیق دارم و ساعت سه و نیم تا پنج ونیم کلاس فلسفه در آموزش و پرورش دارم...

هر دوکلاس رو دوس دارم هم درس هم استادهارو...

چند جلسه دیگه بیشتر نمونده...

چقد زود ترم داره تموم میشه...

چقد زود خیلی چیزا تموم میشه اینقد زود که میگیم من که نفهمیدم کلا چی شد..!!!!

امیدوارم امروز کلاس های خوبی داشته باشم و پر از یادگیری برام باشه...

اینم بخشی از زندگی یک عدد دانشجو...

زندگی... خدا...مهربانی...

خدا تنها کسیه که میشه روش حساب کرد...

۱ نظر
**سمیه **

آسمان مال من است...

آخرین پست در سال94...

به امیدخدا سعی میکنم در سال جدید بیشتر اینجا بنویسم...

البته اینجا مثل سابق خواننده نداره...خیلیا هم اصلا آدرس اینجا رو ندارن...

اما خب من برای دل خودم می نویسم...

قدیما اخرسالی کل سالمو مرور میکردم...

نمیدونم چرا حسش نیس الانم مرور کنم...

هرسال قطعا پراز تجربه ها و اتفاق های شیرین و تلخی هس...

فقط اینکه من امسال یه خواسته ی مهم از خدا داشتم که به من هدیه دادن اونم سفرکربلا...

که به امید خدا به شرط حیات در14فروردین95میرم...

این مهم ترین اتفاق زندگیم هست هم در سال 94هم در سال جدید...

اینقد این اتفاق برام اهمیت داره و پر رنگ هست تو زندگیم که بقیه اتفاق ها خیلی به چشمم نمیاد...

امیدوارم هرکسی به رسم مرام و معرفت گذرش به وارش مهر افتاد و این پست رو خوند حلالم کنه و یادش باشه که براش دعا می کنم...

امیدوارم مهربان ترین به همه دوستانم همچین هدیه ی باارزشی عطا کنند...

نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم اینقد که بی تاب و بی قرار این سفرم...

الهی به سلامتی برمو برگردمو بیام اینجا از این سفر بنویسم...

امیدوارم سال خوبی برا همه باشه...پر از مهر و پرازیاد خدا...

من عاشقت شدم...

۲ نظر
**سمیه **

می نویسم...

دلم تنگ شده بود برای نوشتن...

اینکه خودم بنویسم مث قدیما در وب قبلیم...

نه اینکه جایی مطلبی خونده باشمو اون رو کپی کنم اینجا...

نه... بنویسم... خودم... من... نوشتن....

درسته دیگه الان همه درگیر فضاهای دیگه مث تلگرام و اینستا و... هستن و کم پیش بیاد کسی نوشته های وبت رو دنبال کنه...

با این حال برای دل خودم می نویسم...

یه روزی وارش مهر اینقد طرفدار داشت اگه چند روزی خبری ازم نمیشد همه کامنت می نوشتن که کجایی؟

الان دیگه کلا فاصله ایجاد شده... منم انگار دیگه آدم سابق نیستم... خیلی دیگه سرم رفته تو لاک خودم...

زمان داره مث برق و باد زودی میگذره و من نگرانم... نگران این قافله عمر...

گاهی نمیفهمم کی شب شده... کی صبح شده... کی زودی آخر هفته شده...

واقعا من چه کار مفیدی در این هستی انجام دادم؟؟؟

گاهی به خودم میگم خیلی در حق خودت ظلم کردی...

حالا جواب خودمو چطو بدم؟

جواب این همه سوال هایی که در ذهنم هس و درگیرشم...

از من نمیشه فرار کرد...

دیگه ادامه نمیدم فقط یه عکس میذارم از اطراف خونه ی ما همین عکس دنیا دنیا حرف داره...

این شاخه ها.. این درخت ها... این برگ ها... و در نهایت هم بعد از تفکر رسیدن به خدا رسیدن به عظمت و مهربونی او...

اینم عکس : تولدی دوباره

 

۳ نظر
**سمیه **

یک جمله... یک دنیا حرف...

 اجازه ندهید دیروز وقت امروز شما را بگیرد! ویل راجرز

تیک تاک

فقط باید سعی کنی از یک نفر بهتر باشی،از شخصی که دیروز بودی...

     رنگین کمان.. 

تنها از یک نفر نمی توان سبقت گرفت از آن کسی که به راه خودش می رود...

۱ نظر
**سمیه **